تبليغاتX
دستخط یک زن...
در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است

از روزی که پام به بیمارستان باز شد یه جور تغییر رفتار تو همکارای عزیزمون دیده شد. البته به جز سرپرستار محترم بخش گوارش که اگه با یه شونه عسل هم بخوری بالاش میاری!

توضیح نوشت: من همیشه به همکارهای گرانقدر پرستار احترام می‌ذارم اما این مورد که گفتم نه تنها به بیماران و همراهان بی‌احترامی می‌کنن بلکه با همکارای پزشک همون جا هم درگیرن! بگذریم.

همه ازم می‌پرسیدن که بیمار چه نسبتی باهام داره و لطف می‌کردن به احترام همکاری کارهامون را خیلی تسریع می‌کردن. خوب این تو همه‌ی صنف‌ها روتینه. به هر حال همه‌جا برای همکاران یه استثنائی قائل می‌شن. همکارای مطب‌دار را که نگو مثل همیشه لطف داشتن. استاد ارجمندمون آقای دکتر «الف» حتی حاضر شدن از یه بیمارستان دیگه سر عمل حاضر باشن و همکاری کنن. خود دکتر «ر» جراح اول بیمار هم همه‌جور لطف کردن. وقتی این‌ها را می‌گم یعنی یه چیزی فراتر از وظیفه. نه این‌که مریض فامیل دکتر فلانیه کار کنن بلکه بیشتر از حد عادی. اما بعضی‌ها منو نا امید کردن، اشتباه نکنین همه‌اش تقصیر همکارامون نیست، یه مجموعه‌ای از عوامله، شایدم یه فرهنگه. فرهنگی که تمام اشکالات رفتاری ما را بی‌تقصیر به دوش می‌کشه :

اول از همه به پرستار مطبم سپرده بودم که سفارش این فامیل ما را به بخش بکنه. جلوی من زنگ زد: بچه‌ها بیمار فامیل نزدیک دکتر فلانیه. حواستون باشه. خانواده‌ی بیمار هوشیارن!!

خنده‌ام گرفت. گفتم این چه جور سفارشه؟ گفت گاهی ترس بیش‌ از سفارش موثره!

از روزی که بیمار به دستگاه وصل شد (یه چیزی حدود 48 ساعت قبل فوت) دیگه برای بچه‌های بخش مرده به حساب اومد یا به قول خودشون:        !End stage

باور کنین گله‌گزاری نیست نمی‌دونم اسمش را چی بذارم. شاید خودم بار‌ها تو چنین شرایطی قرار گرفتم. بیماری که دیگه امیدی به زندگیش نیست و همه منتظر ایستادن قلبشن یا اجازه‌ی جدا کردن از دستگاه. اما با این‌که از نظر کادر پزشکی اون طرف مرحله‌ی آخره، برای خونواده تا آخرین لحظه زنده و عزیزه. به هر حال برای ما هم همین‌طور بود: مهرداد ما نفس‌های آخر را می‌کشید. داداش‌هاش سوال پیچم می‌کردن که کی خوب می‌شه؟ معنی آزمایشات امروزش چیه؟ چرا هیچ داروی جدیدی شروع نمی‌کنن؟ چرا اقدامات درخواستی یکی یکی لغو می‌شه؟  و من حس بدی داشتم اما تمام تلاشم را می‌کردم که واقعیت را به طرز قابل پذیرش بهشون بگم. از بچه‌های بخش خواستم که کمکش کنن تا از زخم بستر جلوگیری بشه و   اون‌ها یه جوری که می‌دونستن بیهوده است انجام می‌دادن. حتی یکیشون بهم گفت دکتر بی‌هوشی گفته که بیمار تا ظهر فوت می‌کنه و عجیبه الان ساعت سه بعد از ظهره! خلاصه این‌که هر همکاری را که تونستم برای مشاوره آوردم. البته می‌دونین صادقانه بگم انگار من می‌خواستم اون‌ کارها را با این‌که می‌دونستم بی‌فایده است انجام بدم. رفع تکلیف یا ادای وظیفه؟! نمی‌دونم. یاد آخرای داستان «جان شیفته‌»ی «رومن رولان» افتادم. اون‌جاهایی که «آسیا» دم بستر «آنت» منتظر مرگ بود تا از راه برسه! به هر حال تمام اون کارها نتیجه نداد و مهرداد خیلی مظلومانه رفت.  با برادرهاش درباره‌ی این جریان حرف زدم. ناراحت بودن که تو بیمارستان‌ها خوب اطلاع‌رسانی نمی‌شه. این‌که اگه من همراهشون نبودم اون‌ها از وضع بیمار مطلع نمی‌شدن. حتی بهترین پزشک‌ها هم درباره‌ي پیش‌اگهی بیماری، طول عمر و روند درمان به بیمارشون توضیح نمی‌دن. کسی وقت نمی‌ذاره. یادمه تو اخلاق‌پزشکی بهمون یاد داده بودن اگه مریضی فقط یه روز از عمرش مونده، باید بهش گفت چون شاید برا اون یه روزش برنامه‌ای داشته باشه اما این‌جا ما ترجیح می‌دیم ندونیم و نگیم. مثلاً تا روز قبل فوت، مادر بیمار از ابتلای پسرش به سرطان اطلاع نداشت و فکر می‌کرد یه عمل جراحی ساده داره برای درمان خونریزی گوارشی و این پذیرش مرگ فرزندش را براش خیلی سخت‌تر کرده بود. به هر حال تو مراحل بعدی هم اتفاقات دیگه‌ای افتاد: خیلی‌ها برای دلداری به مادرش می‌گفتن راحت شد. داشت زجر می‌کشید!!

