پنجشنبه 30 مهر1388
سلام
امروز داشتم کمد و اسباب بازی های پسرم را مرتب می کردم تو اسباب بازی هاش بعضیهاش مال منه!! تعجت نکنین وقتی کلاس اول بودم مادر بزرگ عزیزم
(روحش شاد)برام یه عروسک از مکه سوغات اورده بود یادمه برا دختر خاله یه ساله ام هم عروسکی اورده بود که با درآوردن پستونک گریه می کرد من ازون خیلی خوشم اومده بود اما مامانی به من گفت عروسک تو بزرگانه است خوب نگهش دار تا بزرگیت وقتی برزگ شدی دکتر شدی عروس شدی بده به بچه ات!(عروسکم یه مامان که یه دختر کوچولو رو تو بغلش با اهنگ می خوابوند
)با حرف مامانی احساس غرور کردم من همیشه نوه سو گلی مامانی بودم...
با اینکه گاهی خیلی دلم می خواست باعروسکم بازی کنم بذارمش رو قفسه... اما همیشه زود می ذاشتمش تو جعبه ....
خلاصه برزگ شدم و عروس شدم مامان عروسکم رو با جهیزیه ام فرستاد خونه ام ...
باز هم به یاد مامانی عزیز نگاش می کردم موهاشو مرتب و لباسش رو تمیز می کردم تا دوران بارداری....وقتی با مامانم داشتم وسایل پسرم رو مرتب می کردم موفع چیدن سیسمونی عروسکم رو در اوردم و اولین چیری که تو کمد اسباب بازی ها گذاشتم عروسکم بود.....
همه گفتن کمد پسرانه و عروسک؟؟؟!!!
اما نمیدونستن اون عروسک یادگار مامانی عزیزمه..
یادگار غرور بچهگانه منه وقتی بر لذت بازی باهاش غلبه می کردم تا بگم مامانی من بزرگم...
یادگار رویاهای بچگی برای اینده قشنگی که مامانی تو ذهنم رسم کرد...
حالا بزرگ شدم .دکتر شدم .عروس شدم. مامان شدم ....عروسکم رو به پسرم دادم به یاد تو و
تو هیچکدومش رو ندیدی....
وهدیه تو مونده با یاد قشنگت ویه عالم خاطره خوش از خوبی هات و تنها هدیه من به تو دو رکعت نمازه !مامانی من روحت شاد
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 13:25 |
لینک
|
چهارشنبه 29 مهر1388
سلام
ای کجا بودم؟یه چند روزرفتیم مرخصی ...استراحت ارامش دوری از کارو....
خیلی خوب بود رفتیم مشهد.حرم بهم احساس ارامش داد یه جایی که راحت و ارام می تونی با خداراحت تر حرف بزنی و تخلیه بشی
خدایا شکرت که تونستم اونجا باشم
راستی رفتم پارک آبی دمشون گرم خیلی با حال و پر هیجان بود کلی خستگی هام در رفت میدونین تو اون تونلای تاریک یه احساس با حال داشتم منتظر یه اتفاق نا شناخته که فقط خودت تنهایی تجربه اش می کنی.خوشم اومد
البته اقا مهیار خان خیلی اقایی کرد و با کنترل اقا پسرم برام شرایط استراحت ایجاد کرد
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:4 |
لینک
|
شنبه 18 مهر1388
ادمی اگر فقط بخواهد خوش بخت باشد بزودی موفق میشود ولی اومیخواهد خوشبخت تر از بقیه باشد و این مشکل است زیرا اودیگران را خوشبخت تراز انچه هستند تصور می کند.
" مونتسکیو"
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 12:16 |
لینک
|
جمعه 17 مهر1388
سلام
دیشب تولدیکی از دوستام بود به عادت همیشه با کیک رفتیم به یه رستوران سنتی که همیشه میریم خیلی هم شلوغ بود کنار ما یه تولد دیگه بود برا یه دختر خانم ۱۵ ساله بماند که ما ۳۴ ساله ها کلی شلوغ کردیم .واونا خیلی اروم وما اصلا خجالت نکشیدیم تازه ماهرکدوممون یه بچه هم داشتیم !!!!اخه مگه خوشی وخنده حتی تو۱۰۰ سالگی بده!!؟؟
بعدش هم رفتیم کنار دریا مدتها بود دور هم و خوش نبودیم گرچه خبرناراحت کننده هم شنیدم حالا بحثش مفصله
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 10:52 |
لینک
|
پنجشنبه 16 مهر1388
چون پست قبلی یه جور زیادی دوستانه بود یه جمله یه کم بهتر از یکی غیر من
اخه من تجربه شیرینی دارم............
بچه که بودم مادرم می گفت :عاشقی یک روز است و پشیمانی اش ۱۰۰۰ روز
اکنون ۱۰۰۰ بار پشیمانم که چرا یک روز عاشق نشدم..
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 1:8 |
لینک
|
پنجشنبه 16 مهر1388
سلام
قالب جدید رو می پسندین؟؟
دلم برا خودم سوخت از ۴ نظر درباره قالب ۳تا ش.....
(یکی با تهدید همراه بود؟؟!!)
بگذریم دیگه این یکی رو عوض نمیکنما

