اما از ۱۸ سالگی سابقه مصرف حشیش داشته٬ سپس تریاک و کراک... ۲ سال اخیر هم شیشه...
اضطراب شدید داشت به طوری که تمام ناخن هاش را جویده بود. تیک شدید در چشم و گردن و اختلالات خلقی شدید علیرغم مصرف ۹ ساله داروهای روانپزشکی...
از زندگیش و مشکلاتش برام گفت. مادری داره که تا ۱۸ سالگی یه جورایی قرنطینه اش کرده بود و بعد قبولی در دانشگاه با خرید یه خونه و یه ماشین تو شهر دانشگاهش ولش کرده بود و او تقریبا بی هیچ مهارتی تنها مونده بود...
ظهر که این ها را برا سرور تعریف کردم بهش گفتم اگه این بچه معتاد نمی شد بی شک نخبه میشد. اینی که با این مصرف سنگین مواد این جوری پیش اومد چی می شد؟!!!
در جوابم گفت : می دونی خیلی از ما همیشه دچار افراط و تفریطیم. اگه میانه روی را یاد بگیریم شاید خیلی از مشکلاتمون حل شه و این که خیلی وقت ها سعی در تحمیل عقایدمون به دیگران. مثلا مادر این پسر احتمالا تمام فکرش این بود که یه آقای دکتر تحویل جامعه بده...همین و بس. بدون در نظر گرفتن خصلت های انسانی و نیاز های تربیتی اجتماعیش..
بهش گفتم تو اون خونواده با اون پدر....
اما نمی دونین وقتی یه ساعت باهاش گفت و گو کردم چقدر بهتر شد. اونا تو خونه اصلا با هم حرف نمی زنن. راستش بعد این ماجرا از وقتی اومدم خونه هی با پسرم حرف می زنم!
سروز در جوابم گفت: اینم یه افراطه عزیزم...
دیدم راست می گه!!!
دیروز -دوم دی- من رسما ۳۵ ساله شدم.
اشتباه نوشت اول:نه ببخشید رسما نه چون بر اساس شناسنامه شهریور ماه ۳۵ ساله شده بودم!
خیلی دلم می خواست درباره یه سال گذشته بنویسم اما راستش حسش را ندارم. فقط دیشب که با چند تا از دوستام دور هم بودیم و داشتم به سال های گذشته عمر فکر می کردم به ذهنم رسید اگه من تو این سال ها هیچ چیزی به دست نیاورده باشم (که البته این طور فکر نمی کنم) یه چیز باارزش دارم که به نظرم از اعتبار و مال و جاه خیلی مهمتره و اون هم داشتن دوست های خوبه که به داشتنشون افتخار می کنم و احساس می کنم این حس عشق و تعلق متقابله. شاهدم هم تلفن ها و پیامک های تبریک تولدمه که نشونم داد یه دوستی یه جایی با تمام مشغله های زندگیش به یادمه و این برا من خیلیه. البته عزیزانی هم کنارم بودن که حضورشون ارزش ویژه داره. من با تمام وجود به داشتن این دوست ها و نیز خونواده خیلی خوبم افتخار می کنم و از خدا برای داشتن همه داده هاش سپاسگزارم.
درباره سالی که پشت سر گذاشتم هم شاید بتونم بگم درسته الان خودم را تو جایی که سال قبل چنین روزی آرزو داشتم که امروز به اونجا برسم٬ نمی بینم. اما سال پرکاری بود با دستاورد های خیلی مهم. شاید یه جورایی سال شکستن تابوهای زندگی و به قول سهراب " شستن چشم ها" بود و این به نظرم مهمترین اتفاق همه عمرم بود.
کار و زندگی هم با تمام تلاطم ها پیش رفت...
دلم می خواد در سال پیش روم٬ عاقل تر٬ عاشق تر٬ وظیفه شناس تر و خدمتگزارتر باشم. یه جورایی مثل کسی که انگار داره به آخر خط می رسه٬ موتورهام داره می افته تو دور تند. اما تلاش می کنم از کرامت انسانی دور نشم و به قولی زندگی کنم و فقط زنده نباشم...