بعضی‌ها می‌گفتن خدا را شکر شما خانم دکتر را داشتین. این بیمارستانی‌ها رحم ندارن! کاش عملش نمی‌کردین! از من می‌پرسیدن ‌ فکر نمی‌کنین ‌اگه عملش نمی‌کردین این‌قدر زود نمی‌مرد؟ و بعد برای دلداری ادامه می‌دادن البته خانواده همه‌ی تلاششون را کردن که بیمارشون را زنده نگه‌دارن اگه عمل نمی‌کردین می‌گفتن برای پوله! یا این‌که موقع فاتحه‌خونی و صلوات گرفتن می‌گفتن او که از فرشته‌ها هم پاک‌تر بود. حتماً بهشتیه.

اما صبر و حوصله‌ی برادرهاش ستودنی بود. نمی‌دونین تو این چند ماهه چه جوری از همه‌چیز گذشتن برای برادر و مادرشون. برنامه‌ریزی می‌کردن و به نوبت بیمارستان و مغازه و مادرشون که دیگه تنها شده بود و خونه‌های خودشون را می‌چرخوندن. بدون هیچ ابراز نگرانی یا ناراحتی و خستگی. شاید تو این همه آدم فقط اونا صادق بودن اون هم به خاطر عشق!

خلاصه، داستانی بود برای خودش ‌و برای من کلی درس داشت. تو مراسم تدفین مسئولیت داشتم مواظب مامانش باشم که بد حال نشه. کل مراسم برام خیلی جالب بود که الان جای بحثش نیست. چون هیچ‌وقت این‌جوری از نزدیک ندیده بودم. به چهره‌اش که رو خاک گذاشته می‌شد نگاه می‌کردم. اون آقای مسئول کفن و دفن مثل رئیس‌ها دستور می‌داد: حالا برو تو قبر. حالا  پارچه را کنار بزن و حالا تکون بده! تلقین!  جالبه که عربی می گفت: انا... ابن... . یه دفعه از ذهنم گذشت مهرداد عربی بلد بود؟ زمان اون‌ها عربی جزء دروس بود؟ اصلاً‌ او که تا پنجم ابتدایی بیشتر درس نخونده بود! بعد یادم اومد زبان بهشت عربیه! از این فکر ناخودآگاه خنده‌ام گرفت. سرم را آوردم بالا. مامانم بهم چشم غره رفت که یعنی نیشت را ببند!

