تبليغاتX
دستخط یک زن...
در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است


یادم نیست چه سالی بود اما خواهر سرور برام خبر آورده بود که یه جور نامه نگاری کامپیوتری اومده که‌ می‌شه تو یه لحظه با دوستات از این‌ور تا اون ور دنیا تماس بگیری و حتی می‌تونی عکس هم بفرستی. تازه خودش هم یکی از اون‌ها که ایمیل* نامیده می‌شه باز کرده! خیلی نظرم جلب شد. راستش اون وقت‌‌ها هنوز تو خونه کامپیوتر نداشتیم. آشنایی‌مون هم با کامپیوتر زیاد نبود اما تو اولین فرصت از طریق یکی از بستگان که کلی کامپوتردان! بود من هم ایمیل‌دار شدم. چند سال بعد که درسم تمام شد و داشتم طرحم را می‌گذروندم، تو محل کار یه دوره‌ی آموزش اینترنت گذاشتن و من اون‌جا جزء باسواداش بودم: ایمیل داشتم، اتچ*کردن بلد بودم، تازه می‌تونستم تو گوگل سرچ* کنم و در غیاب آقای مهندس (که ناظر کلیه‌ی اقدامات اینترنتی بود و یه جورایی نقش فیلتر را ایفا می‌کرد!!) با بچه‌ها خلاف می‌کردیم و براشون مدل لباس عروس تو دنیای اینترنت پیدا می‌کردم...

حالا بیش از 15 سال از اون دوران می‌گذره. بچه‌های نسل جدید بیشتر از وقتی که با خونواده‌اشون می‌گذرونن تو فیس بوکن. ارتباط دوستان بیشتر چتی و ایمیلیه و قطع اینترنت به اهمیت قطع برق در دوران ماست (یادمه ما به خاطر دیدن سریال اُشین یا جنگ‌جویان کوهستان موقع قطع برق می‌رفتیم خونه‌ی فامیل‌ها). اگرچه من برای بخشی از کارهام لزوماً با اینترنت سر و کار دارم اما غیر از اون هم روزی نیست که به اینترنت سر نزنم یا ایمیلم را چک نکنم و البته غیر ایمیل‌های کاری کلی ایمیل فورواردی* از دوست و آشنا دارم که من هم به نوبت خودم می‌فرستم برای آدرس‌های تو میل باکس* م. امروز با یکی از دوستان درباره‌ی فوروارد کردن ایمیل صحبت می‌کردم. ازم پرسید چرا ایمیل فوروارد می‌کنی؟ گفتم نمي‌دونم. خوب شاید عادته یا پاسخ به دریافت ایمیل از دوستان. گاهی مثلاً هشدار پلیسیه، گاهی نکات روان‌شناسیه و گاهی فقط مطالب بامزه و خنده داری که دوست داری برای دوستات بفرستی و بخندونیشون و گاه می‌خواهی ماجراهای غم‌انگیز و مشکلات جامعه را باهاشون مطرح کنی.

نمی‌دونم دوستان شما ایمیل فوروارد می‌کنین یا نه. اما اگه این کار را می‌کنین یه دلیلی داره می‌خوام با هم صحبت کنیم تا به جنبه‌های مختلفش از زوایای گوناگون نگاه کنیم. تو پست* بعدی بیشتر درباره‌اش حرف می‌زنم.

* ببخشید می‌شد معادل فارسی به کار ببرم اما احساس کردم این واژه‌ها آشناتر به نظر میان.

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:23 | لینک  | 

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:24 | لینک  | 

سلام

«سوِر بُز» هم تمام شد. شاهکار ماریوس بارگاس یوسا. راستش 80 صفحه‌ی اول را به سختی پیش بردم اما بعد افتاد تو غلتک. این کتاب داستان دختری است که بعد از سال‌ها به جمهوری دومینیکن، زادگاهش بر می‌گردد و در یادآوری خاطراتش بخش‌هایی از اتفاقاتی را که در اواخر دوران «تروخیو» یکی از ظالم‌ترین دیکتاتورهای امریکای لاتین که حدود 30 سال بر مردم دومینیکن حکومت کرد و در سال 1961 هم ترور شد، بازگو می‌کند. بخش‌هایی از کتاب که جزئیات شکنجه‌ی دیوانه‌وار عُمّال نظام و پسر تروخیو است با کسانی که قاتلین « ژنرالیسمو» نامیده می‌شدند، وحشتناک و تکان‌دهنده است (حتی برای من که پزشکم مشمئزکننده به نظر رسید) اما نکته‌هایی دارد که انسان را به فکر می‌برد.

همکاران پزشکم حتماً بیماری اکرومگالی را به یاد دارند. جمله‌ای جالب درباره‌ی این بیماری این است که مبتلایان بیشتر شبیه همدیگر می‌شوند تا شبیه افراد خانواده و بستگان‌. به‌نظر من رژیم‌های دیکتاتوری و رفتارشان بیشتر شبیه هم است. حتی با کیلومترها فاصله از هم و تفاوت فرهنگ‌ها همه مثل هم رفتار می‌کنند.

