کی بود؟؟؟
رضا. پ. یکی از اولین مریضام .وقتی سال ۷۹ شروع به کار کردم و تو یه مرکز دولتی طرحم را می گذروندم همیشه با همسر و فرزندش که اون موقع ۳ تا ۴ سال بیشتر نداشت می اومدن پیشم. خوب یادمه هروئینی تزریقی بود و هپاتیت هم گرفته بود.لاغر با دستایی که رگ نداشت و همسرش آموزگاری بود که به خاطر او از خانواده اش دل کنده بود و خرج خونه را به عهده داشت و یه پسر کوچولوی خیلی باهوش که همیشه از حرفاش دهنم وا می موند.
خلاصه رضا تو این سالها ترک کرد.شد یه آدم با ۱۳۰ کیلو وزن وکارو باری راه انداخت و همه چیز عالی.هر سال یکی دوبار می اومد بهم سر میزد. شاد و امیدوار.
همیشه وقتی می دیدمش اولین سوالم این بود:رضا پاکی هنوز؟؟
همیشه می گفت:دستت درد نکنه دکتر مارو اینجوری می بینی؟با ۱۵۰ کیلو وزن ما رو ریز می بینی؟!!
خلاصه.پارسال رضا اومد پیشم.همین جملات تکرار شد اما بعد یه دفعه زد زیر گریه.دستپاچه شدم فکر کردم جریان عوده .اما نه شکر خدا پاک بود اما زندگیش راازدست داده بود.همسرش ترکش کرده بود و با صمیمی ترین دوست رضا ازدواج کرده بود و تمام زندگی را از دست رضا درآورده بود.چون همه چی به اسم خانمه بوده...
من موندم. اون زنی که من دیده بودم این جوری نبود اما گویا شده بود....
خلاصه امروز هم رضا بعد حدود ۹ ماه برا احوالپرسی اومده بود.باز هم پاکیش را حفظ کرده بود.البته با ورزش و رژیم حدود ۴۰ کیلو لاغر هم شده بود.
کلی با هم حرف زدیم ...
از زندگیش
از تصمیمش برا ایستادن و موفق شدن
از تلاشش برا کنار اومدن با مشکلات فراوانش
و....
من تحسینش کردم که تو تمام این مشکلات پاک مونده.وباهاش درباره راهکارهایی حرف زدم.
وقتی رضا رفت خدا را شکر کردم.برا اینکه شغلم علیرغم تمام خستگی ها و گرفتاریهاش هنوز گوشه های خیلی قشنگی داره.باور کنین وقتی می بینم آدمهایی هستن که بهم اعتماد می کنن و گاهی حتی خصوصی ترین مسائل زندگیشون را باهام در میون می ذارن اول یه احسای غرور شیرین بهم دست میده و بعد بار این مسئولیت را برا حفظ اعتمادشون بیشتر حس می کنم.
خدایا ازت متشکرم...
آخر نوشت:البته اخر وقت یه بیمار هم اومد و هر چی تو دهنش بود بار من و پرستارم کرد و به زور رفت.تازه کلی هم تهدید کرد... از این اتفاق ها هم پیش میاد اونم کم نه!!!
یه عالم حرف نزده دارم.
از کجا بگم.
اول یه چندتا نکته:
اول نوشت:راستش دوست عزیز رضا فرانکی یه انتقادی بهم کرد.منم باهاش موافقم به وبم نگاه کردم دیدم داره تبدیل میشه نه به ستون کناری روزنامه کیهان که به پشت کامیونها ....
راستش یه چن وقتی اوضاع و احوالم به هم ریخته بود.نمی خواستم بنویسم که نکنه مطالبم فقط آه و ناله را نشون بده.الان یه کم بهتر شده البته یه کم .به هر حال از لطف و توجه همه به ویژه رضای عزیز ممنونم.برمی گردم اما یه کم وقت می خوام تا دوباره خودم بشم...
الکی نوشت:چون گفتم یه چندتا نکته اینو اضافه کردم والا حرفم همون بود که گفتم!!![]()
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده!
تو در این بین فقط میبافی...نقشه را خوب ببین!
نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند...
پ.ن:باتشکر از رضای عزیز که این مطلب را برام فرستادن.
پ.ن۲:البته خیلی باهاش موافق نیستم!!!
خانم اونگ سان اوچی مبارز برمه ای
ایشون گفتن بعضی آدمها برای شروع هر کاری منتظر یه روز موعودن.
روز موعود برسه تا شروع کنن به ورزش
به رژیم لاغری
به درس خوندن و...
تازه معتقدن بعد اون روز همه چی عوض میشه.
یعنی من تنبل دیگه از اون شنبه ای که حالا معلوم نیست کی برسه میشم یه آدم دیگه. با تغییرات باور نکردنی که توی آدم می مونه و هیچ وقت هم عوض نمیشه.
اونوقت وقتی می بینی اون روز موعود نمیرسه...
تو اون آدم جدید نشدی.
و تغییراتت هم کوتاه مدت موند و دوباره برگشتی به روال عادی .
اونوقته که سرخورده میشی!
پس بیایم از امروز شروع کنیم.
کم کم تغییر کنیم.
از تغییر نهراسیم.
و به امید بهتر شدن قدم برداریم...
فکر می کنم نتیجه اش از حالت اول بهتر باشه!
من شروع کردم .شما هم امتحان کنین...
