تبليغاتX
دستخط یک زن...
در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است

هفته‌ی قبل برای ویزیت به منزل یکی از معلم‌های قدیمی دوران دبیرستانم رفتم. راستش شاید این بچه‌های جدید ندونن اما هم‌دوره‌ای های ما حتماً یادشونه که اون موقع معلم‌ها، مدیر و ناظم‌ها یه ارج و قربی پیش شاگردها داشتن. ما هم ازشون حساب می‌بردیم و هم بهشون احترام می‌ذاشتیم. به هر حال این آقای معلم ما یکی از معروف‌ترین دبیرهای شهر تو رشته‌ی خودش بود. یادمه من سال آخر رفته بودم غیرانتفاعی. برای این درس خاص این آقا معلم یه کلاس عمومی داشت که یه چیزی حدود 100 نفر شاگرد داشت و منو قبول نمی‌کردن. من خودم را به‌زور چپونده بودم تو کلاس و چون جا نداشت اون جلوی کلاس روی یه نیمکت عمود بر تابلو می نشستم، تازه باید دفترم را روی پام می‌ذاشتم چون میز نداشت. به هر حال من تو همون کلاس صد نفره‌ی کنکور درس خوندم و اتفاقاً همون درس را هم تو کنکور 100٪ جواب دادم. همین مساله باعث شد که با این دبیرم نزدیک‌تر بشم و بعد از قبولی هم گاهی بهشون سر می‌زدم. یه چند سالی ازشون بی‌خبر بودم تا چند ماه قبل جلوی مطب دیدمشون و دوباره ارتباطمون برقرار شد. هر از گاهی برای ویزیت به من سر می‌زدن تا این بار که یه کم بد حال شدن من رفتم خونه‌شون. راستش خیلی حالم بد شد وقتی رفتم خونه‌شون. دیگه از اون شوکت و جلال خبری نبود. ایشون با داشتن فزرند‌های جوان هنوز اجاره نشین هستن. چند سالیه که بازنشسته شدن. چون عضو هیچ گروهی نبودن جذب مدارس غیر انتفاعی هم نشدن و الان هم اگه تو این مدارس نباشی شاگرد خصوصی هم نداری. با اون مبلغ حقوق بازنشستگی هم زندگی سخت می‌گذره. تازه وقتی یه پسر محصل تو مدرسه‌ی غیرانتفاعی داری و یکی دانشجوی دانشگاه آزاد و‌... . عجب زمونه‌ای شده. هیچ کاری از دستم بر نیومد جز یه ویزیت ساده و گاهی سر زدن. از پسرشون خواستن که یه عکس یادگاری ازمون بگیره و افتخار می‌کرد به حضور من. من هم صادقانه بهشون گفتم که من به‌ایشون و سایر دبیرهام احساس دین می‌کنم و افتخار می‌کنم که روزی شاگردشون بودم و چشمشون پر اشک شد. گرچه نمی‌تونیم مشکلات اقتصادی آدم‌های دور و برمون را حل کنیم اما اگه هر از گاهی از این آدم‌ها یادی کنیم ازمون کم نمی‌شه.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 16:7 | لینک  | 

سلام

راستش چند روز پیش داشتم با یکی از همکاران صحبت می‌کردم. ازش درباره‌ی یه نفر سومی پرسیدم. در پاسخ گفت چرا چنین سوال را مطرح کردی؟ گفتم یه نفر چهارمی خواست قصه‌ای برام تعریف کنه که البته من نشنیدم اما کل ماجراش منو به شک انداخت. در پاسخ بهم گفت بی‌خیال. مشکل از اون چهارمیه است. اما جمله‌ی جالب ‌ترش این بود:

وقتی می‌خواهیم کسی را با انگشت نشون بدیم و بگیم اینه، یادمون باشه که فقط انگشت اشاره‌مون به طرف اونه اما سه انگشت دیگه‌مون برگشته طرف خودمون.

دیدم راست مي‌گه. می‌گین نه؟ امتحان کنین!

