تبليغاتX
دستخط یک زن...
در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است

خوب

صبح رفته بودم پارک برا ورزش٬داشتم نفس زنان می دویدم که دیدم یه نفر هن و هن کنان از طرف مقابل داره می دوه و میاد به طرف من.خدایا! یکی که تو کودکستان با هم تو یه کلاس بودیم و خیلی هم با هم رفیق بودیم.  یه بار هم چندی پیش با خانم و بچه اش از دور دیده بودمش. همون صورت و قیافه. فقط یه کم تپل شده.خیلی دلم می خواست برم باش سلام و احوالپرسی کنم و بهش بگم "ش" منو یادته؟؟؟ اما روم نشد. بیشترش گفتم نکنه منو یادش نیاد یا بنا به مقتضیات جامعه!! دوست نداشته باشه با هم حرف بزنیم.رفتم به دوران قشنگ بچگی. یادش به خیر. اومدم خونه به سرور گفتم. خندید و گفت بد هم نبود می رفتی بهش آشنایی می دادی...

نمی دونم ٬حالا شاید یه روز دیگه!

بد

 داشتم ویزیت می کردم. سرم نسبتا شلوغ بود. دوباره م.م که دو٬سه ساله مریضمه و مدام عود می کنه اومد تو. همسن و سالیم. هنوز ته مانده ای از زیبایی و خوش تیپی جوونیاش را داره. یه ماهی بود که پیداش نبود و به تلفن های پیگیری هم جواب نمی داد.

گفتم دوباره برگشتی؟؟

دکتر دیگه این بار می خوام ترک کنم٬خسته شدم.

به گردنش نگاه کردم. اثر تزریق تو ورید گردنیش دیده می شد که البته چون بد زده بود رفته بود زیر پوست و قرمزی و ...

گفتم م یادت میاد دوره مدرسه را... چند تا از این پسرا بودن که بعد مدرسه جلو مدرسه ما پلاس بودن. یادمه بچه ها برا بعضی هاشون سر و دست میشکستن. همین م بعد قبولی تو دانشگاه رفت خونه دانشجویی و ...الان ۱۶ ساله که گرفتاره.حتی درسش را هم نتونست تموم کنه .گفتم :چی مونده برات از اون م سالهای ۷۰... به فکر فرو رفت اما می دونم که لحظه ای بود...

زشت

روزهای اول مطب بود.یه روز یه آقای جوون که یکی دوسال از ما بزرگتر به نظر می رسید اومد مطب. ظاهرش  نشون نمی داد که اعتیاد داشته باشه. می گفت یه ماه دیگه عروسیشه و برا همین می خواد ترک کنه. برخلاف اکثر مریضا تمام هزینه اش را یه جا پرداخت کرد. خیلی منظم اومد و ترکش تموم شد. کارت و شیرینی عروسیشم برام آورد.بعد ۱ سال بچه دار هم شد. یه دختر کوچولو. همیشه بهش می گفتم به خاطر دخترت هم که شده باید پاک بمونی..بعد از اون هر از گاهی دوستاشو برا ترک می آورد. همیشه هم هزینه دوستاشو خودش می پرداخت ...

به من گفته بود شغلش آزاده اما یکی از همون بچه ها بهم گفت که اون یکی از بزرگترین قاچاقچی های منطقه است و اونایی را که برا ترک میاره خرده فروشاشن....

امروز یکی از اون بچه ها اومده بود. بهم گفت خانم دکتر خبر را شنیدین؟ پرسیدم چه خبری؟گفت آقای  فلانی را کشتن. کفم برید!!! حالا کی کشته؟؟یکی از اون بچه هایی که اون برا ترک آورده بود و اون هم مریض منه!

گویا جریان سر ۱۵۰ میلیون پول و ۴ کیلو کراک و چندتا قاچاقچی عمده بوده. نمی دونستم باید از مردن یکی از مریضام ناراحت باشم یا بگم خدا را شکر که یه قاچاقچی عمده مرد و یکی دیگه هم در نو بت قصاص.

عجب دنیاییه ها...

از اون بدتر عجب شغلی دارم من...

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:20 | لینک  | 

سلام

خوانندگان، نویسنده محبوبشان را به این خاطر دوست ندارند كه چهره‌اش مثل بازیگر سینما جذاب است یا صدایش مثل خواننده زیباست یا قدرت جسمانی خوبی دارد. وقتی خواننده‌ای نویسنده‌ای را دوست دارد...

