تبليغاتX
دستخط یک زن...
در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است

سلام

چند روز پیش یه فیلم دیدم به نام "فهرست شیندلر"به  کارگردانی "استیون اسپیلبرگ".این فیلم درباره ماجرای جنگ جهانی دوم و هولوکاسته. فیلمیه که ارزش دیدن داره اگرچه صحنه های تکان دهنده زیادی داره .یکی از بخش هایی که منو خیلی به فکر برد صحنه ای بود که تمام افراد اردوگاه را برهنه برای معاینه تو حیاط جمع کردن تا افرادی را که به علت ضعف بدنی قادر به بیگاری نیستن را جدا کنن و بفرستن آشوویتس. تمام این زندانی ها تلاش می کردن برای زنده ماندن . زن ها گونه هاشون را با مالیدن خون سرخ می کردن و... تمام افرادی که از این معاینه سالم در می اومدن با شادی همدیگر را در آغوش می گرفتن ...تو یه صحنه ای تعداد زیادی آدم سرگردون و حیرون و برهنه در جهات مختلف می دون بدون هدف و یه افسر المانی برای تفریح صبحگاهیش شروع می کنه به تیراندازی و کشتن انتخابی بعضی ها...

بیننده اون لحظه فکر می کنه که چطور بعضی آدم ها خودشون را مالک زندگی و سر نوشت بقیه می دونن و به همین راحتی درباره ادم ها حکم صادر می کنن.

حالا کاری به جریان جنگ و اتفاقات این چنینی ندارم. اما تو زندگی روز مره خیلی از ما ادم ها خودمون را مالک و اختیار دار زندگی اطرافیانمون می دونیم. تصمیم می گیریم و حکم صادر می کنیم.پدری که به زور دخترش را شوهر می ده.برادری که به خواهر ها زور می گه و برا درس خوندن یا ...تصمیم می گیره و خیلی مثال های دیگه.

من نویسنده خوبی نیستم و نمی تونم خوب نظرم را بیان کنم. اما می دونم که همه ما ادم ها از حق و حقوق مساوی برا زندگی برخورداریم. هیچ کس حق نداره این حقوق را از ما بگیره. درسته داریم تو اجتماع در کنار هم زندگی می کنیم اما حقوق جمع تنها با حفط حریم و آزادی فردی حاصل میشه چیزی که این روزها داره کم رنگ و کم رنگ تر میشه و به قول یکی از دوستان دریغ!!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 23:12 | لینک  | 

روز جمعه چون به پسرم قول داده بودم٬بردمش سهر بازی.

شاید باور نکنین اما شاید بیش از ۱۰ یا ۱۵ سال بود که به شهر بازی شهرمون نرفته بودم. شاید آخرین بار یه بار بعد قبولی دانشگاه بود. به هر حال برام جالب بود. گرچه هیراد را به پارک های مختلفی برده بودم اما این بار چون خاطرات گذشته خودم برام تازه شد حس خوبی گرفتم.

تاره بعد مدتها هوس کردم خودم هم برم یه چیزی سوار شم.با اینکه خیلی شلوغ بود پسرم را سپردم به مامانم و رفتم تو صف و سوار سفینه و کشتی سبا شدم. راستش نمی دونم چرا اما تو صف نگران بودم توسط یه آشنا رصد بشم. نمی دونم چرا یه کم معذب بودم. اما به هر حال وقتی سوارشدم به اطرافیانم نگاه می کردم. اکثرا دختر خانم های ۱۶  تا ۲۰ ساله .سر حال و شلوغ و پر انرژی. از همون اول شروع کردن به شلوغ کاری و جیغ کشیدن الکی.

یادمه من هر وقت سفینه سوار میشدم جیغ را می ترکوندم. اما الان حسش نبود. راستش یه کم فکر می کردم دیگه در شان من و سن و سالم نیست!!! نه اینکه فکر کنم پیرما نه! اگه این حس را داشتم عمرا سوار این وسیله ها نمی شدم اما دیگه شلوغ کاری کار من نیست اما از شادی اون بچه ها واقعا به وجد امدم. خوشحالم که رفتم پارک. هم پسرم شاد شد و هم خودم یاد ایامی کردم...

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 22:58 | لینک  | 

سلام

یه آدم وظیفه شناس داره کارش را به بهترین نحو انجام میده. اونوقت یه آدمی پیدا میشه برا تشکر از این آدم یه هدیه ای تهیه می کنه یا شایدم انتخاب را می ذاره به عهده خود طرف باهاش نقدی حساب می کنه تا ضمن انجام وظیفه یه کم بیشتر هوای طرف را داشته باشه...اونوقت این دوتا آدم خوب و مهربون و ...میشن آدم بد و این کار قشنگ هم میشه (استغفراله زبونم لال روم به دیوار )رشوه دادن. 

عرضم به حضور انور عالی که بنده کمینه!!! تا یه چند وقت قبل مثه این ادم هایی که از همه چی تعبیر بد می کنن و اسم سر همه کارا می ذارن!! بودم.

مثلا وقتی به یکی می گفتن: مامور مالیات اومد ؟خب بابا یه ....

من فوری جیغ و داد راه می انداختم که یعنی چه؟آقا قانون باید اجرا شه!

یا می گفتن :جریمه شدی؟ خب بابا می گفتی واریز جریمه تو بانک سخته و نقدی حساب می کردی!

من بد براق می شدم و...

خلاصه مثال های اینجوری زیاد بود دور و برم. تا تصادف اخیر ...