می خواین بخواین نمی خواین هم باید بخواین زوریه!!!(این جمله رو هر وقت شوهرم از دستم عصبانی میشه و من میدونم گند زدم و می خوام از دلش در بیارم میگم!!!!)
نکته:البته چون من هیچ وقت اشتباه نمی کنم در یک میلیون سال نوری فقط یه بار پیش میاد.
پ.ن:تابلو دروغ گفتم؟؟؟

پ.ن۲:راستی بعضی وقتا میگم :سرورم خواهش می کنم منو بکشین!
نکته۲:همسرم هر بار اهنگ وبلاگم رو میشنوه میگه خواهش می کنم عزیزم ...قابل نداشت ما اصولا خیلی آقاییم!!!
راهنمایی:وقتی به بخش "ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم"میرسه میگه!
راهنمایی۲:قیافه من تو ۶ثانیه بعدی:
۱
۲
۳
۴
۵
۶
پ.ن۳:اینا هذیانای اخرشبه......نگران نباشین دلیریومه
با روشن شدن هوا خوب میشم!!!
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 1:4 |
لینک
|
یکشنبه 12 مهر1388
نفرت دیگران را با عشق پاسخ گویید.عشقی را که بروز می دهید به خودتان باز می گردد.
"جبران خلیل جبران"
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:27 |
لینک
|
سه شنبه 7 مهر1388
سلام
مطلب زیر از وبلاگ یکی ار دوستان(اقای رضا)با کسب اجازه کتبی از خودشون نقل شده ادرس وبلاگشون هم با نام حرف دل تو پیوندام هست البته ایشون خیلی فعاله این مطلب رو اول مهر نوشتن و کلی مطلب بعد ش...
در هر حال من با ایشون هم نظرم و خواستم شما هم مطلع شید از اقای رضا هم سپاسگزارم....
دیروزسه تا خبر شنیدم یه کم باور کردنش برام سخت بود .(اول ودوم را همون
جا بخونین).
...اما خبر سوم .....قراره تاریخ پادشان ایرانی رو از کتاب های تاریخ مدارس حذف کنند ....به نظر من این کار شرم اور ترین کار با تاریخ یک کشور هست ...اینها دارن اشکارا تاریخ ایران رو از بین میبرن .....جای تعجب نداره که تمام اثار تاریخی ایران در کشور های دیگه است .....دوره طالبان رو در افغانستان که یادتون میاد .....طالبان با تانک تمام اثار تاریخی افغانستان رو از بین برد مثل مجسمه معروف بودا .........ببینید تاریخ یک کشور چه خوب وچه بد جزئ از هویت مردمان اون کشور محسوب میشه ....کشور هایی که ازپیشینه تاریخی زیادی برخور دار نیستند به شدت به دنبال هویت تاریخی خود هستند اونوقت ما با دستانمون داریم تاریخون رو از بین میبریم ....چند وقت پیش شنیدم که در کشور امارات در حین حفاری یک شی که قدمتی کمتر از دویست سال داشت رو پیدا کردند و کلی باعث خوشحالی اونها شد واز اون شی به عنوان یک اثر تاریخی یاد کردند اونوقت ما ایرانی ها با تمدن ده هزار ساله ...به دنبال نابود کردن اون هستیم
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 23:49 |
لینک
|
دوشنبه 6 مهر1388
اشتباه نکنین "از خود راضی" نیستم بلکه امروز یه کاری کردم که خیلی از خودم خوشم اومد