جمله بالا از فرمایشات خودم نیست. صادقانه بگم از یه جایی کش رفتم.این هم یه کم درباره نویسنده مورد علاقه من: مصطفی مستور

اما اینو نوشتم تا براتون تعریف کنم که دیروز رفته بودم به یکی از شهرهای اطراف برا هواخوری. یه مغازه کوچولو  نظرم را جلب کرد .یعنی خود مغازه به چشم نیومدا دیدم از یه جایی صدای آهنگ "تو ای پری کجایی؟" میاد منم که کلی از این آهنگه تو جوونتریهام(نگفتم جوونی گفتم جوونتری هام!) خاطره داشتم رفتم دنبال صدا که مغازه مورد نظر را کشف کردم. یه کنابفروشی  که هر کتابی را که می خواستی داشت. آخ چه کیفی کردم ولی حیف هیچی نخریدم. تازه تمام آلبوم های موسیقی اصیل ایرانی را هم داشت. یه موزه کوچک و با حال بود . اما کتاباش چون اکثرشون قدیمی بودن خیلی گرون بودن. همون یه کم موندن و دید زدن اون کتابا حالم را جا آورد کلی عنوان کش رفتم تا برم سراغ کتاب خونه بابای دوستم برا قرض گرفتن ...

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 20:18 | لینک  | 

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره
دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره … پا روی دنیا بذاره
دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و اونــور ابـــــرا بـــــذاره
تو دلت بوسـه می خواد من میدونم اما لبت
سر هر جمــله دلش میخواد یه امــــــا بـــــذاره
بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار
همه ی دنیام منو همیشــه تنهــا بذاره
نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره
مارو تو خواب جا بذاره
دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و اونـور ابــرا بـــذاره
من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی بــرام چشم تماشـا بذاره
بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار
همه ی دنیا منو همیشــه تنهـــا بذاره
دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره
پا روی دنیا بذاره

پ.ن: این متن همون آواز محمد نوری است که مورد علاقه منه...

دل نوشت: نتونستم کدش را پیدا کنم. هر کی اهل دله بره یه اینجا و آهنگ آرزوها را بشنوه.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 22:7 | لینک  | 

خوب خبر را که حتما شنیدین. با جان مریم معروف هم کلی خاطره دارین. اما من دیروز یه شعر قدیمی استاد را شنیدم که خیلی بهم چسبید. نتونستم پیداش کنم. مثل اکثر آوازهاشون به دلم نشست. یاد و صدای محمد نوری همیشه زنده است.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:33 | لینک  | 

سلام

ماه های آخر انترنی بود. بخش روانپزشکی بودم. فقط سه ماه اطفال مونده بود و خلاص. یه روز که کشیک درمانگاه بودم یه  آقای ۳۴ تا ۳۵ ساله را همسر باردار و مادرش آورده بودن که اعتیاد داشت. قیافه اش  هنوز یادم مونده. بور بود با چشم های سبز. اعتیاد تزریقی به هرویین داشت و قرص فنوباربیتال را هم مثه نقل و نبات می خورد. تقریبا خواب بود و یادمه که همسرش با این که باردار بود هی می کشیدش اینور و اونور.خلاصه رزیدنت کشیک اون روز هم یه آقای دکتری بود که  الان یکی از روانپزشکای شهر ماست و اتفاقا تو درمان اعتیاد کار می کنه ....خلاصه بیمار را ویزیت کردیم و من که تا به حال مریض معتاد ندیده بودم داروهایی را که دکتر گفت نسخه کردم و داشتم می دادم دست همراه ها که دکتر منو صدا کرد و گفت خانم دکتر. شما خانم اهستین بهتر می تونین با همسر بیمار ارتباط برقرار کنین.یه جوری حالیش کن بچه اش را سقط کنه!!!این شوهرش وضعش درست بشو نیست.

حالا من هم تازه دکتر... عشق اخلاق پزشکی و مقررات...درست بود که هنوز قسم نخورده بودم اما اخب ...حالا بیا درستش کن. آن چنان بهم برخورد که نگو و نپرس . بماند بعد رفتن بیمار یه کنفرانس کامل در زمینه اخلاقیات برا دکتر دادم و تازه بهش گفتم من امارش را دراوردم این فرزند دومشونه و اگه دکتر مصرن خودشون به همسر بیمار بگن و از این حرف ها....

