تبليغاتX
دستخط یک زن...
در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است

از در بیمارستان دارم میام بیرون، با پسرعمه‌هام چک و چونه می‌زنم سر این‌که چه جوری خبر مرگ مهرداد را به مامانش اطلاع بدیم.

بچه‌ها اشک می‌ریزن و زیاد حواسشون به اطراف نیست. یه دفعه یه آقا به من می‌گه ببخشید می‌شه لطفاً یه لحظه کنار بایستین! برمی‌گردم؛ نوزادی را در آغوش داره. می‌خواد با همسر تازه زایمان کرده‌اش جلوی سر در بیمارستان عکس یادگاری بگیرن. خانمه یه شیشه شیر و یه جغجغه دستشه. چند نفر همراه‌شون می‌خندن و با گل و شیرینی ایستادن تا بعد از عکس گرفتن سوار ماشین بشن. لبخند می‌زنم. از کنارشون رد می‌شم و می‌رم به سمت ماشینم.

 میام که از پارک در بیام یه آقایی دستش را بالا میاره و می‌گه: یه لحظه لطفاً. همراهش دوربین دستشه‌ و داره از یه ماشین گل‌کاری شده که آهسته و فلاشر زنان از خیابون می‌گذره فیلم‌برداری می‌کنه. به عروس و داماد نگاه می‌کنم. برخلاف همیشه بوق نمی‌زنم و دست تکون نمی‌دم. فقط آهسته به‌دنبالشون راه می‌افتم و فلاشر می‌زنم.

از چشم‌هام ناخواسته اشک می‌ریزه...

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:18 | لینک  |