نوروزتان پیروز
بهارتان خجسته
سال نو بر همه فرخنده باد.
روزهای آخر سال و بدو بدوی ملت. ما که کارمون تموم شد. فقط مونده یه فردا برم مطب و خلاص. امسال یه جورایی ناراحت بودم که وقت زیاد دارم و منتظر یه اتفاق بودم که اون هم افتاد.
هیچی.پای سرور شکست. البته هیچی که هم نیست اما از بس به همه دلداری دادم خودم آرومم. بهانه ای شد برا موندن اجباری سرور تو خونه و استراحت. فعلا که پای چپش تا زانو تو گچه.
داستانی شده این وقت زیادی. دوبار تا حالا اینجوری شده بودم. اولین سال زمانی بود که امتحان علوم پایه داده بودم و سرخوش. می خواستم برم حسابی بگردم و نمی دونستم باید چه کار کنم که با کل خانواده تصادف کردیم و تمام عید را همگی بستری بودیم!
۵سال قبل که دوباره چنین حسی داشتم شب چهرشنبه سوری پام شکست و تمام عید را خونه نشین شدم. امسال هم از همین سالها بود که این جوری شد.
امسال هم انگار منتظر یه حادثه بودم. (بگین الهام شده بود بهم نگین انرژی منفی دادم)
جالبه که پای سرور هم موقع پریدن از آتش شکست و درست همون نقطه ای که مال من شکست. عین هم.
دوستی می گفت: دلتون خیلی به هم راه داره... شکستگی هاتون هم مثه همه.
اره دیگه پای هم قلب دوم آدماست.
برا همه در سال نو سلامتی آرزو دارم.
یه چند روزیه که خونه تکونی دارم. اونقدر سرم شلوغه که مجبور شدم یه شیفتهایی از مطب دودره کنم و بمونم خونه برا نظارت و کمک.
اما می خوام درباره خانمی بنویسم که برا کمک تو کار خونه میاد خونهمون.
خانمی که به معنای واقعی زنه. یه زن کاملَ٬ یه مادر و یه همسر.
سیزده چهارده ساله بود که از روستاشون اومد تو شهر و تو یه خونه اربابی مشغول کار شد. بعد چند سال هم با یه آقایی که او هم تو اون خونه مشغول بود، ازدواج کرد. در حالیکه کار میکرد سه دختر و دو پسر هم بهدنیا آورد که یه پسرش بر اثر ابتلا به مننژیت فوت کرد. شوهرش بر خلاف او زیاد اهل کار نبود. مدام شغل عوض میکرد و جایی بند نبود. تازه اهل رفیق بازی و دود و دم هم بود. خلاصه 25 سال قبل اومد و یه چند سالی تو کارگاه پدرم مشغول کار شد. اینجوری شناختیمش. به مامان تو کارهای خونه کمک میکرد. سفارش کارهای آشپزخونه میگرفت. با درآمد کمش تمام زندگی را میچرخوند. شوهرش هم هی شغل عوض میکرد!!
دختراش یکی دو سال از من و داداشم کوچکتر بودن . کلی با هم جور بودیم. تمام این سالها میدیدم تمام تلاشش را میکنه که آرزوهای بچههاش را که با من و داداشم بازی میکردن رو برآورده کنه تا حسرت زندگی ما را نداشته باشن. حتی تو عروسی بچههاش سنگ تموم گذاشت. جهیزیه کامل. همه را هم با همین درآمد کارگریش میداد.
با همه نداریش فطرت بلندی داره و سفرهاش همیشه پهنه. چیزی هم برا خودش نمونده جز دست و پای آرتروزی و یه تن خسته.
دیشب خونهی ما بود. تمام روز کار کرده و خسته و ذله، حدود ساعت 10 شب دخترش که تازه بارداره زنگ زد. مامان هوس باقلی خورشت دستپخت تو را کردم. همون موقع پا شد و ازم یه بسته باقلی خواست. خورشت را تا 11 حاضر کرد و همون موقع برد دم خونه دخترش.