 بگذریم بحث به پرت رفت و من هم طبق معمول پرچانگی کردم. خلاصه تمام حرفم این بود، تکرار می‌کنم: همه‌ی ما-حتی خود من- تو کلیشه‌ایم. داریم مسئولیت انجام می‌دیم. زمان را می‌گذرونیم. آداب به‌جا می‌آریم. نمی‌دونم. نمی‌خوام بگم همه‌اش تقصیر ما آدم‌هاست، یه مجموعه‌ای از عوامله، شایدم یه فرهنگه. فرهنگی که تمام اشکالات رفتاری ما را بی‌تقصیر به دوش می‌کشه. بیچاره فرهنگ ایران زمین که دیواری کوتاه‌تر از اون نیست!

 

 

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 12:9 | لینک  | 

آقا ما یه فامیلی داشتیم که از بچگی شنیده بودیم بیماره. با این که دکتر هم شدم نفهمیدم مشکل و بیماریش چی بود. فکر می‌کردم شاید ضریب هوشیش پایینه اما می‌دونستم که همه‌ی شماره تلفن‌ها را به طرز جالبی حفظه. اما فقط تونست دبستان را تموم کنه و بعدش هم تو خونه بود و سرکار نمی رفت، هیچ وقت ازدواج نکرد و بعد فوت پدرش با مادر زندگی می‌کرد. اولین پسر خونواده بود و سه برادر دیگر هم داشت که ازدواج کرده و مغازه‌ی پدر را می‌چرخوندن. خیلی مؤدب و دوست‌داشتنی بود و همیشه وقتی منو می‌دید از حال همسر و پسرم می‌پرسید. با این‌که نسبتاً نزدیک بودیم اما زندگی ماشینی و پرمشغله‌ باعث شده بود فقط تو نوروز و مراسم‌ها همدیگر را ببینیم. تو تعطیلات خرداد ماه بهم زنگ زدن که خون‌ریزی گوارشی پیدا کرده و تو بیمارستان دولتی... بستری شده. خداییش اون‌ روزها خیلی درگیر بودم اما به چند تا از بچه‌ها زنگ زدم و وضعش را پیگیری کردم تا بعد تعطیلات رفتم بهش سر زدم. درست سر کولونوسکپی(یه نوع بررسی روده) رسیدم و با دکترش که صحبت کردم فهمیدم متاسفانه یه نوع سرطان پیشرفته‌ی روده‌ی بزرگ داره. حالا من موندم و خانواده‌ای که منتظرن همه‌ی خبرها را از دهان من بشنون. خیلی سخت بود. در‌ حالی که ماجرا را سر بسته به داداش بزرگش گفتم به خودش که از دیدنم خیلی خوشحال شده بود و هی می‌گفت ببخشید مزاحم شما شدم اطمینان دادم که به‌زودی مرخص می‌شه و می‌ره منزل. کلی هم درباره‌ی این‌که تنها استقلالی خونه‌شون بود و برادراش همه قرمز باهاش شوخی کردم. اما دلم خیلی گرفت. گفتم خدایا مصلحت را شکر. آخه این آدم به کسی کار داشت؟ جای کسی را تنگ کرده بود؟ نمی‌دونم.

 متاسفانه جواب پاتولوژی تشخیص دکتر را تایید کرد و قرار شد جراحی بشه. باز هم من مامور اطلاع این امر به خودش و مادرش شدم. باز هم یه چالش! با این‌که ضایعه خیلی بزرگ بود اما دکتر خیلی امیدوار بهبود با جراحی بود. به هر حال من از وقتی نتیجه‌ی کولونوسکپی را شنیدم تو تمام مراحل باهاش بودم؛ حتی پشت در اتاق عمل. یک هفته بعد عمل همه‌ چیز خوب بود تا یه دفعه بیمار ما دچار اختلال بلع شد و بعد سه روز که سرگردون مطب‌ها بودیم اختلالش یه دفعه شدید و دچار کاهش سطح هوشیاری شد و ظرف چهل و هشت ساعت فوت کرد. این‌بار هم من شدم مسوول خبررسانی به مادرش. هنوز آخرین لحظات هوشیاری‌اش یادمه. بالا سرش بودم و ازش پرسیدم: مهرداد جان، خوبی؟

در حالی‌که به دستگاه تنفس مصنوعی وصل بود کله تکون داد که یعنی نه!