بعد از ترور ژنرالیسمو تروخیو قرار بود کودتایی به سرپرستی رئیس ارتش شکل گیرد اما وقتی لحظه به لحظه چندماه زندگی ژنرال رومان رئیس ارتش را می‌خوانیم می‌بینیم که علی‌رغم آگاهی‌اش نسبت به نیاز به اقدام به کودتا، فلج می‌شود و قادر نیست دست به هیچ کاری بزند: «چرا آن‌طور که بایست عمل نکردی؟ این پرسش آزارش بیش از شکنجه‌هایی بود که با شجاعت بسیار تحمل کرد... غرق در حالتی مثل هیپنوتیسم به خود می‌گفت بی‌عملی‌اش نتیجه‌ی این واقعیت است که اگرچه تروخیو جسماً مرده اما روح او، سایه‌ی او، یا هر چیز دیگرش، هنوز او را زیر سلطه دارد.»

 اطرافیان دیکتاتور روح‌شان را به او می‌فروشند و می‌پذیرند که هیچ انتخاب دومی غیر آن‌چه رئیس بگوید وجود ندارد. حکم آن‌چه تو فرمایی...

و اما مَردُم. بخش اصلی جامعه. مردمی که ظلم دیکتاتور و فشارهای اقتصادی و اجتماعی بر روی آن‌هاست و تمام اقدامات آزادی‌خواهان علیه رژیم، تلاش برای احیای حقوق بشر، همه‌ي‌ رشادت‌های انقلابیون، تحمل شکنجه و تبعید و... (یا حداقل بخش زیادی از آن) به نیت رهایی این مردم از استبداد و تثبیت آزادی است. اماهمین مردم چه زود خو می‌گیرند و چه ساده فراموش می‌کنند. 

قاتلان تروخیو انتظار داشتند که بعد از آگاهی از خبر مرگ دیکتاتور مردم شادمان به خیابان بریزند و جشن بگیرند اما آن‌چه دیده شد صف بلندی از دومینیکنی‌ها بی‌شمار از هر سن و سال و حرفه و نژاد و طبقه‌ی اجتماعی که ساعت‌ها زیر آفتاب بی‌امان منتظر می‌ماندند تا از پله‌های کاخ بالا بروند و با ضجه‌های دیوانه‌وار، با غش و ضعف و با پیشکش و نذر برای آخرین بار به رئیس، انسان، ولی نعمت، ژنرالیسمو و پدر ادای احترام کنند.

مردم  به راحتی دست از حمایت برمی‌دارند. بسیاری از ‌آن‌ها به آسانی و به بهانه‌ی حفظ جان و مال خود از دست رژیم حاضر به پناه‌دادن به قاتلین که از دوستان و هم‌فکران سابق هم بودند، نشدند و خیلی ها برای پیداکردن و لو دادن محل اختفای‌شان به جاسوسان کمک کردند اما درست چند ماه بعد با پایان رژیم دیکتاتوری این قاتلین به ستاره و قهرمان بدل شدند و  همین مردم هم به بهترین هواداران آنان.

و ...صبر، حوصله و پرهیز از خشم از مشخصات رئیس‌جمهور اسمی است که با مرگ دیکتاتور تلاش می‌کند تا حکومت را به سمت دموکراسی پیش برد. مردی که جاه‌طلب نبود و به تعبیر دیکتاتور: یک چیز غیر انسانی در شما هست دکتر بالاگر...شما آن حرص و ولع طبیعی آدم‌ها را ندارید... زندگی‌تان پرهیزکارانه تر از نماینده‌ی پاپ است، شما مشروب نمی‌خورید، سیگار نمی‌کشید، غدا نمی‌خورید، دنبال زن یا پول یا قدرت نیستید. یعنی شما واقعاً این‌جور هستید یا این‌ها همه‌اش نقشه‌ای است با اهداف پنهانی؟

 اما زنان در این کتاب. شاید در وقتی دیگر و به تفصیل.

توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید.

پ.ن: بابت خیلی مرتبط نبودن لینک‌ها پوزش می‌خوام اما نمی‌دونم چرا اکثر لینک‌های مرتبط فیلتر بود!

*۱ : از متن کتاب. ص 497

*۲: از متن کتاب. ص 508

 *۳: از متن کتاب. ص۳۴۹

سورِ بُز

نوشته ماریو بارگاس یوسا

ترجمه: عبداله کوثری

انتشارات علم. قیمت۱۲۵۰۰ تومان

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 21:57 | لینک  | 


دیروز نهم آذر نود بود. هی منتظر بودم از اون اس ام اس‌ها که در تاریخ 2011/11/11 به دستم رسید دریافت کنم که مثلا این تاریخ جالبیه و تا 99/09/09 خبری از این تاریخ‌ها نیست و آرزو کنین و ال می‌شه و بل می‌شه دیدم نه خبری نشد. گویا مردم گرفتارتر از این حرفان یا دل‌خوشی‌های بهتری دارن. به سرور گفتم. گفت خودت چرا به کسی یادآوری نکردی؟ گفتم اتفاقاً من دیروز وقتی تو پرونده‌های مریض‌هام تاریخ می‌ردم بهشون یادآوری می‌کردم اما کسی تحویلم نگرفت!!!

