تبليغاتX
دستخط یک زن...
در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است


 چند هفته قبل به پیشنهاد یکی از دوستان بچه‌ها را برداشتیم و چند نفری رفتیم قصر بازی که یه پارک بازی برای بچه‌هاست تو مایه‌ی «سرزمین عجایب» ساختمان تیراژه‌ی تهران. فضا سازی خوبی داره و البته ‌بازی‌هاش هم متنوع‌تره. یه چند ماهی هست که باز شده اما من فرصت نکرده بودم تا پسرم را ببرم. به‌هر حال اون روز شرایط فراهم شد تا هم بچه‌هامون بازی کن و هم ما دوستا همدیگر را ببینیم. چون کاری برام پیش اومده بود یه کم دیرتر رسیدم. از طرفی موبایل‌ها هم خوب آنتن نمی‌داد و به همین دلیل یکی از بچه‌ها تو ورودی منتظرم موند. اتفاقاً اون روز جشن پایان دوره‌ی بچه‌های پیش دبستانی مهد پسرم اون‌جا برگزار شده بود. برا همین کمی شلوغ‌تر از معمول بود و کلی مامان و بابای اشنا که هر روز تو مهد موقع رسوندن یا برداشتن بچه‌ام  می‌دیدم با لباس‌های پلوخوری!! اون‌جا بودن. تازه همه نفری یه قاب عکس از بچه‌هاشون دستشون بود با کلاه مخصوص فارغ‌التحصیلی! راستش نمی‌دونستم اوضاع احوال و رسم و رسوم اون‌جا چطوره اومدم و خواستم زودی از این ازدحام و فضای شیک و ژیگول! دربرم و به دوستام برسم. زودی رفتم تو بخش پذیرش تا شارژ بگیرم. یه چک پول پنجاه‌هزار تومنی دادم و یه کارت پونزده هزار تومنی گرفتم و با عجله فلنگ و بستم و رفتم تو. یه دو ساعتی با پسرم و دوستان سرگرم بودم و رفتم ماشین مسابقه سوار شدم که اعتراف می‌کنم از بچگی آرزوم بود سوار شم. خلاصه رفتم که دوباره کارتم را شارژ کنم. تازه اون موقع با نگاه به پول‌هام فهمیدم که مابقی پولم را نگرفتم. حالا دو دل رفتم پذیرش ولی محکم گفتم خانم من به شما چک پول دادم و بقیه‌ی پولم را نگرفتم. مسئول پذیرش یه خانم همسن و سال من و خیلی مودب بود٬ گفت چه قدر از پولتون مونده بود؟ گفتم سی و پنج هزار تومن. خندید و گفت: آره. من تو صندوقم همین مقدار پول زیاد دارم. یادمه که اضافه‌ی پول یکی را پس ندادم اما قیافه‌تون یادم نبود.می‌خواستم پشت بلندگو اعلام کنم گفتم خلاصه بر می‌گردین. و پول را به من برگردوند.
خیلی برام جالب بود. بازی بچه‌ها که تموم شد و د‌اشتیم برمی‌گشتیم رفتم اتاق مدیر و جریان را براش تعریف کردم و ازشون تشکر کردم. گفتم مطمئنا‍ً هر مدیری پرسنلش رامی‌شناسه اما من وظیفه‌ی خودم دونستم که صداقت همکارتون را به‌تون یادآوری کنم. اضافه کردم: درسته اخلاق می‌گه این کار اون خانم طبیعیه. اما تو این جامعه با این مشکلات به نظرم برگردوندن پولی که بیشتر از حقوق روزانه‌ی یه کارگره جای تقدیر و تشکر داره.

پ.ن: خدایی عکس اون بچه‌ها با اون کلاه حرصم را درآورد. نمی‌دونین چه‌چقدر آرزو داشتم روز جشن ‌فارغ‌التحصیلی‌مون ما هم از اون لباس‌ها و کلاه‌ها می‌پوشیدیم. اما نشد. حیف!