نتونستم چیزی بگم یا ایرادی بگیرم. فقط لبخند زدم...
اواخر اسفند 77 امتحان پره انترنی داشتم. قرار این بود که ماه اول را مرخصی بگیرم. هم استراحت کنم و هم اینکه اولین عید بعد ازدواجمون بود. منم تازه عروس... و میخواستم تمام عید را استراحت کنم و برم گردش و مهمونی. روپام بند نبودم. همسر گرامی که دانشجوی یه دانشگاه دیگه بود کار مرخصیش را ردیف کرده بود و در حال برنامه ریزی عید بود. یک هفته مانده به عید با خبر شدم که از مرخصی خبری نیست. حالا حالم دیدن داشت. اولاً تمام دوستام گروهها و برنامههاشون را انتخاب کرده بودن و من تنها مونده بودم. دوم سرور گرامی فارغالبال برنامه عید را ریخته بود. ناچار تسلیم شدم و یه گروه انتخاب کردم. بخش داخلی. همگروههام 4 تا پسر سال بالایی که از 28 تا 13نوروز را 4 تا کشیک 4 روزه پشت هم برداشته بودن. خلاصه، منم که وارد شدم کشیک های عید شد سه تا اما من پشت هم نمیخواستم. این بیمارستانی که ما کشیک بودیم بیمارستان دوم داخلی بود و معمولاً مریض اورژانس نداشت. همه الکتیو بودن و من دلم خوش بود که حداقل کشیکام سبکه. برخلاف سایر بیمارستانها که هرشب 4 تا اینترن باید اورژانشس را میچرخوندن.
کشیک اول من، 5 شنبه 27 اسفند. رفتن به بخش برام سخت بود. احساس میکردم چیزی بلد نیستم. درباره همه چیز از بچه های پاویون میپرسیدم. یادمه یه مریض بخش دل درد داشت چندبار معاینهاش کردم. سمع و لمس و حتی دق! تا 6 عصر که همسر به دیدنم اومد همه چی امن و امان بود تا ساعت 11 شب. اولین مریض بستری شد. یه کتواسیدوزدیابتی. یه نیم ساعت بعد هنوز شرح حال اولی تمام نشده بود که دومی اومد: خونریزی گوارشی. سومی یک ساعت بعد: آمبولی ریه و آخریش یه پنومونی آسپیراسیون که تو عکس ریه معلوم شد مولتیپل میلوم داره!!!
لازم نیست قیافهام را توصیف کنم. حالا خدا را شکر که قرار بود مریض اورژانس نخوابونیم!!! خدایا گرفتن خون شریانی هر یه ساعت از یه بچه 14 ساله!!! مدتها بود لوله معده نذاشته بودم. تفسیر گازهای شریانی تو آمبولی هم... .خداییش پرستارای بخش ماه بودن. خیلی هوامو داشتن. خلاصه تا 6 صبح سرپا بالاسر این چند تا مریض بودم. تا صبح هم ABG گرفتن را حتی از براکیال یادگرفتم. اوضاع بخش روبهراه شده بود. با سبزه سال نو سر استیشن بازی میکردم. پرستار مسوول شب که یه دختر جوونتر از من بود یه چایی برام ریخت و گفت: خسته نباشین خانم دکتر!
تفسیر احساسم هنوز برام سخته. واقعاً احساس میکردم خیلی کار کردم. تا 7.45 تو بخش موندم و بخش را تحویل اینترن بعدی دادم و رفتم خونه. تو تاکسی به مردمی نگاه میکردم که صبح جمعه آخر سال تو صف هلیم یا نون بودن. احساس می کردم چه زندگی بیهودهای دارن و من چقدر مفیدم!! دلم می خواست داد بزنم که من دیشب تا صبح کشیک بودم. رفتم خونه. همه خواب بودن و کسی به استقبالم نیومد!!!