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 0:39 | لینک  | 

اول نوشت: ببخشید ماجرا تکراریه. اما دلم نیومد ننویسمش...
یک‌شنبه 6 آذر
با صدای تلفن پاشدم. حالم خوب نیست و بس که آنتی هیستامین خوردم هنوز خوابم. گوشی را پیدا کردم.
-الو، سلام ببین نماز جمعه چند رکعته؟
-؟؟؟؟ الو.... تویی؟ دو رکعت. چه خبره؟
- بخون برام.
-نمی‌شه الان یه شنبه است.
-مسخره‌بازی در نیار. دارم می‌رم مصاحبه‌ی کاری یالا...
نماز جمعه، نماز آیات، نماز میت، اعیاد مهم مسلمانان، اصول و فروع دین ...خلاصه همه را با هم یه دور مرور کردیم. آخرش گفت همه‌ی نماز‌ها را گفتی؟
گفتم آره. گفت پس نماز وحشت چی؟ گفتم بابا اون که مال شب اول قبره. نمی‌پرسن ازت. گفت قبل خداحافظی یه جمله بگم؟
گفتم بگو. اگه مُردم شب اول قبر برام نماز وحشت بخون. قبولت دارم!!!
داد زدم: واقعاً که مسخره‌‌ای! !!
یکی از نزدیک‌ترین دوستامه. از دانشگاه هم‌کلاس بودیم. الان متخصصه و با همسر و فرزندش تو یکی از شهر‌های دور کار می‌کنه. دکتر خوبیه از اون مهم‌تر آدم خوبیه. اصلا می‌شه گفت از معدود افرادیه که آدمه.
سه شنبه8 آذر:
دو باره زنگ تلفن. دوستمه. قبل سلام پرسیدم از مصاحبه‌ چه خبر.
 بد نبود. نماز آیات را پرسیدن جواب دادم. یه وضو گرفتم براشون. نماز مغرب را هم براشون خوندم. تازه از.....
خلاصه یه عالمه حرف و حدیث. سوال‌هایی که می‌شد خیلی راحت بهشون به دروغ جواب داد و به نظرم پرسیدنشون مسخره‌ که چه عرض کنم......است. و خیلی سوال‌های اعتقادی شخصی که پاسخ بهش یه جور تفتیش عقیده به نظر می‌آد.

اما به نظرم عجیب‌تر از همه این بود که ازش پرسیدن موقع نماز خوندن چه حسی داری؟
حالا من این‌ور تلفن دارم خودم را تکه پاره می‌کنم که باید این را می‌گفتی و اون را می‌گفتی. خندید. گفت بهش گفتم خانم، من برا دل خودم نماز می‌خونم. حسم به خدا هم به خودم مربوطه. یه حس شخصیه! سوالای دیگر هم کردن که مثلاً چند بار نمازت قضا شده. چند بار دعای کمیل رفتی و... که جواب داد خانم من از 6 تا تعطیلی ماه قبل 5 تاش را کشیک بیمارستان بودم. شما انتظار دارین من اون یه روز تعطیل باقی مونده را به جای این‌که با همسر و بچه‌ام باشم و به خونه زندگیم برسم برم دعای کمیل؟ من اصلاً تلویزیون نگاه نمی‌کنم. چون وقت ندارم. شاید سرخط اخبار را گاهاً تو رادیوی ماشین بشنوم. از دنیا بی‌خبرم شما از من درباره‌ی مُد لباس می‌پرسین؟ راستی مگه امسال چی مُده؟
خلاصه خانمه آخرش بهش گفته که ما شما را خوب می‌شناسیم و پرونده‌تون نشان‌گر رفتارتونه. ما شنیدیم که شما حتی مریض‌های فقیر را رایگان ویزیت می‌کنین اما با همه‌ی این‌ها یه نظرم بخش مطهرات و تقلید رساله را یه بار دیگه برای خودتون مطالعه کنین. ضمناً اگه این ریشه‌ی موهاتون از تو مقنعه در نیاد به نظرتون زیباتر نمی‌شین؟ دوستم در جواب گفت آخ این ریشه‌های سفید موهام را می‌گین؟ راس گفتین!!! اما به نظرم بیمار نباید به زیبایی ظاهر دکترش توجه کنه!
آخرش ازش خواستن یه خلاصه از زندگیش بنویسه. نوشت: « مدرسه رفتم. درس خواندم. دکتر شدم. و تا امروز کار کردم.»
پ.ن: می‌گم خداییش اگه ما تو مملکت چنین تیم گزینشی قوی، باشعور، متعهد و با احساسی نداشتیم چی می‌شد؟ راستی اینا که اختلاس‌های میلیاردی کردن گزینش نشده‌بودن؟
نوشته شده توسط یک زن در ساعت 18:12 | لینک  |