پ.ن: الان که فکر می کنم نمی دونم تقصیر اون بچه ها چیه که لج من را درآوردن؟؟؟ اما خدایی صداقت را تو اعتراف دارین!!!!

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:18 | لینک  | 


حتما خیلی از شما فیلم «جدایی نادر از سیمین» را دیدین یا حداقل درباره‌اش شنیدین. چون اگه اشتباه نکنم از عید اکران شد و حرف‌های زیادی درموردش گفته شد. خلاصه من 14 تیرماه تونستم برم سینما و این فیلم را ببینم.

اول بگم شاید بیش از سه سال بود که سینما نرفته بودم. از وقتی پسر عسل به‌دنیا اومد دیگه به جز یک بار نتونستیم بریم سینما. این بار هم پسرمون ذوق زده بود که ای جانم سینما! اما بچه‌ام نه تنها از فیلم سر درنیاورد که خسته هم شد و نیم ساعت آخر فیلم با کمک بازی موبایل نگهش داشتیم. تازه اون وسط کلی از بُردش با صدای بلند ابراز احساسات می‌کرد. بگذریم دارم از موضوع دور می‌شم.

 می‌خواستم درباره‌ی فیلم بنویسم البته از نگاه خودم. من نه اطلاعات سینمایی دارم که درباره‌اش قضاوت کنم و نه منتقدم. از بازی هنرپیشه‌ها هم نمی‌خوام بگم. فقط درباره‌ی داستانش حرف دارم. اول از تیترش بگم که بیشتر غلط اندازه. یادمه یکی از دوستان که دستی در نوشتن داره بهم می‌گفت تیتر زدن تو نوشته خیلی مهمه. خب کسایی که این فیلم را دیدن می‌دونن که بحث اصلی فیلم جدایی نیست جالب‌تر این‌که شاید فقط یکی دوبار اسم شخصیت‌ها گفته می‌شه که اون هم اگه عنوان فیلم نبود به یاد آدم نمی‌موند. اما داستان از دید من درباره‌ی یک زوجه که اول فیلم قراره از هم جدا بشن. با همون مساله‌ی همیشگی: رفتن یکی از طرفین به خارج از کشور و بالطبع مخالفت نفر دوم. گفتم ای داد همون کلیشه‌ی همیشگی. اما داستان به همین جا ختم نشد. هرچه جلوتر رفتیم با مردی آشنا ‌شدیم که یه جورایی تحسین برانگیزه. اخلاقی و قانونمند. یه جایی دخترش را وادار می‌کنه که بره بقیه‌ی پولش را از کارگر پمپ بنزین بگیره. اما همین فرد درست و اخلاقی وقتی گیر می‌کنه آگاهانه دروغ می‌گه، به‌طوری‌که پیش دخترش کم میاره. در مقابلش همسری قرار داره که آقا او را متهم به ضعیف و ترسو بودن می‌کنه. آدمی که بر اساس تفکر آقاهه می‌خواد از ایران فرار کنه چون توان ماندن را نداره اما این خانم همه جا توانمندتر و اخلاقی‌تر از همسرش ظاهر می‌شه. مثلاً وقتی معلم دخترش از خانمه می‌پرسه که تو دادگاه چی بگه، پاسخ می‌ده که حقیقت را بگین اما آقای اخلاقی ما حقیقت را پنهان می‌کنه.
بحث دیگر فیلم از نظر من ناتوانی زن و شوهر در حرف زدن با همه. یه جورایی غرور یا هر چیزی مانع از این می‌شه که با هم حرف بزنن و تا اخرین لحظه این آقای اخلاق‌مند از همسرش نمی‌خواد که برگرده به زندگیش.
در مقابل زوج دیگری هستن که اون‌ها هم با هم حرف نمی‌زنن و مسائل پنهانی زیاد دارن. دروغ می‌گن و از حقیقت فرار می‌کنن. تو اون خانواده زن به جای پایبندی به اخلاق بیشتر به دین اعتقاد داره به طوری‌که برای هر مساله‌ای زنگ می‌زنه و از مرجع تقلیدش  سوال می‌کنه به طوری‌که یه جاهایی آدم خنده‌اش می‌گیره که پس عقل تو کله‌ برا چیه! اما این خانم آخر فیلم از اعتقادش نمی‌گذره و به خاطر اعتقادش از همه چیز می‌گذره. یه جورایی انگار تو این فیلم اعتقاد از اخلاق جلو می‌زنه. با همه‌ی این ماجراها بیننده آخر فیلم وقتی خودش را جای بچه می‌ذاره تصمیم می‌گیره مادر را انتخاب کنه و اون وقت می‌فهمه خانمه برا چی می‌خواست از این زندگی جدا شه و از ایران بره.
توصیه می‌کنم فیلم «جدایی نادر از سیمین» ساخته‌ی «آقای فرهادی» را حتماً ببینین. ارزش دیدن داره.
پ.ن: راستی من نمی‌دونستم که سه شنبه‌ها بلیط نیم بهاست. کلی ذوق زده شدم!!!