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 4:5 | لینک  | 

سلام

اول نوشت: هر کاری حس و حال مي‌خواد اما برای نوشتن بیشتر باید تو moodِش باشی! خب به سرحالی خودتون ببخشین.

راستش این چند روزه که نزدیک «شب یلدا» بودیم یه عباراتی تو پیامک‌ها ارسال مي‌شد یا تو فیس بوک به اشتراک گذاشته می‌شد دراین‌باره که بیاین به جای شمردن جوجه‌ها کارهای خوب و بدمون را بشمریم. خیلی از این مضمون خوشم اومد و یه جورایی فکرم را مشغول کرد به‌ویژه که امروز تولدمه. سی و شش ساله شدم. روز تولد را دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. نه برا تبریک‌ها و هدیه‌هاش. نه برای این‌که کسانی که یه سال ازشون بی‌خبر بودی با یه تبریک شادت مي‌کنن. بیشتر برای این‌که تولد برام یه نقطه‌ی عطفه یا یه شنبه. منتها نه از اون شنبه‌هایی که هرگز نمی‌رسه. یه شنبه‌ای که رسیده! معمولا تو این دنیای شلوغ و پرکار من روز تولد را اختصاص می‌دم به مرور به کارهای سال گذشته‌ام و این‌که چه کردم و اگه نکردم از امروز انجامش بدم. دلم مي خواد سرم را بالا بگیرم و بگم خوبه. حالا اگه نتونستی، لااقل خراب‌کاری هم نکردی، سازش نکردی و ذلیل هم نشدی و..

دعا مي‌کنم برای خودم و برای دوستانم و برای‌همه اون‌هایی که دوست‌شون دارم که اگه آزاد نیستن لااقل آزاده باشن.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 13:53 | لینک  | 


یادم نیست چه سالی بود اما خواهر سرور برام خبر آورده بود که یه جور نامه نگاری کامپیوتری اومده که‌ می‌شه تو یه لحظه با دوستات از این‌ور تا اون ور دنیا تماس بگیری و حتی می‌تونی عکس هم بفرستی. تازه خودش هم یکی از اون‌ها که ایمیل* نامیده می‌شه باز کرده! خیلی نظرم جلب شد. راستش اون وقت‌‌ها هنوز تو خونه کامپیوتر نداشتیم. آشنایی‌مون هم با کامپیوتر زیاد نبود اما تو اولین فرصت از طریق یکی از بستگان که کلی کامپوتردان! بود من هم ایمیل‌دار شدم. چند سال بعد که درسم تمام شد و داشتم طرحم را می‌گذروندم، تو محل کار یه دوره‌ی آموزش اینترنت گذاشتن و من اون‌جا جزء باسواداش بودم: ایمیل داشتم، اتچ*کردن بلد بودم، تازه می‌تونستم تو گوگل سرچ* کنم و در غیاب آقای مهندس (که ناظر کلیه‌ی اقدامات اینترنتی بود و یه جورایی نقش فیلتر را ایفا می‌کرد!!) با بچه‌ها خلاف می‌کردیم و براشون مدل لباس عروس تو دنیای اینترنت پیدا می‌کردم...

حالا بیش از 15 سال از اون دوران می‌گذره. بچه‌های نسل جدید بیشتر از وقتی که با خونواده‌اشون می‌گذرونن تو فیس بوکن. ارتباط دوستان بیشتر چتی و ایمیلیه و قطع اینترنت به اهمیت قطع برق در دوران ماست (یادمه ما به خاطر دیدن سریال اُشین یا جنگ‌جویان کوهستان موقع قطع برق می‌رفتیم خونه‌ی فامیل‌ها). اگرچه من برای بخشی از کارهام لزوماً با اینترنت سر و کار دارم اما غیر از اون هم روزی نیست که به اینترنت سر نزنم یا ایمیلم را چک نکنم و البته غیر ایمیل‌های کاری کلی ایمیل فورواردی* از دوست و آشنا دارم که من هم به نوبت خودم می‌فرستم برای آدرس‌های تو میل باکس* م. امروز با یکی از دوستان درباره‌ی فوروارد کردن ایمیل صحبت می‌کردم. ازم پرسید چرا ایمیل فوروارد می‌کنی؟ گفتم نمي‌دونم. خوب شاید عادته یا پاسخ به دریافت ایمیل از دوستان. گاهی مثلاً هشدار پلیسیه، گاهی نکات روان‌شناسیه و گاهی فقط مطالب بامزه و خنده داری که دوست داری برای دوستات بفرستی و بخندونیشون و گاه می‌خواهی ماجراهای غم‌انگیز و مشکلات جامعه را باهاشون مطرح کنی.

