عرضم به حضور انور شما چند روزیه که بد به جمع جماعت بیمار خسته دل از طبیبان پیوستیم. آقا من میگم مریض شما میشنویدا... یک جوری که از رفتن به محکمه خودمان و در آوردن یک لقمه نان هم درماندیم و جماعت بیماران در انتظار طبیب مطبمان هم با متلک از طریق شخص شخیص منشی مان که نماینده تام الاختیار ما در آن جاست برایمان پیغام می فرستند که : وای به روزی که بگندد نمک!!! احتمالا از فردا حنایمان همین اندک رنگی را هم که داشت٬ نخواهد داشت!!!
القصه٬ از آن جایی که به قول سعدی علیه الرحمه دو درویش در گلیمی بخسبند و دو طبیب در منزلی نگنجند! بنده (که اصولا رابطه ی چندانی با دارو ندارم) و سرور گرامی (که از طرفداران پرو پا قرص دارو و آنتی بیوتیک درمانی هستند) در این چند روز همواره در حال به رخ کشیدن معلومات خود به رخ هم بودیم و در نهایت هیچ کدام از پس تغییر نظر آن دگری برنیامد که نیامد!!
به هر حال با تمام این احوالات هنوز تبمان بالاست و گلویمان می سوزد و تمام تنمان درد می کند و صدایمان در نمی آید و از همه مهمتر هی به خودمان لعنت می فرستیم که تو که از اول امسال ۱۰۰ تا مقاله در باره آنفلوانزا خواندی و ترجمه کردی و به همه توصیه کردی واکسن بزنند...پس چرا خودت نرفتی یک واکسن ناقابل بگیری و به خودت بزنی که امروز روز به این حال نزار نیفتی؟؟؟؟؟
این است که می گویند به جای فک زدن عمل کن!
یه دوستی دارم که از قول باباش به من می گفت آدم هرچه بیشتر زار بزنه، زندگیش عوض میشه و خوشی میاد سراغش!! البته این مخالف قانون رازه که اخیرا خیلی مطرح شده، اما گویا درباره من اثر کرده... .
پرانتز نوشت1: (البته بابای رفیقمان درباره مسائل مالی فرمودن اما فکر کنم تو همه چیز صادقه...)
پرانتز نوشت2: (فکر کنم حرف های بابای رفیقمان را مثل خودش باید قاب گرفت!!!)
اون شبی که با دلشکستگی اون پست را نوشتم، فرداش یکی از دوستام بهم زنگ زد و گفت که به همه دوستاش فکر کرده و به این نتیجه رسیده که من بهترین دوستشم!!
پ.ن: فکر نکنین دلش برا من سوخته یا جوگیر شده. دوستم اصلا آدرس وبلاگم را نمی دونه و نمی خوندش!!
خلاصه این که کلی خاطرات سالها دوستی مون را ورق زدیم و شاد شدیم. به خصوص من که خیلی ذوق کردم!
بعدشم که خیلی از دوست های عزیز نتی دلداریم دادن.
خوشحالم هنوز یه جایی تو دل یه کسایی دارم.
خیلی وقته ننوشته ام. دلم هم خیلی برا نوشتن و برا روزهایی که تند تند آپ می کردم تنگ شده. این روزها کارم خیلی زیاد شده. استراحتم هم کم. به بهانه سرما دیگه نمیرم بدوم و تنبل شدم. برا تمرین ساز وقت نمیذارم. باور کنین به کارهای خونه هم نمی رسم. خنده داره اما امروز برا سومین روز متوالی ماهی خوردیم. تنها ابتکارم تغییر نوع ماهی بود. یه روز شوک٬ یه روزسوف و امروز هم سفید.حالا فردام اگه نتونم تا ۱ بیام خونه باید کولی بذارم تا کلکسیونش کامل شه!
پ.ن:باز دم سرور گرم که تازگی ها سربه سرم نمیذاره.
این روزها روزای بدیه برام. سخت می گذره! فکرم درگیره. خلقم پایینه.
دیروز تو مطب با یه مریض متادون فروش! سر اینکه براش تشکیل پرونده ندادم دعوام شد. نامرد رفت بیرون و کلی بهم بدوبیراه گفت.
روز قبلش رفته بودم دانشگاه برا آموزش اعتیاد برا پرسنل٬ داشتم درباره باورهای غلط حرف میزدم. گفتم این که مردم تصور می کنن "تریاک درمان برخی بیماری ها مثل دیسک کمر یا دیابته "یه باور غلطه. جالب اینه که اوناهام با من بحث می کردن که غلط نیست! یا سیاست های دولت را به چالش می کشیدن. به من می گفتن به نظرشون دولت باید چنین و چنان کنه...بهشون گفتم بابا مگه من قانون گزارم؟!!
مدت ها از مامانم اینا کم خبر میگیرم. شاکی شدن و غر می زنن.
قرار بود آخر هفته بریم ملایر پیش یکی از دوستامون. خیلی وقت بود براش نقشه کشیده بودیم اما امسال زمستونی ندیدیم جز همین چند روز!!! برنامه به هم خورد و کلی همه مون پکر شدیم.
از دوستام کم خبر می گیرم. یه جورایی انگار تنها موندم. یادمه حداقل روزی ۱۰ دقیقه با بچه ها فک می زدیم.الان چی؟؟؟ تازه یکی شون هم دیروز ظهر تصادف کرد. خدا را شکر آسیب جانی ندید اما مالی چرا. خیلی ناراحت شدم.
از همه مهمتر هر روز که یه سر کوتاه به وبلاگم میزدم یه چندتایی بازدید داشتم اما دیروز اون ساعتی که اومدم تنهایه بازدید داشتم. دلم خیلی گرفت. گفتم دوستای نتی هم فراموشم کردن. دیگه هیچ کی به من سرنمیزنه تا چه رسد که به این که بهم بگن چرا نمی نویسی یا به ما سرنمیزنی!!!
حالا به نظرتون نباس دلگیر باشم؟؟؟
خلاصه اینکه: یاد باد آن روزگاران یاد باد...