اما چرا همه‌ی این‌ها را نوشتم؟ می‌گم براتون.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 1:49 | لینک  | 

دیروز مطب بودم و داشتم با منشیم به دفاتر رسیدگی می‌کردم که پرستارم اومد داخل و گفت یه خانمی از دانشگاه اومدن و باهاتون کار دارن. بعدش هم اضافه کرد چادرین. من معمولاً در ساعاتی که بیمار ندارم موزیک گوش می‌دم. همین‌طور بچه‌های روان‌شناس توصیه می‌کنن که تو اتاق انتظار هم گه‌گاه موزیک ملایمی روشن باشه. اون روز هم موزیک روشن بود. منشی‌ام تا این حرف را شنید فوری برگشت گفت: آهنگ. گفتم بابا بی‌خیال. به هر حال کارمون که تموم شد موزیک را قطع کردم و از ایشون خواستم وارد شن. یه خانمی که چند سال از من بزرگتر بودن و البته خیلی هم مودب. توضیح دادن که از بخش... اومدن و اطلاعاتی درباره‌ی خانم پرستار قبلی‌ام می‌خوان. پرستار قبلی مطبم تو یه بیمارستان دولتی تقاضای کار داده بود و حدود یه سالیه که رفته اون‌جا. گویا قراره که استخدام رسمی بشه و برای همین به عنوان کارفرمای قبلی اومدن پیش من تحقیق.  من فقط مکالمه‌مون را بدون تفسیر نقل می‌کنم قضاوت با خودتون.
-شما خانم «ن» را می‌شناسین؟ ایشون تو برگه‌شون نوشتن که دو سال پیش شما کار می‌کردن.
بله، ایشون پرستار مطب بودند.
-می‌خواستم بدونم چه جور آدمی بودن؟
خیلی خوب.
-حجابشون چه جوری بود؟
کامل.
-منظورم اینه که دقیق بگین. مانتو پوشیدنشون چه جوری بود؟ مطابق مد می‌پوشیدن یا نه؟
نه، کاملاً عادی و معمولی می پوشیدن.
-مثه پرستار فعلی شما؟ این‌جوری تنگ و کوتاه؟!!!