رفتم کمی بخوابم. با آرزوهای شیرینم خیلی طول کشید تا خوابم برد. تازه چشمام گرم شده بود که مامان بیدارم کرد:
-پاشو دختر، باید بری خیاطی لباست را پرو کنی. دیر میشه من نمیتونم بیام بات لباست خراب میشه جلو فامیل شوهرت سال اوله که میری عید دیدنی!!!
-مامان، من دیشب کشیک بودم! کلی مریض داشتم...
-خب داشتی که داشتی به من چه!! اسم دکتریش مال توست. خدمت به هموطن!! یادت رفت. خستگیت مال ماست؟؟؟ کار برا کار و بیرون. زندگی برا خونه.
پاشو دختر، یالا!!!
آب سردی بود که روم ریخته شد. خبری نیست ... عین حقیقته... یه حقیقت محض. وظیفهای که باید انجام بدی بدون انتظار پاداش. هیچ فرقی هم با بقیه مردم نداری و مهم اینه که مثه همه باید کارت را درست انجام بدی. هر کاره که هستی باش فقط آدم باش... .
و تا امروز هنوز خاطره اولین شب کشیک شب عید باهامه.
بنده که هر روز و گاهی روزی دو بار در ابتدای سی دی های کارتون آقا پسرعزیز درباره کپی نکردن سی دی ها و خرید فیلم های اوریجینال مطلب می شنوم و یه جورایی باورم شده که باید به قانون کپی رایت احترام بذاریم و رعایت کنیم٬ رفتم تو مغازه و یه فیلم از خانم تهمینه میلانی انتخاب کردم. جوونک پشت پیشخوون که سرش هم کمی شلوغ بود بهم گفت یه ده دقیقه معطلی داره ها. گفتم برا چی؟ گفت تا براتون کپی کنم. با تعجب گفتم مگه این جا فروشگاه رسمی نیست؟؟؟
در حواب شنیدم خب خانم فیلم اصلی دوهزارتومانه ولی شما برا کپی ۱۲۰۰ تومن می پردازین. این جوری مشتری ها راضی ترن.
گفتم: فکر می کردم چون شما یه فروشگاه رسمی و با مجوزین دیگه تقلب نمی کنین. مگه جناب کپی کردن ممنوع نیست؟!
انگار جن دیده. چنان نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که گویا واقعا خنگم. با بی تفاوتی گفت به هرحال این فیلم را اصل نداریم می خواین ... بدم بهتون. گفتم نه و یه فیلم دیگه از خانم میلانی انتخاب کردم.
گفت: اونم نداریم. شما فقط کارگردان معروفا را می بینین؟؟؟
یه جورایی داشت دستم می انداخت...
ناراحت شدم. داشتم از مغازه اش در می اومدم. فقط گفتم اونقدر برا وقتم ارزش قائل هستم که لااقل بخوام دوساعتی که پای تلویزیونم یه چیزی ببینم که ارزش دیدن داشته باشه و در مقابل پوزخندهای او و چند نفر دیگه اومدم بیرون.
داشتم فکر می کردم چرا باید برای رعایت قانون مسخره بشی و بدیهیات تو زندگی مسخره به نظر بیاد. تا کجا می خوایم پیش بریم و بعد بشینیم و بگیم همه دنیا چنین و چنانه و ما داریم درجا می زنیم.
تو خیابون آشغال می ریزیم. از چراغ قرمز رد میشیم. سر هم را با افتخار کلاه می ذاریم و بعد داد و فغان داریم از موقعیتمون.
گاهی میگم بابا گلی به جمال این مهد کودک ها که دارن به بچه های ما از پایه چیزهای خوبی یاد می دن. شاید اینا بزرگ شن و یه کاری بکنن. البته اگه از ما الگو نگیرن و اونام .... نشن.