ها ها ها نه بابا کار خوب نکردم اما یه کار بد کرده بودم هی با خودم کلنجار می رفتم درستش کنم نمیشد خلاصه دل زدم به دریا و درستش کردم و شکر خدا عارضه بدی نداشت
پ.ن۱:فکر نکنین خیلی بچه مثبتم
پ.ن۲:ازم نپرسیم کار بدم چی بود روم نمیشه بگم میترسم پیشتون ضایع شم

پ.ن۳:مرام طرف منو کشت
پ.ن۴:فکر نکنین غیبت کردم .و تهمت زدم ازین خاله بازیا تو مرام ما نیست

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 1:17 |
لینک
|
پنجشنبه 2 مهر1388
حالا دیگه مونور نوشتنم نصف شبی روشن شده

یه مواردی هم هست که تو بعضی قوم ها ازدواج اجباری با همسر برادر فوت شده یا به قصد یتیم نوازی !!!یا پاسداری از سنت و دین و یا رسم و سوم و از این....{ خیلی ببخشید ولی صادقانه بگم اراجیف مشابه که در کله بنده فرو نمیره و با این گوارش ناقصم گه چه غرض کنم اما سیرابی و شیردان که سهله با سنگدونم برام قابل هضم نیست}اینا دیگه مورد بحث ما نیست
حالا نظری داری بفرما
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 3:41 |
لینک
|
پنجشنبه 2 مهر1388
حالت دیگه اینه که زن و شوهری که خیلی عادی دارن زندکی می کنن
دچار روز مرگی میشن
دنبال تنوع می گردن
دنبال عشقی که هیچ وقت نداشتن یا داشتن و الان دیگه سرد و بی حرارت شده
از بی توجهی گریزونن
و.........
واقعا خیلی چیزای دیگه که تو زندگی همه مون هست و هنوز ندیدیمشون
اونوقت از هم دور میشن دور دور دور
و این جا چون ایرانه مرد میتونه بره پی عشق تازه اب و رنگ جدید.....اما زن باید واسه باکفن سفید برگرده
جالبش می دونین چیه ؟
گاهی این عشقای جدید زود گذره (حالا منظور از زود چه مدته نمی دونم؟؟)اما عقلا معتقدن
-خانما بایر منتظر باز گشت همسرشون باشن وقتی سرش به سنگ خورد و برگشت
-ادم عاقل که با قهرو طلاق جا برا رقیب باز نمی کنه و میدون رو خالی
-پس بچه ها چی؟
-و....و....و....
نمیدونم ادم تو چنین موقعی باید چه کار کنه بمونه وبجنگه و زندگیشو پس بگیره یا غرورشو حفظ کنه
چند روز پیش همسر یکی از مریضام ازم پرسید دکتر چی کار کنم؟
ازش پرسیدم دوسش داری؟
گفت دیگه نه!اگه دوسش داشتم می ذاشتم بره شاید اونجا خوشبخت تر باشه اما الان می خوام بجنگم که غرورم لگدمال نشه این زندگی اگه از سر گرفته دیگه زندگی نیست دیگه پرده حیای بین ما دریده شده اما دکتر نمی خوام به خودم ببازم باید برش گردونم......
دیشب داشتم با شوهرم حرف میزدم به هم گفتیم همه ما تو جامعه با این مسائل رو به هستیم و هیچکدوممون هم رویین تن نیستیم نباید بزاریم تو این داما بیفتیم.کار درس بچه دوستا ورزش تفریح ....همه اینا به کنار اما باید زن وشوهر یه زمانایی فقط با هم باشن ندارن فاصله پیش بیاد باید اون عشق اولیه رو همیشه گرم نگه داشت اکه کم بشه با فوت شعله میگیره اما اگه خاموش بشه.................
می بینم که بزودی فیلسوف میشم


