عجب عطری داره این گل محبوبه شب. امشب که از مطب برگشتم خونه خیلی خسته ام. خونه هم کلی کار دارم. یه جورایی حس و حال ندارم. سرور هم شب کشیکه و تنهایی هم میشه قوز بالا قوز...رفتم طرف آشپز خونه. تمام آشپز خونه پر از عطر محبوبه شبه که از حیاط همسایه دزدکی اومده تو خونه ما...به قول یکی "عطر خود را چون شب نامه ای آرام...." حالا می فهمم چرا خاله اون شب با حس کردن بوی این گل تصمیم گرفت اسم دخترش را بذاره محبوبه.
عطر محبوبه شب حالم را جا آورد.
عید فطر
صبح رفتیم دیدن بزرگترا. عصرحوصله نداشتم. سرور می خواست ما رو ببره دریا. اونم پیش کسایی که زیاد دوسشون نداشتم. دریا هم طوفانی بود و نمی شد بریم تو آب. چمباتمه زده بودم و دودل که لپ تاپ را باز کنم یا نه. یکی از دوستام اومد. رفتیم با هم دور بزنیم. پیشنهاد داد بریم دوچرخه سواری....بارون شروع شد و من و او سوار بر دوچرخه زیر بارون تو دهکده ساحلی دور می زدیم. من "امیر ارام" هم گوش می دادم و واقعا آرام شدم. عیدم شد یکی از بهترین روزهای زندگیم...
رضایت شغلی
مدتها بود تو بلوار چشمم می افتاد به اسم یه آرایشگاه "زیور بانو"..."متخصص در کوتاهی"
این عنوان حتی نظر سرور را هم جلب کرده بود و هی می پرسید جریان این سلمونیه چیه؟
خلاصه یه چند روز پیش دل را زدم به دریا و رفتم ببینم چه خبره. خب البته خبرهایی هم بود. یه چیزهایی یاد گرفتم. اعتماد به نفس تو کار خیلی خوبه... این خودتی که باعث تبلیغ کارت میشی...البته انصافا باید کار بلد هم باشی...
عنوانش الکی نبود. اما چیزی که برام جالبه رضایت خود بانو از کارش بود. چنان با عشق کار می کرد و چنان با ذوق و تحسین به کارش نگاه می کرد که آدم جوگیر می شد و یادش می رفت سوال کنه برا چی واسه یه کوتاهی دو سانتی باید 25 هزارتومن بپردازه. تازه من جوگیر 2000 تومن انعام هم دادم!!!
عروس
شنبه با مامان و خاله رفتم کنار دریا. هوا سرد و دریا طوفانی بود. یه ماشین عروس از کنار ساحل رد شد. مثه همیشه تا ماشین عروس دیدم گل از گلم شکفت و با انگشت نشونشون دادم و گفتم عروس . بعد هم برا عروس و داماد دست تکون دادم. خاله با تعجب نگاهم کرد. خواهرم نگاهش را بی جواب نذاشت و از قول من گفت: شبی که مراسم عقدمون تموم شد و رفتیم با ماشین دور بزنیم, تو خیابون یه دفعه یه دختری از ماشین بغلی تا نصف تنه از شیشه در اومد و برامون دست تکون داد و داد زد مبارکه...من خیلی خوشحال شدم و برا همیشه تو ذهنم نقش بست. حالا شاید تو این عروس ها یکی باشه که مثه من خوشحال شه!
وبلاگ نویسی
یه دوستی دارم که نویسنده است و دستی تو شاعری داره. گاهی پیش میاد نوشته های منو که می خونه یه نقد کوچولو هم می کنه. یه بار بهم گفته بود آدم هر چیزی را که نمی نویسه. در واقع محترمانه بهم گفته بود اراجیف ننویس!! فکر می کنم حسابی چشمش را دور دیدم ...
حرف آخر: هر چی می خواین بگین اما از دلنوشته خوشم میاد...
وسط نوشت:(البته اون موقع شبکه استانی راه نیفتاده بود. یه دو ساعتی جمعه صبح فیلم و کارتون و ...داشتیم و بس!)
....اون فیلم درباره آفت کرم ساقه خوار برنج بود که سالها مشکل ویژه مزارع برنج بود. بعد ها شنیدم که برای از بین بردن این آفت مبارزه بیولوژیک کردن و یه حشره ای را از ژاپن وارد کردن که اسم علمیش پدروسه(paederous)و شکلش هم شبیه مورچه اس که قسمت دوم بدنش درازتره و حلقه های نارنجی و مشکی داره. این حشره تو استان ما معروف شد به دراکولا.