قیافه‌ام دیدنی بود. فقط نگاش کردم.
-آرایشش چه‌طور بود؟
آرایش نمی‌کرد.
-(با تاکید مجدد) مثه پرستار فعلی شما؟ حتی یه آرایش ملایم هم نداشت؟
خداییش خنده‌ام گرفت اما سرنوشت پرستارم برام مهمتر از کل انداختن بود. گفتم نه خانم «ن» اصلاً اهل آرایش نبود. روپوش گشاد تنش می‌کرد و مقنعه سر می‌کرد.
-موهاش چی؟ یه ذره چلوی موهاش در نمی‌اومد؟
نه.
بعد انگار با بچه طرفه:
- اگه یه ذره آرایش ملایم می‌کرد یا یه ذره جلوی موهاش در می‌اومد بگین. چون تو محل کار قبلیش -بیمارستانی که طرح می‌گذروند- گفتن یه آرایش ملایم داشت.
گفتم ببینین من نمی‌دونم قبلاً چه‌طور بوده، شاید اون موقع جوون‌تر یا مجرد بوده اما این‌جا کاملاً باحجاب و بی‌آرایش بود. هر شب هم شوهرش می‌اومد دنبالش و با هم می‌رفتن منزل. مهم اینه که الان چه‌طوره. چه بسیار کسانی که قبلاً چادری بودن و الان عوض شدن یا برعکس خانم‌های بی‌حجابی که الان چادری شدن!
در جوابم گفت: منظورتون اینه که آدم باید دلش صاف باشه و ظاهر مهم نیست؟
فقط لبخند زدم.
بعدش چندتا سوال از همسر و پدر و مادرش پرسیدن که من در حد اطلاع جواب دادم. بعد بهش گفتم آن‌چه که برای من در رابطه با این خانم مهم بود صداقت و امانت‌داریش بود. مطبم، پول، داروهام همه در اختیار این ‌خانم بود و هیچ وقت نشد که هیچ کسری داشته باشیم یا یه بیمار و خانواده‌اش بابت رفتار نادرستش پیشم گله کنن. تو کار علمی و پرستاریش هم وارد و مسلط بود. درواقع اون خانم خیلی از ملاک‌های یک انسان خوب و معتبر بودن را داشت و من فکر نمی‌کنم یه کم آرایش یا یه ذره‌ مویی که از جلو مقنعه‌اش ناخواسته بیرون زده باشه این ملاک‌ها زیر سوال ببره. خانم که نگاهی به سر و وضع من می‌کرد فقط لبخند زد و چیزی نگفت. بعد هم ازم تشکر کرد و رفت.
گرچه قراربود هیچی نگم و خودتون قضاوت کنین٬ اما داشتم فکر می‌کردم اگه من با منشیم مشکل داشتم یا جنسم یه کم شیشه‌ خرده داشت، خیلی راحت با یه جمله‌ی «یه کم موهای خانم ن بیرون می‌اومد» کارش را می‌ساختم و از استخدام می‌انداختمش! چه بسیار آدم‌های فرصت‌طلب و زیراب‌زنی که از چنین فرصت‌هایی برای مقاصد شخصی و رسیدن به اهداف خصمانه‌شون استفاده کردن. به نظر من این تفاوت بین هنجارهای اخلاقی و حکومتی ماست. بی‌عفتی و بی‌اخلاقی یه مطلبه و به قول این خانم «یه کم جلوی مو از روسری حین کار بیرون بودن» یه چیز دیگه. عرف ما با بی‌عفتی و بی اخلاقی مخالفه و همه هم قبولش داریم اما این ریزه‌کاری‌ها را نه. یه مثال ساده بزنم: تو روستاهامون لباس پوشیدن خانم‌ها را دیدین؟ روسری سرشونه اما با پیراهن یا بلوز و دامن راه می‌رن و اصلاً‌ هم غیر اخلاقی یا غیر متعارف نیست. همون‌جوری که رضا شاه نتونست این مردم را بی‌حجاب کنه این بگیر و ببندها هم نمی‌تونه مردم را به‌زور وادار کنه که از عرف و اعتقاداتشون بگذرن. تازه همین امر باعث می‌شه خیلی از مردم شایسته نتونن به جایگاه‌های دولتی دست پیدا کنن یا جذب بخش‌های خصوصی بشن و یا قید مملکت را بزنن و مهاجرت کنن و البته جاشون یه سری آدم بی‌هویت بادمجون دور قاب‌چین برن سر کار. نمی‌دونم اما می‌خوام شماها هم نظر بدین.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:9 | لینک  | 