الان از اون موضوع ۱۰ سال تمام می گذره. دیروز مطب بودم یه بیماری دارم که یه خانم ۲۶ ساله است. مصرف کراک داره.همسرش هم معتاد به کراکه.مشکلات زیادی دارن. مالی و غیر مالی و... . دیروز بهم گفت بارداره و می خواد سقط کنه. یاد اون روز و درمانگاه بیمارستان شفا و حرف دکتر ...افتادم.با خودم فکر کردم چی بهش بگم...بره سقط کنه یا اون بچه را  دنیا بیاره...تو این مدت کوتاه حاملگی مواد و کلی دارو مصرف کرده. تازه اصلا نمی خواد که بچه داشته باشه. اون موجود معصوم می خواد نا خواسته پا به دنیایی بذاره که کسی نمی خوادش. تازه مادر٬پدر ٬ دایی و پدربزرگش اعتیاد دارن و حالا بی خیال نقش ژنتیک با اون محیط زنذگی و مشکلات متعدد کارش چی میشه...

خلاصه با تمام این فکرایی که تو سرم بود فقط یه بار بهش گفتم این کار را نکنه. راستش صادقانه بگم هیچ تلاش دیگه ای برا منصرف کردنش نکردم. من تو جایگاهی نیستم که بدونم چی میشه اما با این دانسته های محدود آخر زیاد خوشی برا اون بچه نمی بینم.واقعا اخلاق پزشکی چی میگه ...ما قسم خوردیم به کسی برا سقط جنین کمک نکنیم اما ... نمی دونم!!! خدایا مصلحتت را شکر!!چی بگم...

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 18:53 | لینک  | 

سلام

تو این چند روزی که سفر بودم یه روز با یکی از دوستام رفتیم یه رستوران که سلف سرویس بود. حالا نمی خوام از غذاهاش بگم. اما چیزی که برام خیلی جالب بود دسراش بود.انواع نوشیدنی و یخ در بهشت و بستنی... .اونم از اون بستنی قیفی های دستگاهی که می تونستی خودت بریزیش.شاید باورتون نشه چه قدر ذوق کردم. مثه یچه ها شاد شدم. اخه من وقتی بچه بودم تابستونا هر روز می رفتم از یه قنادی نزدیک خونه بستنی قیفی می خریدم. خوب یادمه بستنی اش ۵ تومن بود و من تمام مدتی که اقاهه برام بستنی می ریخت چشمم به دستگاه بود و آرزو داشتم بتونم یه بار هم که شده خودم برا خودم بستنی بریزم...

خلاصه ٬ اونروز تو اون رستورانه به آرزوی بچگیم رسیدم. برا خودم و دوستم بستنی ریختم ...از سه رنگ. سفید وانیلی ٬کاکائویی و مخلوط سفید کاکائویی ...

تمام عصر اون روز فکر می کردم کاش تمام آرزوها به همین سادگی برآورده می شد.

اصلا کاش همه آرزوها اینقدر ساده و قشنگ بود .

و هزاران کاشکی دیگه.

دیروز با یکی از دوستام حرف می زدم. بهم گفت تو کلاس ورزششون مربی اونا را یه گوشه جمع کرده و بعد ازشون خواسته به جهات مختلف بدوند. می گفت نمی دونی این مسن ترا چه با حال بودن. می گفت لا به لای جمع می دویدن و به هم تنه می زدن و می خندیدن و شاد بودن. می گفت با خودم فکر می کردم تو هر آدمی هنوز یه بخشی از حس شیطنت و بچگی هست. یه حس که انقدر پاک و لطیفه که باعث میشه صادقانه بخندی. دوستم می گفت فکر می کردم حیف نیست این آدمای شاد بمیرن؟!

و من می گم شاید صداقتی که تو احساس بچه گانه آدم هاست باعث این حس های قشنگ میشه. در هر حال فکر می کنم گاهی پرداختن و توجه  به  این حس های قشنگ بد نباشه!! 

 

 

 

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 9:16 | لینک  | 

سلام

بعد از بیش از ده روز غیبت برگشتم. سفر بودم با یه عالمه اتفاق های خوب اما جالب این جاست که نظرات وبلاگم پاک شده . حتی خودم هم نمی تونم نظر بزارم!!!

اگه کسی می دونه باید چه کار کنم با ایمیل راهنماییم کنه لطفا.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 17:19 | لینک  |