مدل آسیب رسانی این دراکولای عزیز این جوریه که وقتی تو تن آدم راه میره آدم قلقلکش می گیره و هوس می کنه بکشدش! کشتن همان و آزاد شدن کلی سم رو بدن و ظهور زمینه قرمز ملتهب و جوش چرکی و خلاصه یه چیزی تو مایه دراکولای برامستاکر و از این حرف ها...اما بعد چند سال همین حشره خودش تبدیل به یه مشکل شد.
چرا ؟!میگم بهتون.
حالا دیگه تابستونا از دست این حشره آرامش نداریم. همه جا از سر و کول ملت بالا میره ...
کنار دریا، تو خونه، تو باغچه...
خلاصه هر جا فکرش را بکنین...
اما چرا اینا را نوشتم.دیروز با یکی از دوستام بچه ها را برداشتیم ببریمشون بیرون هواخوری...خلاصه سر از لاهیجان درآوردیم و به اصرار بچه ها بردیمشون پارک بادی بغل تله کابین.
پسرم را تازه برده بودم تو استخر توپ که یه دفعه دیدم ...تمام استخر یه جورایی پر از "دراکولا"ست که یا زنده داشتن از رو توپ ها بالا می رفتن یا لاشه هاشون ولو بود...
نمی دونین با چه بدبختی پسرم را ازلای توپ پا کشیدم بیرون و با چه هول و ولایی دست و پا و صورتش را شستم.جالب اینه که مسئول اونجا در مقابل اعتراض من که چرا اجازه می دن بچه ها تو این جا بازی کنن لبخندزنان بهم گفت که ما اینجا کارگریم!!!
گفتم آقا چه ربطی داره؟کارگری ؟باش. چشم که داری ؟؟؟ببین به رئیست گزارش بده...نشد می تونی به ماها بگی....
خلاصه چونه زدن ما فایده نداشت ...
داشتم فکر می کردم همه جوره از جذب توریست و حفظ ارزش های جذب گردشگری شنیده بودم اما این یکی واقعا رودست همه زده....
حالا شکر که برا بچه هامون مشکلی پیش نیومد و الا کی جواب می داد؟؟؟؟
آخرنوشت:شاید وزیر محترم ارشاد!!
اول نوشت:ماه مبارک رمضان از نصف گذشت و داریم به شب های قدر نزدیک میشیم. اول از همه التماس دعا و تسلیت بابت ایام سوگواری ...
اما حرف من...
راستش من چون کارم خصوصیه کم پیش میاد سر و کارم به ادارات بیفته و جایی که ممکنه از مقررات اداری پیروی کنه همین بانک هاست که خوب دیگه هفته ای ۳ روز باید بهش سر بزنیم...
اما ماه گذشته یه شب تو یه مهمونی دیدم یکی از دوستام که کارمند اداره بیمه خدمات درمانیه از اول شب هی خمیازه می کشه و زود هم حاضر شده برن خونه. علت را جویا شدم گفتن صب ساعت ۶باید برم سر کار .گفتم کی؟؟؟؟!!! گفتن به فرموده استاندار محترم برای صرفه جویی در برق و استفاده بهینه از نور روز ساعت کاری ادارات استان ما به ۶ (یا دقیق یادم نیست ۵/۶) تبدیل شده. کفم برید....
بابا ایول به این همه هوش و استعداد...
پرسیدم اونوقت ارباب رجوع هم دارین؟پاسخ شنیدم که نه معمولا به صورت روتین مردم همون ۷ یا ۸ به بعد میان .
پرسیدم شما از ۶ تا ۷ چه کار می کنین؟کارهای عقب افتاده و...انجام میدین؟؟؟
گفتن نه...معمولا صبحانه می خوریم .گاهی چرت می زنیم و با هم حرف می زنیم تا کارها شروع شه!
و پرسیدم کی تعطیل میشین؟
ساعت ۵/۱. اون موقع هم کلی ازدحام کاری است ولی دیگه ساعت کار تموم شده و ما باید بیایم خونه!!!
البته این جور که از دوستم شنیدم با شروع ماه رمضان ساعت کار تبدیل شد به ۵/۸ .از این ور هم همه یه قرآن دستشونه و دارن سرکار با مطالعه قرآن ثواب می برن! وقتی میری تو اتاق کار داری چنان بهت نگاه می کنن که یعنی ملحد بلفطره چرا مزاحم میشی! نمیذاری عبادت کنم!از ۵/۱۲ هم همه آماده برای رفتن به صفوف فشرده نماز جماعت.