نمی‌دونم دوستان شما ایمیل فوروارد می‌کنین یا نه. اما اگه این کار را می‌کنین یه دلیلی داره می‌خوام با هم صحبت کنیم تا به جنبه‌های مختلفش از زوایای گوناگون نگاه کنیم. تو پست* بعدی بیشتر درباره‌اش حرف می‌زنم.

* ببخشید می‌شد معادل فارسی به کار ببرم اما احساس کردم این واژه‌ها آشناتر به نظر میان.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:23 | لینک  | 

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:24 | لینک  | 

سلام

«سوِر بُز» هم تمام شد. شاهکار ماریوس بارگاس یوسا. راستش 80 صفحه‌ی اول را به سختی پیش بردم اما بعد افتاد تو غلتک. این کتاب داستان دختری است که بعد از سال‌ها به جمهوری دومینیکن، زادگاهش بر می‌گردد و در یادآوری خاطراتش بخش‌هایی از اتفاقاتی را که در اواخر دوران «تروخیو» یکی از ظالم‌ترین دیکتاتورهای امریکای لاتین که حدود 30 سال بر مردم دومینیکن حکومت کرد و در سال 1961 هم ترور شد، بازگو می‌کند. بخش‌هایی از کتاب که جزئیات شکنجه‌ی دیوانه‌وار عُمّال نظام و پسر تروخیو است با کسانی که قاتلین « ژنرالیسمو» نامیده می‌شدند، وحشتناک و تکان‌دهنده است (حتی برای من که پزشکم مشمئزکننده به نظر رسید) اما نکته‌هایی دارد که انسان را به فکر می‌برد.

همکاران پزشکم حتماً بیماری اکرومگالی را به یاد دارند. جمله‌ای جالب درباره‌ی این بیماری این است که مبتلایان بیشتر شبیه همدیگر می‌شوند تا شبیه افراد خانواده و بستگان‌. به‌نظر من رژیم‌های دیکتاتوری و رفتارشان بیشتر شبیه هم است. حتی با کیلومترها فاصله از هم و تفاوت فرهنگ‌ها همه مثل هم رفتار می‌کنند.

بعد از ترور ژنرالیسمو تروخیو قرار بود کودتایی به سرپرستی رئیس ارتش شکل گیرد اما وقتی لحظه به لحظه چندماه زندگی ژنرال رومان رئیس ارتش را می‌خوانیم می‌بینیم که علی‌رغم آگاهی‌اش نسبت به نیاز به اقدام به کودتا، فلج می‌شود و قادر نیست دست به هیچ کاری بزند: «چرا آن‌طور که بایست عمل نکردی؟ این پرسش آزارش بیش از شکنجه‌هایی بود که با شجاعت بسیار تحمل کرد... غرق در حالتی مثل هیپنوتیسم به خود می‌گفت بی‌عملی‌اش نتیجه‌ی این واقعیت است که اگرچه تروخیو جسماً مرده اما روح او، سایه‌ی او، یا هر چیز دیگرش، هنوز او را زیر سلطه دارد.»

 اطرافیان دیکتاتور روح‌شان را به او می‌فروشند و می‌پذیرند که هیچ انتخاب دومی غیر آن‌چه رئیس بگوید وجود ندارد. حکم آن‌چه تو فرمایی...