آقا امان از دست این تکنولوژی یا همون فن‌آوری وطنی. با این پیشرفتش پدر ما را در آورده. از چی حرف می‌زنم؟ از این تلفن‌های همراه که الان شده بلای جون. دو سالیه که من یه گوشی لمسی خریدم. باور کنین یه چند ماهی طول کشید تا به کار باهاش عادت کنم. حالا دیگه نمی‌تونم با هیچ دگمه‌ای کار کنم. همه چی باید تاچ! باشه. حالا فکر کنین اگه یه روز این گوشی خراب شه و تماس تلفنی‌تون هم در حد سفارت‌خونه باشه باید چه کنین؟
هیچی می‌شین مثه من. قاط قاط. گوشی را بردم برا تعمیر، گفتن تاچش خراب شده و تا فردا عصر حاضره. اگه شما این موبایل ما را تحویل گرفتین ما هم گرفتیم! فردا شد پس فردا و بعد شد 5 شنبه و بعد شد «تا عصر شنبه از تهران می‌رسه»! حالا وسط این هاگیر واگیر یه کاری برام پیش اومد که نیاز داشتم حتماً این گوشیم باشه تا باهاش یه مطلبی را ضبط کنم. خلاصه با تهدید و اصرار و آخرش هم منت کشی قرار شد گوشیم تا عصر یک شنبه حاضر شه که باز موکول شد به 11 شب. خلاصه سرخوش از حاضر شدن گوشی کارت عابر بانکم را دادم تا حساب کنم و طبق معمول رمزم را با صدای بلند اعلام کردم اما بعد دو سه بار تلاش موفق نشدن و کارت و رسیدم را برگردوندن. مجبور شدم پول بدم. تازه اون‌قدر هم پول نداشتم. خلاصه با پول خرد و 50 تومنی و صد تومنی مبلغ جور شد. حالا پسر عسل هم که به عنوان مردونه در اون‌وقت شب مادرش را اسکورت می‌کرد! اونقدر شلوغ بازی در آورده بود که من حسابی قاطی پاتی کردم و نفهمیدم که کارتم را جا گذاشتم. تا دو سه روز بعد که درگیر دریافت وام بودم خبردار نشدم و چند روز بعد که رفتم ببینم چکم پاس شده یا نه اومدم شماره حسابم را نگاه کنم که دیدم کارتم تو جاش نیست. حالا مگه یادم میاد که کجاها رفتم. دو سه بار همه کارهام را مرور کردم تا به موبایل فروشی رسیدم. گفتم شاید اون‌جا باشه. دست از پا درازتر رفتم اون‌جا و گفتم بچه‌ها من این‌جا کارت بانکم را جا نگذاشتم؟ در جوابم خندیدن و گفتن چرا. کارتتون را با رمزش این‌جا گذاشتین ما هم امروز حسابتون را خالی کردیم. نفس راحتی کشیدم و گفتم خدا پدرتون را بیامرزه. منو از نگرانی درآوردین. بعد کارتم را پس دادن و تاکید کردن رمزم را عوض کنم. تازه چند بار به تلفن همراهم زنگ زده بودن و من چون شماره‌اشون را نمی‌شناختم جواب نداده بودم. گفتم پس ایول بابا هنوز هم آدم‌های درست کار دور و برمون هستن. خدا را شکر.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 1:39 | لینک  | 

دیشب از اون شب‌هایی بود که با وجود خستگی خواب به چشمم نیومد تازه بعد از این‌که با هزار مشقت ساعت 2 خوابیدم ساعت 4 آقا پسر صدام کردن که می‌خوان شیر تناول بفرمایند و بعد از اون هم یه لیوان آب خواستن تا شیر از دهانشون شسته شه! تازه بعدش ازم خواستن لامپ را روشن کنم و ببینم دندوناشون تمیز شده و خطر پوسیدگی نداره (وسط نوشت: این‌جور موقع‌ها می‌گم لعنت برآموزش‌های الکی به فرزندان!!!) که با تشر!!! من ظرف ایکی ثانیه خروپفش به‌ آسمون رفت. حالا من موندم و بی‌خوابی. خلاصه تا 6 صبح هر چی این‌ور اون‌ور چرخیدم و با بازی‌های موبایلم مشغول شدم و تاریخ انقلاب روسیه را تو «دُن آرام» ورق زدم نشد که نشد. ناچار ساعت 6 پا شدم که برم یه قدمی تو پارک بزنم. وقتی اومدم تو حیاط دیدم ماشین همسایه‌مون که صبح‌ها می‌ره ورزش سرجاشه. گفتم ایول امروز من زودتر پاشدم. تو کوچه هم دیدم رفتگرمون تنها داره جارو می‌زنه بازم ذوق کردم و رفتم به سمت پارک اما دیدم نه بابا خیابون شلوغه و کلی ماشین و آدم در حال آمد و رفتن که یه دفعه دوزاریم افتاد ای بابا مدتیه به فرمان استاندار محترم ساعات کار ادارات استان ما شده شش و نیم و اینا که می‌بینم همون کارمندهای وظیفه‌شناسن که دارن می‌رن گره‌ای از کار ملت وا کنن!
پ.ن۱: شدم عین‌هو اونایی که همکارمون درباره‌اشون شعر سرود. بعضی‌ها فکر می‌کنن اولی‌ین اما یکی مونده به آخری‌ین!!