آخه پس کار مردم را کی باید انجام بده؟ آقای معاون اول رئیس جمهور فرمودن کاهش ساعت کاری را با کار از راه دور جبران می کنیم. اما می خوام بگم جناب٬ امروز که من تو مطب داشتم کار مردم را راه ما انداختم و ساعت ۰۳/۱ رسیدم دم در بانک و تعطیل بود و قسطم یه روز عقب افتاد٬ این جریمه ما شامل چه قانونی میشه؟!!
بارها و بارها شنیدیم که کار مفید اداری تو ایران در حد یه ساعت یا کمتره٬ با این ابتکارات خلاقانه مسئولین محترم هم روز به روز شاهد کاهش این زمان هستیم. نمی دونم چی بگم ....
از صبح باران اس ام اس تبریک از سوی دوستان و همکاران و تلفن دوستای نزدیک و بستگان شروع شد.از روز قبل هم یه بارون خیلی ملس باریده و هوا حسابی خنک شده بود. خلاصه هوای خوب که می طلبید تا ۹ تو رختخواب بمونی و معطلی پای تلفن و کامپیوتر باعث شد دیر برسم مطب.به این میگن پزشک نمونه!
وقتی رسیدم با عجله حاضر میشدم که مریض ها را ببینم٬ دیدم بچه های مطب اومدن تو اتاق هر کدوم با یه دسته گل. خدایی خیلی خوشحال شدم و سر صبحی انرژی گرفتم.
پ.ن: البته سر صبح منظورم همون ساعت ۱۱ است.
خلاصه بعد چندتا ویزیت با یه همکار صحبت می کردم. همزمان هی اس ام اس می رسید. دکتر می خندید و می گفت در پاسخ به پیامک های تبریک نوشته: یک روز تبریک٬یک سال ویزیت رایگان!
بگذریم٬ داشتم فکر می کردم امروز هم برام یه جورایی مثه روز تولدمه که یه نگاه به یه سال گذشته ام می کنم. امروز هم فرصتیه برا نگاه کردن به پرونده کاری یه سال گذشته ام.
تو یه کاری مثل کار من که یه کم متفاوت تر از کار بقیه همکاران مطب داره٬درگیری با خانواده٬مسائل فردی٬ شغلی و اجتماعی بیماران بیشتره. یه جورایی باید مددکار و روانشناس هم باشی.
گاهی هم سنگ صبوری هستی که مادر ها یا همسرها ناگفته های زندگیشون را برات تعریف می کنن.
همه جور مریض داریم از اونی که تمام تلاشش را می کنه تا هزینه پرداخت نکنه و دوهزار کلک می زنه که متادون اضافه بگیره و تو مطب نخوره و ببره بفروشه تا اون هایی که واقعا می بینی که دارن برا تغییر تلاش می کنن.
خب امسال هم مثه هر سال کلی تلفات داشتیم .از اونایی که کشته شدن یا اونایی که تو زندون محکوم شدن و اونایی که بر اثر بیش مصرف مردن.
اما بازهم وقتی دعای خیر یه مادر و لبخند رضایت یه همسر را می بینی یه جورایی خستگی آدم در میره...
خلاصه که امسال هم گذشت...
آها یادم رفت بگم عصر به فکرم رسید برا همکارایی که تو ساختمون پزشکان خودمون مطب دارن گل بفرستم. خودم از کارم خوشم اومد.البته من تو ساختمون از همه به جز یکیشون جوونتر و کم سابقه ترم و یه جورایی وظیفه من بود به بقیه تبریک بگم.
اما وقتی پای تلفن همکاران همسایه تشکر می کردند احساس کردم خیلی ها خوشحال شدن و انتظار نداشتن. اون هم تقصیر ما جوون تر هاست که احترام به بزرگتر ها و پیشکسوت ها را از یاد بردیم.
به هر حال همکارای عزیز روزتون مبارک.
آخر نوشت:خب بسه همین جوری ادامه بدم فیلسوف میشم.
آرزو نوشت:امیدوارم بتونیم به درد مردممون برسیم وگرهی باز کنیم براشون ...
یکی بعد آخر نوشت:از علی عزیز و آقای پایانی گرامی هم به خاطر تبریکشون سپاسگزارم.![]()