و اما مَردُم. بخش اصلی جامعه. مردمی که ظلم دیکتاتور و فشارهای اقتصادی و اجتماعی بر روی آن‌هاست و تمام اقدامات آزادی‌خواهان علیه رژیم، تلاش برای احیای حقوق بشر، همه‌ي‌ رشادت‌های انقلابیون، تحمل شکنجه و تبعید و... (یا حداقل بخش زیادی از آن) به نیت رهایی این مردم از استبداد و تثبیت آزادی است. اماهمین مردم چه زود خو می‌گیرند و چه ساده فراموش می‌کنند. 

قاتلان تروخیو انتظار داشتند که بعد از آگاهی از خبر مرگ دیکتاتور مردم شادمان به خیابان بریزند و جشن بگیرند اما آن‌چه دیده شد صف بلندی از دومینیکنی‌ها بی‌شمار از هر سن و سال و حرفه و نژاد و طبقه‌ی اجتماعی که ساعت‌ها زیر آفتاب بی‌امان منتظر می‌ماندند تا از پله‌های کاخ بالا بروند و با ضجه‌های دیوانه‌وار، با غش و ضعف و با پیشکش و نذر برای آخرین بار به رئیس، انسان، ولی نعمت، ژنرالیسمو و پدر ادای احترام کنند.

مردم  به راحتی دست از حمایت برمی‌دارند. بسیاری از ‌آن‌ها به آسانی و به بهانه‌ی حفظ جان و مال خود از دست رژیم حاضر به پناه‌دادن به قاتلین که از دوستان و هم‌فکران سابق هم بودند، نشدند و خیلی ها برای پیداکردن و لو دادن محل اختفای‌شان به جاسوسان کمک کردند اما درست چند ماه بعد با پایان رژیم دیکتاتوری این قاتلین به ستاره و قهرمان بدل شدند و  همین مردم هم به بهترین هواداران آنان.

و ...صبر، حوصله و پرهیز از خشم از مشخصات رئیس‌جمهور اسمی است که با مرگ دیکتاتور تلاش می‌کند تا حکومت را به سمت دموکراسی پیش برد. مردی که جاه‌طلب نبود و به تعبیر دیکتاتور: یک چیز غیر انسانی در شما هست دکتر بالاگر...شما آن حرص و ولع طبیعی آدم‌ها را ندارید... زندگی‌تان پرهیزکارانه تر از نماینده‌ی پاپ است، شما مشروب نمی‌خورید، سیگار نمی‌کشید، غدا نمی‌خورید، دنبال زن یا پول یا قدرت نیستید. یعنی شما واقعاً این‌جور هستید یا این‌ها همه‌اش نقشه‌ای است با اهداف پنهانی؟

 اما زنان در این کتاب. شاید در وقتی دیگر و به تفصیل.

توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید.

پ.ن: بابت خیلی مرتبط نبودن لینک‌ها پوزش می‌خوام اما نمی‌دونم چرا اکثر لینک‌های مرتبط فیلتر بود!

*۱ : از متن کتاب. ص 497

*۲: از متن کتاب. ص 508

 *۳: از متن کتاب. ص۳۴۹

سورِ بُز

نوشته ماریو بارگاس یوسا

ترجمه: عبداله کوثری

انتشارات علم. قیمت۱۲۵۰۰ تومان

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 21:57 | لینک  | 


دیروز نهم آذر نود بود. هی منتظر بودم از اون اس ام اس‌ها که در تاریخ 2011/11/11 به دستم رسید دریافت کنم که مثلا این تاریخ جالبیه و تا 99/09/09 خبری از این تاریخ‌ها نیست و آرزو کنین و ال می‌شه و بل می‌شه دیدم نه خبری نشد. گویا مردم گرفتارتر از این حرفان یا دل‌خوشی‌های بهتری دارن. به سرور گفتم. گفت خودت چرا به کسی یادآوری نکردی؟ گفتم اتفاقاً من دیروز وقتی تو پرونده‌های مریض‌هام تاریخ می‌ردم بهشون یادآوری می‌کردم اما کسی تحویلم نگرفت!!!

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:39 | لینک  |