بگذریم، یه کم شبیه سر خورده‌ها رفتم تو پارک. بعضی از دوستای قدیمی در حال دویدن بودن و یه تعدادی هم آرام آرام اضافه می‌شدن. من هم که چهارمین هندزفریم هم خراب شد و البته این دفعه رسماً پُکید! خودم را تنبیه کردم و دیگه برا خودم نخریدم تا مواظب وسایلم باشم٬ بی‌کار و تنها و از اون‌جایی که نمی‌خواستم زاغ سیاه ملت را چوب بزنم ترجیح دادم به کارهای مسئولین عزیز فکر کنم تا برنامه ریزی و هدفمندی را بهتر یاد بگیرم. خدا را چه دیدی شاید یاد گرفتم مواظب اموال! خودم هم باشم تا خودتنبیهی نکنم. به هر حال یه چند وقتیه تو استان ما ساعت کار ادارات شده ساعت شش و نیم. هدف بهره‌وری از نور و خنکی صبح‌گاهیه تا تو مصرف برق هم صرفه‌جویی بشه. در عوض از اون‌ور همه ساعت یک و نیم تشریف می‌برن منزل. این در حالیه که ساعت کار بانک‌ها مثل سابقه و تغیر نکرده. البته این تغیر ساعت قراره تا پایان ماه شعبان باشه و با شروع ماه رمضان دوباره یه ساعت جدید می‌دن حالا چند نمی دونم.
پ.ن۲: لابد نه تا دوازده‌ و نیم که کارمند‌های بنده خدا روزه دار به قرآن بعد سحری‌شون برسن از این‌ور هم نماز ظهر را سر ساعت اقامه کنن و بعد هم خواب بعد از ظهر که عین عبادته و... .
خوب، حالا داشته بشین تو یه شهری مثه شهر ما که ملت تازه ساعت 10 خمیازه کشان بیدار می‌شن و ساعت 11 هم سلانه سلانه تشریف می‌برن مغازه‌هاشون را باز کنن، ساعت شش و نیم کارمند بی‌نوا واسه چی سر کاره؟ می‌خواد گره از مشکل کی واکنه؟
جز اینه که همه تشریف می‌برن اداره و زیر کولر می‌خوابن و بعد صبحانه میل می‌کنن و اماده می‌شن تا سحرخیزترین ارباب رجوعان ساعت 8 تا 9 بیان اداره؟
پ.ن۳: باور کنین اینا از خودم نیست با چندتا از دوستان گفت و گو کردم و این عین فرمایشات خودشونه. تازه خیلی از خانم‌ها گله داشتن که ساعت کار بعضی مهد کودک‌ها یا کلاس‌های تابستونی بچه‌هاشون همون ساعت 8 مونده و اکثرشون نمی‌دونن باید چه کار کنن!
تازه یه ارباب رجوع مثه من که تازه ساعت 1 می‌خواد بره دنبال کار اداری هر بار که می‌ره به در بسته می‌خوره چون کارمند بیچاره از ساعت 6 از خونه زده بیرون و الان باید برگرده.
 خلاصه هر چی فکر کردم نفهمیدم هدف چیه. صرفه جویی یا راه انداختن کار ملت یا فقط ساعت پرکردن و وقت گذروندن. به نظر می‌رسه کسایی برنامه‌ریزی می‌کنن که فقط با مطالب تئوری سر و کار داشتن و اصلاً از چگونگی کار خبر ندارن. شایدم یه فوت کوزه‌گری داره که من نمی‌دونم. اگه کسی می‌دونه به من هم بگه.
آخرش رسیدم به این حرف که: «وا بده، ول کن...» این نیز بگذرد.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 8:38 | لینک  |