یه اتفاق جالب.دیشب تو شهر ما برف بارید.خیلی برام جالب بودچون ما امسال تو تمام زمستون هیچ بارش برفی نداشتیم.اما دیشب یه دفعه و سریع برف شروع شد و خیلی زود هم رو زمین نشست.با اینکه من همیشه عاشق برف بوده و هستم اما دیشب یه کم نگران شدم.
نمیدونم چرا شاید چون روزای آخر ساله و من هنوز یه مقدار کار انجام نشده دارم یا اینکه امروز یه قرار مهم داشتم و دلم نمی خواست از دستش بدم و شاید هم فقط نگران شکوفه های گوجه سبز بودم...
در هر حال برف بعد بارش کوتاهش بند اومد وصبح که پاشدم دیدم چهره همیشه بارونی شهرمون سفیدتر و قشنگ تر شده.البته همین یه ذره برف هم باعث شد از شلوغی امروز کاسته شه.
اما یه اتفاق جالب تر امروز می دونین چی بود؟
من سرشب که کارام تموم شده بود وداشتم بر میگشتم خونه سر یکی از میدونای همیشه شلوغ شهر که کلی آدم منتظر ماشین بودن یه خانم مسن از راننده ماشین جلوییم که یه خانم و آقا با فرزندشون بودن خواست که تا یه جایی از مسیر برسوندش.همین باعث شد من که پشتشون بودم جو گیر شم و تصمیم بگیرم چندتا از خانمایی را که منتظر ماشین بودن سوار کنم.
راستش حس خوبی گرفتم. چهارتا خانم که گویا کلی هم تو سرما منتظر تاکسی بودن و کلی هم خرید کرده بودن را سوار کردم و تا یه جاهایی که مسیرم بود رسوندم.
هاهاها
خداییش مسافر کشی هم شغل جالبیه ها...
کلی با هم حرف زدیم .از ترافیک و گرونی و شلوغی و ...تا تبریک سال نو و آرزوی بهترین ها برای هم.تازه کلی هم دعام کردن.
اینم یه تجربه جدید بود.البته از اون خوب خوباش
اینو اگه ننویسم اصلا نمیشه.آقا من از دست همه متعجبم حتی خودمون خانوما.دیروز داشتم به سیر تغییر لباس ما بعد انقلاب فکر می کردم.وجالبش اینجاست که یکی از دوستا که یه شش هفت سالی ازم کوچکتره باورشش نمیشد اصلا چنین سیری هم بوده!!!!
ببینین من دم انقلاب ۳ سالم بود.اما از وقتی که یادمه مامانم اینا با لباس می امدن بیرون.یعنی کت و دامن یا ..با روسری.بعدش کم کم روپوش پوشیدن رو لباس اما بدون شلوار.من کلاس اول و دوم مدرسه روسری سر نمی کردم.کلاس ۳ روسری به سر شدیم و کلاس پنجم مقنعه اومد.کاملا یادمه تو دبستان معلمامون یه چیزایی می پوشیدن جای شلوار که دوتا پاچه کش دار بود.از زانو به پایین.خلاصه دوره ها گشت تا این ریخت و قیافه امروزی را پیدا کردیم.
حالا من میگم حجاب که به نوع لباس ربط نداره.مثلا خانمای لبنانی به عنوان یه نمونه بازر. همیشه لباسای خوشگل رنگی می پوشن اما خداییش حجابشون از بنده و صدتا خانم مانتویی و گاها چادری بهتره.
حالا این جند روزه که من بنا به دلایلی دامن بلند می پوشم با کت که از پالتو و شلوارم هم پوشیده تره نمیدونم چرا همه ملت میخ ما میشن .انگار مثلا یه جورایی خرق عادته.چه می دونم ولی یاد گرفتم دیگه به این نگاه ها اهمیت ندم و اون کاری رابکنم که درسته.
برگشتم.البته همین جاها بودم.یه جورایی در گیر شلوغی های اخر سال.خونه تکونی.مطب داری. خرید و از همه مهمتر گیر کردن در ترافیک...
به قول یکی از بچه ها همون جریان لونه مورچه و اینا دیگه...
گرچه خود منم یکی از همونام هرسال میگم سال دیگه محاله کاری را بذارم برا روزای آخر اما مگه میشه
البته مزه یه کارایی هم همین هول و ولای روز اخریشه.یه جورایی بعد سال تحویل انگار همه چی یهو آرام و ساکت میشه...و بعد دوباره شروع جنب و جوش و جنجال...