ببخشید اما وقتی یاد چهره و حالت اون خانم می افتم ناراحت میشم..
شما چی میگین؟
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 3:31 |
لینک
|
پنجشنبه 2 مهر1388
یه حالت دیگه که به ذهنم رسید اینه که آقا و خانم با هم یه زندگی رو شروع می کنن تو شرایط تقریبا مساوی یا مشابه با عشق یا بی عشق

بعد یکی که معمولا اقاهه است شروع به درس خوندن یا چه میدونم یه جور رشد تو یه زمینه ای می کنه و اون دومی در جا میزنه با این بهونه که داره خونه داری یا شوهر داری می کنه یا شرایط مالی اجازه نمیده........بعد چند سال تفاوت فکری و فرهنگی و چه می دونم شغلی و.....اون قدر زیاد میشه که دیگه همدیگرو درک نمی کنن یا در شان هم نیستن و تکرار مکررات....
اینجا حق با کیه؟اونی که در جازده؟که خود را مسئول برا تمام موفقیت های دومی می دونه یا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 2:57 |
لینک
|
پنجشنبه 2 مهر1388
بعضی ازدواجا تو شرایط غیر طبیعی رخ میده.
-مثلا اقا ی جوون به علت مشکلات مالی می پذیره با خانمی خیلی برزگتر از خودش با شرایط مالی خوب ازدواج کنه ....چی میشه؟
معمولا(نه همیشه)چند سال می گذره اقاهه که حالا اوضاعش بهتر شده خالا حق خودش می بینه که جوونی از دست رفته رو جبران کنه و اقدام به ازدواج مجدد می کنه!! خیلی وقتا این اقایون اونقدر حق شناسن(؟؟؟!!؟) که احترام همسر اول رو حفظ می کنن ازدواجشون مخفیانه می مونه و معمولا همسر اول هم چون اقا رو محق(؟؟) می دونه سعی می کنه به روی خودش نیاره .البته گاهی زن دوم که از اول شرایط رو پذیرفته یه دفعه میزنه زیرش و ادعا می کنه از ازدواج وزندگی پنهانی منزجره و می خواد از حق واقعی یه همسر بهره مند بشه .....و حالا بیا و درستش کن
خوب اول من بگم بعد لطفا نظر بدین:
من اصلا با این سبک ازدواجا مخالفم
اگه خانمی بخواد ار اول با چنین شرایطی ازدواج کنه خوب ممکنه بایدمنتظر یه چنین روزی باشه ...گرچه همه مردا هم این قدر نا مرد نیستن !!اما راستشو بگم من که خودم یه زنم از دست خانمایی که میرن همسر دوم میشن خیلی لجم می گیره چون اگاهانه یه زندگی رو می پاشن
نگین تحت شرایط خاص و اجبار خانواده و زمونه و....اها عشق !!!اره همه چیز ممکنه ولی...
یکی از بچه ها نظر داده بود اگه ادم عاشق یه مرد متاهل بشه چی؟
مقوله پیچیده شد من جوابم حاضره اما خانما و اقایون اگه دوست دارین نظر بدین و بعدش من نطرمو میگم
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 2:33 |
لینک
|
پنجشنبه 2 مهر1388
سلام
ممنون از همه دوستا و نظراتون.اگه دیر شد کمی گیر بودم و تنبل در تایپ
اول اینکه یکی ازم خواست قالب رو عوض کنم چشم به زودی(قابل توجه بعضی ها....)
دوم فروزنده عزیز به یه مورد اشاره کرد که برا نوشتن جالبه.مظلب بعدیو بهش اختصاص میدم
اما بریم سر بحث نه چندان شیرین چند همسری!!
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 2:14 |
لینک