مائیم که پا جای پای خود می نهیم و
غروب می کنیم... .
ادامه مطلب
آلبرکامو
راستش سایتای خیلی خوب و جالب و پر محتوایی بودن.معلومه صاحباشون براشون خیلی وقت گذاشتن و با عشق کار کردن.
بعدش هم داشتم به این فکر می کردم که آدما چه قدر فرصت دارن تو زندگی کار کنن؟
اصلا کار درست چیه؟اصلا کار یعنی چه ؟ حالا درست و غلطش بماند.
به زندگیم نگاه کردم.من تو این مدت چه کار کردم.همین ۳ ماه پیش که روز تولدم بود یه مروری به کارای پارسالم کردم.یه جورایی به نسبت راضی هم بودم.راستش با خودم می گفتم اگه اوج شادابی و جوانی ۱۸ سالگی باشه من که تو ۱۸ سال اول ده سالی بچگی کردم بعدش هم فقط داشتم درس می خوندم.حالا تا ۱۸ سال دوم زندگیم تمام شه دوسال دیگه دارم .تو این دوسال یه کارایی را ردیف می کنم که انجام بدم.
امروز تو وبلاگ یکی خوندم سن جوونی ۳۵ سالگیه به هر حال با توجیهات من یا حرفای این دوست وبلاگ نویس خیلی زمان ندارم و کلی کار.
به قول شاملو زندگی به طور بی شرمانه ای کوتاه است و راستش مدتیه دارم اینو بدجور حس می کنم.
همین باعث شده که یه حس عجیب داشته باشم.یه جورایی دلم می خواد از خیلی از چیزا سر در بیارم.
یه عالم کتاب نخونده دارم...
یه عالمه جاهای ندیده ...
و از همه مهمتر یه عالم آدم ناشناخته...
و کلی چیزای دیگه که اصلا نمی دونم چی هستن و کجا هستن تا برم سراغشون...
حالا دچار یه سردر گمی شدم که بی قرارم می کنه. یه جورایی هم بده چون باعث میشه از این شاخه به اون شاخه بپرم و هدف اصلیم گم شه...
البته دوستم حرف خوبی زد:گفت باید فقط اطلاعات جذب کنم و به فکر تولید نباشم .اینقدر بگردم و بخونم تا اهداف و خواسته های واقعیم را پیدا کنم و بعدش برم درست و حسابی دنبالشون.
نمی دونم اینقدر وقت دارم یانه؟؟
نمی دونم اینقدر تحمل دارم یانه؟؟
البته زیادم ناامید نیستم اما از اون فازی که فکر می کردم(حالا بین خودمون باشه...نشنیده بگیرین!!!
)
آره فکر می کردم خیلی آدم با حالیم و خیلی کارای جالب کردم
در اومدم .چون راستش دور و برم پر شده از آدمای باحالتر وصدالبته کامل تر از خودم!
یه جوراییم راضیم که پا به این ورطه چالش برانگیز گذاشتم و امتحانی هم کردم.چون ممکن بود "در جهل مرکب ابدالدهر بمانم و بمیرم"
و واقعا معتقدم شانس (حالا نه شانس ولی نمیدونم اسمش را چه بذارم فرصت ..موقعیت مناسب ..حالا هرچی..)یه وقتی در خونه ات را می زنه اگه اون موقع خواب باشی و در را باز نکنی باختی.
یه جورایی به قول فرنگی ها مهم اینه که در زمان مناسب تو مکان مناسب باشی یا همون موقع شاید به آدم مناسبی بر خورد کنی...
نمیدونم
اما فعلا که با یه کفش و عصای آهنی دارم راه می افتم و برم تا ببینم به قول اخوان ثالث "آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟"
به امید رسیدن
من خواب یک ستاره قرمز را دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درخت های خانه معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر و اسمش آن چنان که مادر
در اول نماز و آخر نماز صداش می کند
یا قاضی الحاجات است
و می تواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم های بسته بخواند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام و
شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و نمره مریض خانه را قسمت می کند
و سهم ما را می دهد
من خواب دیده ام....
پ.ن:تقدیم به "ن" عزیز که یه زمانی باهاش درس می خوندم و بعد دوستم شد و فروغ را به من شناسوند و نمیدونم چرا امروز یه دفعه به یادش افتادم...
یا بهتره بگم ادما برا راست گویی باید بهای سنگینی بدن؟
نمیدونم هنوز یه کم گیجم... .
هرگاه بنده ای مرا بخواند چنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم.
اما شگفتا که بنده ام همه را جنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من...
روی ماه خدا را ببوس (ص۵۲)
پ.ن:دلم گرفته بود .خیلی زیاد...
کسی نبود تا باش حرف بزنم.
کتابم را برداشتم این صفحه باز شد.
یاد خدا نبودم
الان خیلی آروم ترم.سبک شدم...
" کوروش کبیر "
نوروزتان پیروز
بهارتان خجسته
سال نو مبارک
امیدوارم در سال نو همه بزرگترا سلامت باشن و سایه اشون بالا سر کوچکترا باشه...
کو چکترا هم در صلح و آرامش و با آسایش بزرگ شن...
همه در کنار هم شاد زندگی کنن...
نکنه از بس دنبال زندگی بدوییم زندگی کردن از یادمون بره...
سبز و خرم و بهاری باشین...