باور کنین دیروز بس که کار داشتم و باید از این ور به اونور می رفتم به اندازه تمام عمر رانندگیم لایی کشیدم.اگه یه گشت نامحسوس دنبالم بود نه تنها کل در آمد این ماهم را بابت جریمه برمیداشت
ماشینم را هم می خوابوند.![]()
تازه این شلوغ پلوغی ها هنوز قیل تشریف فرمایی مسافران نوروزیه
که دیگه اونم میشه واویلا![]()
راستی یه خبر مهم.خلاصه امروز بعد مدتها افتتاح شد.
اره آزاد راه رشت-قزوین.
امیدوارم امسال کلی از تصادفات کم بشه ..
در هر حال این روزای آخر دارم یه نگاهی به سال گذشته و اتفاقاتش می ندازم. به کرده ها و نکرده هام...
امیدوارم همه سال بهتری توام با موفقیت داشته باشین![]()
آرام باش تا بزرگ باشی.
خدا دنیای بی زنجیر آفرید.
آدم بود که زنجیر راساخت.شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد.
زن زنجیرشد
دنیا پر از زنجیر شد و آدمها همه دیوانه زنجیری!
خدا دنیارا بی زنجیر می خواست.نام دیگر دنیای بی زنجیر اما بهشت بود
یک نفر زنجیرش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.
(به نقل از ص ۳۳)نوشته عرفان نظرآهاری
خوشبختي ما در سه جمله است
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم
حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
دكتر علی شریعتی
صبر
لطافت
زیبایی
مهربانی و...
اما یادمان نرود
زن یعنی استقامت و قدرت
"هیچکس بهتر از خود ما قادر به برآورده کردن رویاهایمان نیست."
هشتم مارس روز جهانی زن برتمام زنان به ویژه بانوان سربلند و
باوقار سرزمین آریا در جای جای پهنه گیتی مبارک
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم... .
ادامه مطلب
درست ۱۱ ساله پیش.قمریش یادم نیست اما سال ۱۳۷۷بود کلی انتظارش را کشیدم تا برسه...
نمیدونستم هیچ وقت میرسه یا نه اما رسید و شد ...
اون سال اون روز عید روز عقد ما بود
و با لاخره من هم مثه اکثر زنای ایرانی سندم خورد به نام یکی که البته می خواستمش...
تو این سالها همیشه در چنین روزی اون حس قشنگ و ناشناخته و جدید را یاد میارم و کلی آرزو تو دلم میاد...
خیلی رمانتیک شدم نه؟؟؟![]()
این روز عید به همه شما مبارک
حافظ به دادم رسید و کمکم کرد:
"واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند"
من دوباره اومدم.یه چندتا جمله از کتاب "سگ ولگرد" اثر "صادق هدایت"
"در میان بوهایی که به مشامش می رسید بویی که او را بیش از همه مست می کرد بوی شیر برنج جلوی پسر بچه بود-این مایع سفید که انقدر شبیه شیر مادرش بود ویاد بچگی را در خاطرش مجسم می کرد-ناگهان یک حالت کرختی به او دست داد.به نظرش آمد وقتی که بچه بود و از پستان مادرش آن مایع گرم مغذی را می مکید و زبان نرم محکم او تنش را می لیسید و پاک می کرد.بوی تندی که در آغوش مادرش ودر مجاورت برادرش استشمام می کرد بوی تند وسنگین مادرش و بوی شیر او در بینیش جان گرفت.
همین که از شیر مست میشد بدنش گرم و راحت میشد و گرمای سیالی در تمام رگ و پی او میدوید.سرش سنگین از پستان مادر جدا میشد و یک خواب عمیق که لرزه های مکیفی به طول بدنش حس می کرد به دنبال ان می امد...."
پ.ن۱:این کتاب را با تمام نقد ها و نظرهاش تو اون ۳ ساعت تاخیر در فرودگاه خوندم.
پ.ن ۲:حالا به نظرتون اون تاخیر مفید نبود ؟؟؟؟ می خواستم زودتر برسم برم با رفیقم فک بزنم که البته اون تا ۵صبح انجام شد. لااقل یه کار فرهنگی انجام دادم.حالا بازم شاکیم! واقعا که خیلی نا سپاسم!!!
خواهش نوشت:بی زحمت برا آهنگ وبم نظر بدین ولی لطفا تیکه نندازین.این یه جور معرفی موزیکه.به جان مبارک خودم نه به کسی تقدیمه نه مربوط به جریان خاصیه.اگه باشه که براتون می نویسم.
آخر نوشت:دلم می خواد با اهنگ وبم یه جورایی آهنگایی که به نظرم قشنگ میاد را بهتون معرفی کنم.در واقع یه جور معرفی موزیکه مثه معرفی کتاب. البته صادفانه می گم در موسیقی هیچ سررشته ای ندارم و انتخاب موزیک تنها بر اساس حسمه.
