تبليغاتX
دستخط یک زن...
در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است

امشب اسپانیا قهرمان جام جهانی فوتبال شد.

شنیدم مردم اسپانیا قرار گذاشتن اگه کشورشون قهرمان شه فردا سر کار نرن و کشور را تعطیل کنن...

کشور ما هم از دیروز تعطیل شده اما برا گرمی هوا و صرفه جویی(یا کمبود!) منابع انرژی!!

اینجا می گن:

دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه...

هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا...

یا به قول پدر بزرگم که همیشه میگن(البته با کمی تصرف و اندکی تلطیف و صد البته تادیب! ):

لختی دریا کنار و لختی دروازه غار

هردوشون لختن   اما این کجا  و آن کجا!!!

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 2:12 | لینک  | 

سلام

امشب دلم یه کم گرفته...از یه جهاتی هم خوشحالم. حالا می گم براتون. یادمه چند وقت پیشا با یه عزیزی بحثم شد و اونقدر برام عزیز بود که به خاطر اون موضوع باهاش دعوا کردم. یعنی سربسته بگم من و یه نفر سومی برا یه موضوعی قرار شد اون دوست عزیزمون را نصیحت کنیم تا دست از یه سری رفتارها برداره...من حتی شروع به جارو جنجال کردم و یه نمه تو حرفام تهدید هم بود...به هر حال الان حدود ۱ سالی از اون ماجرا می گذره... چند وقت پیش از مامانم شنیدم که اون عزیز نازنین بدجوری سر به راه شده و دور همه کارهای قبلی را خط کشیده. به مامان گفتم حالا منتظر باشیم تا ببینیم چی پیش میاد ..اما شکر خدا فعلا که همه شواهد دال بر تغییر رویه اون آدم داره. امشب هم دیدمش وخیلی خوشحال شدم. خودش موضوع را پیش کشید و بهم گفت یادته پارسال و دعوامون وحرفات و ...من تصمیم گرفتم رویه ام را عوض کنم و از وضع فعلی هم راضی ام. اما علت اینکه امشب خواستم بات حرف بزنم اینه که با خبر شدم اون نفر سومه که در رکاب شما برا نصیحت من آمده بود الان یه جورایی در گیر مسائل مشابه شده!!گفتم شاید شما بتونی براش کاری کنی و حرفی و خلاصه چیزی...من نگرانشم.

راستش جا خوردم. خیلی هم جا خوردم. بدجور هم فکرم مشغول شده و راستش را بخواین یه کم هم ترسیدم.  از شنیدن ماجرای اون دوست سوم جا خوردم . چه طور شد که کارش به این جا کشید...

اما ترسم برا خودم بود!نکنه یه روزی من هم؟؟؟

می دونین منظورم چیه؟؟می گم ما آدم ها گاهی فکر می کنیم خیلی کاملیم و هرگز اشتباه نمی کنیم. اما درست از همون نقطه ضربه پذیر می شیم.وقتی مطمئنی در مورد چیزی خطا نمی کنی گاهی همون باعث یه اعتماد به نفس کاذب میشه و از بس ازش مطمئنیم یا بیخیالش میشیم یا ازش غافل می مونیم و بعد باید حسرت چیزای از دست رفته را بخوریم که البته خیلی وقت ها افسوس و دریغ هم کاری برا مون نمی کنه و به عبارتی آب رفته دیگه به جو بر نمی گرده...

به قول یه دوست:" هرگز نگیم هرگز..."

پ.ن:مطمئن باشین موضوع درباره مواد مخدر نیست!!!

توضیح نوشت:آخه تا من میام از خلافی حرف بزنم همه می کن چیه کسی معتاد شده؟؟؟ والا این شغل ما هم سوژه ای شده برا خودش

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 1:55 | لینک  | 

سلام

دیدم تب جام جهانی بد جور همه را گرفته٬ منم برا اینکه از قافله عقب نمونم گفتم یه چند خطی بنویسم. البته راستش همین الان که بازی غنا و اروگوئه تموم شد و بازی به قول آقای جاودانی خیلی دراماتیک بود!! دیدن گریه اون بازیکنی(ژیان اگه درست یادم مونده باشه) که پنالتی دقیقه ۱۱۹ را خراب کرد بیشتر تهییجم کرد که بنویسم.

خلاصه عرضم به حضور انورتون جام جهانی یه رخدادیه که شاید بشه گفت یه جورایی همه مردم را درگیر خودش می کنه. حتی مردم کشور هایی که مثه ما تو بازی ها نماینده ندارن این بازی ها را تعقیب می کنن. اما چیزی که می خوام بگم اینا نیست. بیشتر می خوام بگم چطور با یا بازی یه آدم میتونه ملت یه کشور را شاد کنه و بشه قهرمان و یا به یه ملتی ضد حال بزنه و بشه یه ضد قهرمان!!

گاهی فکر می کنم واقعا چقدر فشار روحی رو بازیکنان و مربی ها زیاده.ولی از همه جالب تر به تظر من اون هماهنگی و همراهی ملته.اون ارتباط جالبی که بین طرفدارای یه تیم ایجاد میشه .یه حس دوستی و نزدیکی و خلاصه یه جورایی یگانگی. همه با هم می خندن و با هم گریه می کنن. هنوز همه ما خاطره برد تیم ملی فوتبالمون از استرالیا را یادمونه که تبدیل به یه جشن ملی تو خیابونهای سراسر کشور شد. یادش به خیر. چه قدر ملت اون روز و اون شب با هم احساس نزدیکی می کردن و یکی بودن.

