بگذریم...من هم بعد مدت ها یکی از دوستان را دیدم. دوستی که از دوران راهنمایی هم کلاس بودیم و تو دانشگاه هم تا قبل انتقالی من هم خونه بودیم. خیلی حرف ها داشتیم که به هم بزنیم...
کلی حرف زدیم و درد دل کردیم و از بچه ها خبر گرفتیم ...چیزی که می خوام درباره اش حرف بزنم جریان زندگی یکی از بچه هاست که مدت ها ازش بی خبر بودم. این دوستمون هم مثل ما پزشکه. دوران دانشجویی با یه آقا پسری که مهندس بود آشنا شد و به هم علاقمند شدن. اما خونواده هاشون مخالف بودن. یکی از دلایل عمده اش این بود که پدر مستبد دوست ما آرزو داشت یه داماد دکتر داشته باشه!!!
خلاصه پدر گرانقدر داماد مناسبی پیدا کردن. یه آقای دکتر مرفه و استاد دانشگاه که البته حتی از نظر ظاهری با دوست ما همسو نبود. یادمه من با اینکه تمام زندگیم تابع حرف مامان و بابام بودم اون موقع به این ازدواج اعتراض کرده بودم. اما... حالا جالب ماجرا کجاست؟ اینکه دوست ما خلاصه از همسرش جدا شد و از اون مهم تر این که با همون دوست دوران تحصیلش ازدواج کرد!
باور کنین وقتی این حرف را شنیدم یهو جیغ کشیدم که ایول!!!
می دونین من هم مثه خیلی از آدم ها به طلاق به عنوان یه پدیده ناهنجار اجتماعی نگاه می کنم و اصلا هم از این اتفاق خوشحال نشدم. چیزی که منو خوشحال کرد این بود که دیدم دوستم تونست جلوی پدرش بایسته و برا یه بار هم شده خودش برا زندگیش تصمیم بگیره و این خیلی خوبه. نمی دونم تصمیمش درسته یا نه اما مهم اینه که خواست خودشه و این به نظرم عالیه. اونقدر تو تصمیمش راسخ و جدی بوده که حتی با خونواده و پدرش هم قطع ارتباط کرده.
البته کاش این تصمیم را ۱۰ سال قبل می گرفت و کاش پدرش این قدر سخت گیر نبود تا الان زندگی ۴ تا آدم و دوتا خونواده به هم نمی خورد ولی باز هم... .
دلم می خواد همیشه شاد باشن.
یه چد روزی بود که ایمیل هام را باز نکرده بودم. خلاصه امروز نشستم به دیدن و بازکردن و خوندن . یه چند تا مطلب جالب توشون پیدا کردم. دوستی دارم که یه دستی تو نوشتن داره. چندتایی ایمیل از نوشته های دوستاش برام فرستاد بود که گذاشته بودم سر فرصت. دیدم چه وقتی بهتر از الان. راستش روحم تازه شد. اگه اجازه داشتم نوشته هاش را براتون کپ می زدم اما چون هنوز جوهر مطلب کپی رایتمون خشک نشده٬ نشد.یعنی رویمان نشد!![]()
چند روز پیش ها هم با یکی از دوستانمان حرف می زدیم گفتند حالشان خوب نیست چون چند روزی است نخوانده اند و ننوشته اند.... خدایی حال می کنین چه رفقای با کلاسی دارم! اما از همه این شوخی ها گذشته خواندن نوشته دوستم منو چنان سر ذوق آورد که خواستم بنویسم. حالا قلم من کجا و قلم او کجا!!!ا
واقعا با تمام وجود حس کردم خوندن یه نوشته خوب می تونه خیلی حال آدم را جابیاره و نوشتن هم خیلی به تخلیه روانی آدم ها کمک می کنه. البته نوشتن هم یه قدرت و تواناییه که خب هر کسی نداره اما خب اگه مثه من پررو باشه می تونه گفتنی هاشو بنویسه ...نه؟!
پ.ن:البته استاد خواهرم میگه نویسنده باید برای نوشتن از ابزاری به نام قلم استفاده کرد نه صفحه کلید!
خداییش ما ایرانی ها خیلی باحالیما...
من خودم تا حالا فکر می کردم باید زور بالا سرمون باشه تا کاری را انجام بدیم یا ندیم!!!
اما تازه فهمیدم نه بابا ....زبون خوش هم خوب حالیمونه فقط رگ خوابمون باید دست طرف بیاد.
حتما سریال قهوه تلخ را دیدین. اولش کارگردان محترم از همه می خواد که کپی نکنن و کپی نخرن و ....دیروز یکی از دوستامون می گفت خدایی ملت چه حالی به فلانی(منظور جناب کارگردان) دادن. اما من گفتم: نه. به نظرم مردم به خودشون احترام گذاشتن. اصلا بحث فرد یا سریال خاصی نیست. مساله اینه که ما تو ایران با چیزی به نام قانون کپی یا همون کپی رایت آشنایی نداریم و همین باعث میشه که ضرر های بیشماری به خیلی افراد یا موسسه ها وارد کنیم ولو ناخواسته!
ببینین. هیچ برنامه ای نیست که ما قفلش را نشکونیم و با سخاوت تمام در اختیار بقیه نذاریم.تازه حتی ویندوز هامون هم قفل شکسته است.جالب اینه که بچه های ما با به روز شدن برنامه ها به روز میشن و رمز عبور های جدید ارائه می دن.
فیلم یا موزیکی نیست که نشه دانلودش کرد و ....هزار چیز دیگه که من نمی دونم. به نظرم وقتشه که دیگه یه کم بیشتر به قوانین و در واقع خودمون احترام بذاریم.
جالب اینجاست که پسر کوچولوی من تو فیلم های تبلیعاتی ابتدای سی دی کارتونش بااین قضیه آشناشده و اگه بهش بگم برات کپی می کنم میگه نه مامان باید برام عکس دارش را بخری !!!نه تو کامپیوترت کپی کنی!!! مثه خیلی چیزهای دیگه که میگن حرف درست را از بچه بشنو من هم سعی می کنم رعایت کنم.
به هر حال الان هم با یادی از سرکار خانم دکترسارا رها ٬ من هم برای رعایت این قانون ازتون می خوام برا خوندن این شعر به وبلاگ آقا اجازه مراجعه کنین.
