تبليغاتX
دستخط یک زن...
در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است

 چند روز قبل یه ایمیل فورواردی به‌دستم رسید که عکس‌هایی از لحظه‌های خداحافظی سربازان با خونواده‌هاشون را به تصویر می‌کشید. عکس‌هایی از چهره‌های گریان پدران و مادرها، همسران با نگاه‌های غمگین و بچه‌هایی که به والدین‌شون چسبیده بودن و به‌سختی می‌شد جداشون کرد. با خودم فکر کردم آخه علت جنگ چیه؟ چرا این‌قدر ابزار برای جنگ و از بین بردن همدیگه می‌سازن. یاد جمله‌ی ویکتور هوگو افتادم که آرزو کرده بود روزی برسه که تمام وسایل جنگ را توی موزه‌ها بذ‌ارن و مردم با تعجب بهش نگاه کنن و بچه‌ها از مامان و باباهاشون بپرسن که اینا چی‌ان؟ البته الان می‌بینم که داریم به سمتی می‌ریم که کارتون‌ها از بس که خشن شدن بچه‌ها بیش از بزرگتر‌ها با وسایل کشت و کشتار آشنان.
پ.ن: راستش الان به ذهنم رسید که اون جمله از ارنست همینگوی نبود؟؟؟ یادم نیست!
اما «میخائیل شولوخوف» در «دون آرام» بعد از این‌که درباره‌ی هنر نمایی جنگی تعدادی سرباز روسی در مقابل آلمانی‌ها در روز‌های اول جنگ جهانی می‌نویسه و جریان مبارزه‌ای را که منجر به اقدامات قهرمانانه‌ای می‌شه و یه سرباز به خاطرش مدال شجاعت می‌گیره را شرح می‌ده این جملات را اضافه می‌کنه:
« ولی حقیقت واقعه چه بود؟ گروهی از مردان که هنوز به کشتن هم‌نوعان خود خو نگرفته بودند در میدان به یکدیگر برخوردند. غریزه‌ی حیوانی ترس آن‌ها را به سوی یکدیگر جهاند. کورکورانه ضرباتی بر یکدیگر وارد ساخته و اسبان خود را لت و پار کردند و بر اثر شلیک تفنگی که مردی را از پای درآورد از ترس پا به فرار نهادند و سپس با روحی آسیب دیده پراکنده شدند.
این بود آن‌چه هنر نمایی جنگی نامیده شده بود. »
(دن آرام. جلد اول صفحه453)

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 12:46 | لینک  | 

حتماً خبر را شنیدین: «ناصر حجازی دروازه‌بان اسطوره‌ای فوتبال ایران هفته‌ی گذشته به علت ابتلا به بیماری سرطان درگذشت.»
آقای حجازی را خیلی دوست داشتم. یه جورایی فوتبال را با او شناختم. بازیکن محبوب پدرم و به پیروی از او، عشق فوتبالی من و برادرم بود. یادمه  از اول تو خونه‌مون همه طرفدار آبی بودیم. البته من هر بار که با داداشم دعوام می‌شد، یه چند ساعتی به‌طور موقت قرمز می‌شدم و به همه‌ی استقلالی‌ها بد و بیراه می‌گفتم الا حجازی. بگذریم.

 دیشب که عکس‌های مراسم خاکسپاریش را تو برنامه‌ی نود می‌دیدم، یه صحنه نشون داد که همسرش اومد تو دروازه و زمین دروازه را بوسید و باهاش وداع کرد. من که داشتم آرام و (یواشکی) اشک می‌ریختم٬ به سرور گفتم خوشم میاد از زن و شوهرهایی که درکنار هم پیر می‌شن و تا آخر کنار هم می‌مونن. به قول دکتر م «مونوگامی». بعد فکر کردم که آیا تو زندگی ناصر حجازی زن دیگه‌ای بوده؟ اگه بوده الان کجاست؟ آیا الان بین این همه آدم که به قول فردوسی‌پور برای مراسم خاکسپاری «فقط ورزشی» آقای حجازی اومدن، پنهان شده؟ بعدش یاد یه ناصر دیگه افتادم. آره، ناصر محمد خانی.
و فکر کردم بین این دو تا آدم چقدر فاصله است. به احتمال زیاد مراسم خاکسپاری اون ناصر این‌جوری نمیشه. اون ناصری که بعد اعدام «شهلا» فقط گفت: راحت شدم!
چند روز پیش‌ها تو وبلاگ یکی از بچه‌ها درباره‌ی «جو زده» ! بودن مردم کشورمون خوندم. این‌که مرده‌پرستیم و خیلی چیزهای دیگه. اما من می‌گم این‌طور هم نیست. مردم ما خیلی هم خوب می‌فهمن. مگه چند نفر تو کشور ما تختی شدن یا برا چند تا ورزشکار خاکسپاری این‌جوری داشتیم. یه چیزهایی هست که نمک گیرمون می‌‌کنه. حرف‌های زده شده، شیوه‌ی زندگی، رفتار و خیلی چیزهای دیگه زیر ذره‌بین مردمه. ا‌ین فقط مخصوص آدم‌‌های به اصطلاح معروف نیست. گاهی می‌بینم که بعضی از دور و بری‌ها آدم را خیلی بهتر از خودش می‌شناسن.
به هر حال مردم هم می‌دونن که به قول حافظ:
نه هرکه طرف کله کج نهاد و راست نشست...
خلاصه ناصر حجازی هم رفت. اما خوش به حالش که این‌جوری تو یادها موندگار شد.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 1:39 | لینک  | 

روز مادر و روز زن خجسته.

 اما فقط همین یه روز را به یاد خانم ها ومامان ها هستیم.

 بعضی از آقایون اصرار دارن که حتما امروز برای بانوان محترمشون کادو بخرن. حتما امروز.

آخه از فردا دوباره روز از نو٬ روزی از نو.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 23:38 | لینک  |