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 2:57 | لینک  | 

صبح ساعت 8:45
هنوز خواب آلودم. هی خمیازه می‌کشم. بچه‌ام تو ماشین غر می‌زنه که نمی‌خواد بره مهد. دوست داره بره خونه‌ی مامانیش. سعی می‌کنم آرامش کنم و بهش وعده می‌دم که اگه خوب باشه چنین و چنان می‌کنم. تمام تلاشم را می‌کنم خوش اخلاق باشم و... . ماشین چرثقیل داره دور می‌زنه. مترصد اینه که یه دقیقه ماشینت را تو محل توقف ممنوع پارک کنی. انگار دنبال شکار می‌گرده. هم‌زمان از بغل یه جرثقیل دیگه رد میشم. داره یه پراید رو خرکش! می‌کنه. صاحب ماشین همونجا واستاده و داره به زمین و زمان بد وبیراه می‌گه!
ظهر ساعت 1:50
دارم از سر کار بر می‌گردم. ماشینم بس تو آفتاب مونده داغ شده، کولر هم باد گرم می‌زنه. ترافیکه. گشنمه و از سرو روم عرق سرازیره. خسته و کلافه دارم می‌رم دنبال بچه‌ام مهد. وانت نیروی انتظامی جلوی منه. پشتش پُره دیش ماهواره است که از خونه‌های مردم جمع کردن. از اون جالب‌تر یه سگ سفید پشمالوی خوشگله که گرفتننش و پشت ماشینه. قلاده‌اش را بستن به نرده‌ی ماشین. حیوون بیچاره با تعجب به اطراف نگاه می‌کنه البته بیشتر ترسیده!
شب ساعت 9:10
خسته‌ام. گرما کمتر شده. اما سردرد دارم. دو تا مریض متادون فروش را رد کردم. سر خرد کردن قرص با چند تا مریض بحث کردم. پرستار بچه‌ام دیرش شده و تماس گرفته که کی می‌رسم. خیابون خیلی شلوغه. یه گوشه‌ای چراغ گردان ماشین پلیس را می‌بینم و مردمی که به تماشا ایستادن. گشت ارشاد یه خانم را گرفته. خانمه هم‌سن و سال ماست. اصلا هم بد حجاب به نظر نمی‌یاد. از اون جالب‌تر اینه که همسر و بچه‌اش هم باهاشن. شوهره داره با مامورا بحث می‌کنه. صداش بلنده. عصبانیه. مردم جمع شدن و نگاه‌ می‌کنن. ناخودآگاه دستای خانما می‌ره به سمت روسری‌ها.

 

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 23:15 | لینک  |