یواشکی نوشت: اخر شبه و منم خواب آلود. همین جوری نویسنده خوبی نیستم حالا که جوگیرم دیگه....

پ.ن:بیچاره این ورزشکارای حرفه ای  گرچه پول زیادی می گیرن اما نه تنها سلامتی به دست نمیارن بلکه گاهی  آسیب های جدی بدنی و روحی هم می بینن...تازه بعصی ها شون ممکنه تو سط طرفدارای متعصب  بلایی سرشون هم بیاد!!

همدردی نوشت:فکر می کنین امشب تو برزیل چه خبره؟؟

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 2:8 | لینک  | 

حتما برا شما هم خیلی پیش اومده که سر چهار راه وقتی پشت چراغ منتظر سبز شدن و اجازه عبور هستین چن تا بچه بیان دم شیشه ماشین و با التماس ازتون بخوان که ازشون خرید کنین!

تقریبا هر روز صبح و عصر موقع رفتن یا برگشتن از سر کار من گرفتار این مشکلم و تقریبا  همیشه این حرکت اونا ناراحت و گاها عصبیم می کنه. تازه بعضی وقت ها کلی پیاده دنبال آدم میان و مزاحمت ایجاد می کنن.جملاتشون معمولا اینه:

خاله تو رو خدا!

خاله جون بچه ات!

خاله تو را به امام حسین!

خاله یه ادامس از ما بخر!!

تازه بعضی ها کتاب دعا و قرآن های کوچیک می فروشن و یه جورایی آدم را تو رودربایستی مذهبی قرار می دن:

خاله این دعای... برا ...خوبه!!

می تونی قرآن را پس بزنی و نخری و به من کمک نکنی؟؟؟

خاله به خدا اگه اینا را نفروشم پدرم منو می کشه و خونه راه نمی ده!!!

گاهی پیش میاد من بگیرمشون به حرف که خونه ات کجاست و بابات چه کاره است...اما معمولا جواب درست و حسابی نمی دن.خیلی دلم می خواست سر رشته شون را در بیارم و ببینم از کجان اما یکی از دوستا می گفت این کار یه خبرنگار با حوصله و بیکاره که قاطیشون شه...

به هر حال یه روز باید سر فرصت پیاده برم و ازشون خرید کنم و باهاشون حرف بزنم.

اما من در عجبم.این مسئولین بهزیستی یا نیرو انتظامی کجان؟؟؟خب این بچه ها تو سنی نیستن که کار کنن و اگه نیازمندن باید بهزیستی اینا را تحت پوشش قرار بده. اگر هم جز باند تکدی گری هستن که این محتمل تره  باید نیرو انتظامی باز با کمک بهزیستی جمع و جورشون کنه..

اما مثله اینکه آقایون مسئول محترم خواب تشریف دارن!!!

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 13:44 | لینک  | 

روز سه شنبه تو فرودگاه. داشتم می رفتم تهران. من در آخرین لحظات رسیدم و همراه من خانمی با عجله وارد شد. تقریبا هم سن و سال من یه روپوش شلوار زیبای کرم روشن پوشیده بود که روپوشش چند انگشت بالاتر از زانو بود. شلوار گشاد و لباس کاملا پوشیده. خانمی که مسئول بازرسی بودن گیر دادن که روپوشتون کوتاهه و نمی تونین برین. خانم ساک نداشت برا تعویض لباس. از بخت بد من هم فقط با یه کیف بدون ساک لباس سفر می کردم. حالا من هم خودم را انداختم وسط که خانم لباس ایشون پوشیده است که نه تنها اثر نکرد کم مونده بود یه چیزی به من هم بگن!! خلاصه کار به رفتن به اتاق مسئول حراست رسید. ایشون که  یه جناب سرگرد محترم بودن با دیدن خانم که گویا برا شرکت تو یه سمینار می رفتن و دیرشون هم شده بود  موافقت کردن که ایشون به سفر برسن. حالا اون خانمه گیر داده بود که تعهد بگیرم!! خلاصه به خیر گذشت اما خانم بیچاره از دست اون خانم مسئول بازرسی  و گیر بی جاش دچار یه حالت عصبی بدی شده بود .

من داشتم فکر می کردم حالا که به ما یه مسئولیتی دادن بهتر نیست کمی منصف تر باشیم. به شخصیت و حقوق آدم ها احترام بیشتری بذاریم؟؟؟

آخه یه خانم متشخص سی و چند ساله که ظاهرش  کاملا با یه بچه قرطی که قصد داره برا جلب توجه لباس خاص بپوشه متفاوته گیر دادن داره؟ (گر چه معتقدم اون آدم هم حق داره متناسب سنش رفتار کنه و هر جوری که دوس داره لباس بپوشه. همون حرفا و کارایی که تو کله من نمیره !!)  خوبه به ادم ها احترام بیشتری بذاریم نه؟؟

پ.ن:امروز هم که دوباره داشتم می رفتم تهران نمی دونین دم بازرسی فرودگاه چه هول و ولایی تو دلم بود که نکنه همون خانم اون دفعه ای این دفعه به من گیر بده که خدا را شکر نبود!!!!

 

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 11:55 | لینک  |