مثل این چند ساله خونه مادربزرگم شب تاسوعا مراسم داشتیم.
پ.ن: با اینکه امسال 20 سال از فوت مامان بزرگم می گذره اما باز میگیم خونه حاج خانم...
امسال خیلی فکرم مشغول بود...
مشغول خیلی چیزها...
اینکه تا وقتی حاج آقا جونم زنده است ما دور هم جمع میشیم و مراسم داریم. با رفتنن او همه پراکنده میشن...
اینکه از دیدن علم عزاداری دم خونه مامانی احساس خوبی دارم...
اینکه چقدر امسال همه با هم یکدل بودیم تو برگزاری مراسم...
و اما ...
اینکه امسال چقدر دسته های سینه زنی زیادتر ولی کوتاه تر شده...
اینکه چقدر تعداد پسرهای با موی ژل زده تو دسته های سینه زنی زیادتر شده...
اینکه چقدر خانم های ژینگول مستون تو خیابون بیشتر بودن...
اینکه دم ورودی صحن "خواهر امام" وقتی خانم مسؤول عفاف و حجاب! می گفت عجب صبری داره امام حسین با این عزاداران با این قیافه هاشون، یه دفعه بی هوا بلند گفتم یه فرقی باید بین اخلاق تو و امام حسین باشه!
اینکه امسال عقیده ام اینه که "هیچ آدابی و ترتیبی مجو... " چون خدا مال همه است و اعتقاد یه چیز قلبی و درونیه ...صرف نظر از ظاهر آدم ها...
۱.
سلام
روز اشنبه هفته گذشته رفتهبودم فرودگاه تا مثه یه فرزند وظیفه شناس به استقبال مامان و بابا برم که برای زیارت رفته بودن مشهد. با توجه به تاخیر همیشگی هواپیما یه ساعتی معطل شدم و از آنجایی که خاطره خوشی از خواهران بخش بازرسی ندارم، ترجیح دادم تو سالن نرم. از طرفی هوای امسال هم که بد بهاریه! و آفتاب عالم تاب اجازه نداد تو ماشین بشینم برا همین تو حیاط یه دوری زدم و یه نیمکت پیدا کردم تا بشینم. بماند که از نگاه مردم بیکارتر از خودم آرامش نداشتم حواسم رفت به صحبت دو تا خانم با سر و وضع امروزی و به عبارتی ژیگول! که با صدای بلند داشتن با تلفن همراه و با هم صحبت میکردن:
-اوا! مجید جون عجب حرفی میزنی شما! دو نفر آدم باید به هم حس خوبی بدن تا با هم باشن شما داری اصرار بیخود میکنی.
-نه عزیز دلم، من هیچ نظر خاصی ندارم خودش الان این جاست و میگه تحت هیچ شرایطی با دوست شما آشنا نمیشه.
-آخه چرا اصرار میکنی؟؟ گوشی را بدم به خودش؟
بعد خطاب به اون خانم بغل دستی که تقریبا هم سن و سال من بود گفت: بیا عزیزم خودت جواب بده. اینا فکر می کنن من مانع دوستی شمام.
اما اون خانم در جواب برگشت گفت : بهش بگو دست از سرم برداره و الا همه چی را به زنش می گم!!!!!!!!!!!
پ.ن: البته لحظه آخر ترکش بخش بازرسی بهم خورد. البته من از دستشون در رفتم!!!
۲.
روز جمعه قرار بود بریم بیرون.یه دفعه یکی از بچهها زنگ زد: خبر داری دیشب تو خیابون.... چه اتفاقی افتاد؟
ادامه مطلب