بدون انتظار پاسخی از دنیا
و بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده خواهد شد که به جای پاسخ به لبخندهایت به تمام سازهایت خواهد رقصید...
سلام
یه چند روزی نبودم و کلی حرف دارم.اول می خواستم کمی درباره دفاتر اسناد رسمی بنویسم بعدش درباره بانک ها.اما الان شرکت های هواپیمایی گیر خورش ملس تره...!
من دوشنبه مثه این چند ماه اخیر برا شرکت تو سمینارهای ماهانه رفتم تهران.معمولا هم برنامه ام اینه که شب بعد اتمام ویزیت با هواپیما میرم و فردا عصرهم بر می گردم.ماه قبل به علت بدی هوا پرواز لغو شد و اون جریان تلفن اون همسفر راکه براتون گفتم.اما این ماه: من باعجله بعذ مطب تو ترافیک شدید رسیدم فرودگاه. دیدم کلی مسافر هست خیالم جمع شد پروازه لغو نیست .من هم سرورم را فرستادم که برن تازه متوجه شدم پرواز تاخیر داره...
حالا با سابقه ماه قبل خوراکی و خواندنی و شنیدنی داشتم تا حوصله ام سرنره.فقط برا ترک اعتیاد به کامپیوتر لپ تاپم را نبرده بودم.به هرحال رفتم یه گوشه نشستم و کتابم را باز کردم که بخونم تا اعلام زمان پرواز.اما مگه میشد نسبت به این شایعات اطراف بی تفاوت بود....
یکی می گفت هوای تهران خرابه.هواپیما از اونجا دیر حرکت کرده....
یکی می گفت نه اقا نقص فنی داره نمی خوان بگن...
یکی می گفت حالا هرچی ما نیفتیم...
اون یکی می گفت اگه با سواری میرفتیم رسیده بودیم...
خلاصه پرواز ما ۸:۳۰ بود اما هواپیما تازه ۱۰:۵۵ نشست و قرار شد ما ۱۱:۳۰ بریم.حالا با مزه اش از این جا بود.تو سالن ترانزیت یه خانم حدودا ۵۵ ساله بزدیک من نشسته بود.هی بچه هاش از تهران زنگ می زدن مامان جان نیا.تهران طوفانه .ممکنه مشکلی پیش بیادو....از این حرفا
این خانم هم دودل بود هی می خواست با بقیه مشورت کنه گویا برا موندن ا رفتن همدست می خواست.با یه آقای مسن کنار خوذش حرف زد ایشون گفتن توصیه من اینه که اگه کار واجب نداری نیاین فردا با سواری برین.بنده اطلاع موثق دارم هواپیما داشته می اومده بر اثر باد شدید چندتا معلق(!!) زده و الان چند تا مسافر بد حالن و الان خلبان میگه من می ترسم بپرم...
من:![]()
خانمه:![]()
![]()
من به اقاهه:افرین قربان شما چه شجاعین که با این شرایط دارین سفر می کنین؟؟![]()
اقاهه:
من کارم واجبه باید هر طوری هست فردا تهران باشم.![]()
خانمه :شما چی می گین دخترم نطرت چیه؟
من:خیلی با حاله .حیف که ما شمالیم اگه جنوب بودیم رایگان می رفتیم دبی.اما این ورا جزیره هم نیست که بیفتیم فقط آبه گزچه بهتر.دریای شمال از جنوب بهتره لا اقل کوسه نداره و.....
اقاهه:![]()
![]()
![]()
خانمه:![]()
![]()
شما جوونا(خدایی تیکه را داشتین حال کردم!!)می خواین همه چیز را هیجان انگیزش کنین واقعا که...![]()
من:![]()
.سرم پایین و ادامه کتابم را خوندم و همزمان هندزفری تو گوشم...
خلاصه خانمه چمدون به دست برگشت و ماهم ساعت ۱۱:۴۵ پریدیم.البته تا تهران رو ویبره بودیم هی تو چاله های فضایی!!گیر کردیم که صد رحمت به چاله های خیابونامون....اما سالم رسیدیم .گرچه موقع پیاده شدن دیدم جا به جا بچه های مسافر دچار به هم خوردگی معده نازنین شده بودن اما من به فکر فرار از دست اون آقاهه بودم که اگه دستش به من می رسید پوستم را می کند....
پ.ن:نمیدونم واقعا وضعیت هواپیماهامون کی اصلاح میشه وآیا اصلا میشه...؟؟