روزی که با پدرم و شوهر خاله ام رفتیم دنبال کار ماشین همون اول بابا برام خط و نشون کشید که هر چی می گم گوش می کنی و الا کارت ۱۰۰ ماه طول می کشه. اونوقت گفت تو بساط سوغاتی هایی که از سفر آوردی ادکلن مردونه پیدا میشه؟؟

گفتم :بله٬همسر گرامی برا یکی از دوستاشون  سوغاتی مرحمت کردن.

ابوی گرامی اون ادکلن نازنین را به همراه یک تراول پنجاه هزار تومانی در یک بسته پلاستیکی شفاف که اینور از انور پیدا بود قرار داده و زمانی که به مکان مورد نظر رسیدیم با سلام و صلوات از طرف خانم دکتر یعنی اینجانبه!!!به عنوان سوغات سفر تقدیم کردند. بنده که پشت پدر سنگر گرفته بودم تا خدایی اگه لنگه کفشی پرتاب شد (صادقانه بگم) به علت افکار پلید پدر بزرگوار بر فرق اینجانب اثر نکند خموش و نگران بودم که تازه متوجه شدم پدر با عتاب از خساست بنده سخن راندند که جناب زیاد خوششان نیامد گویا به نگاهی از پشت پلاستیک شفاف قناعت نکرده ٬لفاف را باز کردند و از دیدن تنها یک تراول زیاد خوششان نیامده!!!البته حرفی هم نزدند ولی خیلی هم خوشنود نشده و لذا خوش به حال پدر نازنین ما هم نشد.

من غرولند کنان از کار عبث پدر و ایشان شاکی از خسیسی من به سوی هم امواج منفی صادر می کردیم تا اینکه اولین اثر کار پدر ظاهر شد و بنده یک هیچ دور باخت خود را که در نهایت نمی دانم ده یا بیشتر بر هیچ باختم شروع  کردم:

-راننده کجاست؟

-حضور ندارد.ما دیروز با شما تلفنی هماهنگ کردیم که راننده به علت اجبار حضور در محل کار و اشتغال به شغل شریف طبابت باید در محل کارشون حضور داشته باشن!!

-نه نمیشه اصلا ممکن نیست...

پدر واردگود  شد.....

 نمیشه جناب حالا از تبصره ای ٬ راهی ....

خب٬اجازه بدین!به احترام پدر بزرگوارتون از این موضوع صرف نظر می کنم.

من:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه آقا چپ و راست به داد ما رسیدن و با تبصره و ...تمام موارد کارهای ما انجام شد و پدر پیروز از فکرش و بنده خجل ...ولی بعد این جریان فکر کردم باید یه تغییراتی در تفکرات پایه ایم بدم.

پ.ن۱:اتفاقات زیاد بود اما برا اینکه سوتفاهم نشه جزئیات را فاکتور گرفتم.

پ.ن۲:هدف گله از هیچ صنف خاصی نیست٬چون متاسفانه همه اصناف درگیر این قضیه هستن.

پ.ن۳:البته یکی همیشه می گفت تو ایران ما یه قانون داریم ۹۹۹ تا تبصره. تا موقعی که این هست اونم هست دیگه...

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 11:48 | لینک  | 

سلام

دلم یه جورایی تنگ شده برا روزایی که تند تند آپ می کردم. یه جورایی درگیرم. کار و مشغله روزانه٬ گل پسر شیطون و...

حتی روز زن نتونستم یه بار کامپیوتر را روشن کنم تا چه رسد به اینکه خدمت خانمای عزیز یه تبریک بگم یا از دوستای محترمی که تبریک گفتن تشکر کنم...

هی نکنه من هم دارم پیر و تنبل میشم؟؟؟

نه نمی ذارم تنبلی حریفم شه اما پیری میاد به هر حال...

 

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 23:5 | لینک  | 

سلام

اول نوشت:ببخشید دیروز یه کم جو گیر بودم و حس همکاری دودلم کرده بود. برا همین نصفه نیه گذاشتمش. اما امروز دیگه مصمم شدم. از همه دوستا عذرمی خوام. 

اسفند ماه سال گذشته به علت فشار کاری و ...کمی به هم ریختم. به همین دلیل به پیشنهاد یکی از دوستان تصمیم گرفتم برم مشاوره خدمت یکی از همکاران محترم روانپزشک تهران که به گفته دوستم بسیار کاربلد و با تجربه هستن.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 20:19 | لینک  | 

سلام

صبح ۵شنبه هفته قبل ساعت ۷ تو ماشین تو یه خواب خوش ملس بودم. خواب شیرین بامداد رحیل!! شایدم خواب روزهای خوش سفر را می دیدم ... آخه چند ساعت دیگه مسافر بودیم و داشتیم می رفتیم فرودگاه. یه دفعه صدای فریاد شنیدم و چشمام که باز شد دیدم ماشینمون داره دور خودش می چرخه و بعد محکم خوردیم به گارد ریل کنار اتوبان و بعد هم از شانه جاده افتادیم پائین و یه دور دیگه و برگشتیم به اتوبان و توقف... .

شاید همه این جریان کمتر از یه دقیقه اتفاق افتاد٬ اما هنوز دارم به حسم تو اون ثانیه ها فکر می کنم. یه حس عجیب و ناشناخته...نمی دونم تا به حال سوار اون سرسره بلندا شدین؟ اون لحظه اول که پرت می شین یه حس ترس و پشیمونی و...اما خلاصه می دونین امنه و به آخر می رسه اما اون لحظه اونجا من هیچ پایانی را نمی تونستم تصور کنم. خیلی سخت بود اما با همه این ها به خیر گذشت...الان هر سه تائیمون زنده و سالمیم.

اما می تونست به همین راحتی یه اخر دیگه ای داشته باشه.

شکر

پ.ن: البته با پررویی تمام با اون حال زار و نزار رفتیم سفر!!

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 3:31 | لینک  |