زمستون 72 تازه دانشجو شده بودیم تو یه شهر غریب. خالهی یکی از دوستای صمیمیمون که ساکن اون شهر بود گاهی تو مناسبتها دعوتمون ميکردن خونهشون. خالهخانم مهربون دوتا پسر کوچولوی 3 و 4 ساله به نام حمید و علی هم داشتن. من که همیشه رابطهام با بچهها خوب بود معمولاً تو مهمونیها سعی میکردم فداکاری کنم! و بچهها را دور خودم جمع کنم تا بقیه در آسایش باشن. تو این مهمونیها هم کارم همین بود. حمید و علی را کنارم مینشوندم تا براشون قصه بگم. اما پیدا کردن قصهی مورد علاقهی اونها خیلی سخت بود. هر چه سعی میکردم علاقهشون را به قصههام جلب کنم نمیشد که نمیشد. هر دوشون عاشق قصههای جنگی و فضایی بودن که من بلد نبودم. خلاصه اونقدر تو حافظهام جستوجو کردم تا موفق شدم. اون موقع فیلم ترمیناتور آرنولد تازه گل کرده بود. یه قصهی تلفیقی ساختم و خلاصه حل شد. اما به سختی...
حالا 18 سال از اون تاریخ میگذره و من یه پسر 5 ساله دارم که از وقتی که تونست بفهمه قصه چیه هرشب قبل از خواب براش قصه گفتم. از داستانهای ساده شروع کردم. اول قصههای ساده از حیوانات. بعد یه پسر بد به اسم «مراد»، (بر وزن هیراد) آفریدم که تمام کارهای بدی را که یه بچه نباید بکنه انجام میداد. بعد این وظیفه به «پیشی منگول» محول شد. بعد در کنار قصهگویی «کتاب قصهخونی» هم شروع شد تا علاقهاش به کتاب جلب شه. بعد قصههام رفت طرف شغلهای مورد علاقهاش: پلیسی و خلبانی. اینجا بود که «پلیس جان» متولد شد. قصههای مادربزرگم را هم براش تعریف میکردم و خلاصه... اما با تمام تلاشهام هیراد فقط قصههای جنگی دوست داره. تمام شخصیتهای کارتونی مورد علاقهاش بتمن، اسپایدرمن، سوپرمن، زورو، بنتن، لاکپشتهای نینجا و... همه جنگیان. حتی این وسط سعی کردم با داستانگویی او را با ادبیات ایران آشنا کنم. اما فقط داستانهای شاهنامه که جنگی بود نظرش را جلب کرد و یه مدت رستم شد قهرمانش. خداییش فکر نمیکردم این هم مثه علی و حمید بشه...
حالا کار من شده شناختن شخصیتهای کارتونی او. دیروز کلی باهام کار کرد تا من بتونم چهار تا لاکپشت نینجا را از رو رنگ نقابهاشون بشناسم. لئوناردو آبی، مایکل آنجلو نارنجی، رافائل قرمز و داناتلو بنفش. منم تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که عکس این نقاشها را دانلود کنم و از زندگیشون یه مختصر براش بگم. نمیدونم این ناشی از تفاوت نسلهاست یا چیز دیگه. دیگه قصهی «علیمردان خان» پسر لوس و ننر «عباس قلی خان و شازده قمصورالملوکالسلطنه» برای هیراد و بچههای نسل او جالب نیست. من حتی تمام قصههای 48 داستان دورهی خودمون را براش خریدم تا گوش کنه. وقتی براش از اسب سیاه زورو میگم میگه من داستان «اِل زورو»» را دوست دارم (که نوهی اون دلاوگای معروف دوران ماست) که با موتور سیکلت میره به جنگ دشمنهاش!
خلاصه این که بد زمونهای شده دوستان. دارم تلاش میکنم به فرزندم و علائقش نزدیک بشم. بدم نیست یه چیزهایی هم یاد میگیرم ولی باز هم عقبم.
پ.ن: یه مشکل گندهام اینه که چون قصههام را فیالبداهه میسازم و اکثر اوقات خسته و خواب آلودم تو تکرار، ماجرای قصه یادم میره و هی هیراد میگه: اِ مامان اشتباه گفتی و من هی باید بگم میخواستم امتحانت کنم ببینم یادت مونده یا نه!!!
راستی شما با بچههاتون چه کار میکنین؟؟؟
تابستان سالی که میرفتم اول راهنمایی اسمم را کلاس تقویتی زبان انگلیسی نوشتن. اولین کلاس انگلیسیم بود و کلی ذوق و شوق داشتم. هم از رفتن به کلاس و هم از یادگیری زبان خوشحال بودم. یه ماه از دوماه کلاس را رو حروف بودیم و هر روز کلی مشق تو دفتر دو خط مینوشتیم. یادمه اولین املای انگلیسیم را 19 شدم که خیلی هم برام گرون تموم شد. به جای p نوشته بودم q یا بر عکس. به هر حال تابستون تموم شد و رفتیم مدرسه. دبیر زبانمون اول سال از تک تک بچهها میپرسید که آشنایی با زبان انگلیس دارن یا نه. من با افتخار پاشدم و گفتم : آموزشگاه «م» رفتم و تا درس 3 کتاب را خوندم. اوضاع بد نبود تا اینکه یکی از بچهها پاشد و گفت آموزشگاه «پورگل» رفتم و تا درس 8 خوندم. خانم معلم هم کلی تشویقش کرد که آفرین. آموزشگاه خیلی خوبیه. خیلی لجم گرفت. پس من چرا این آموزشگاه نرفته بودم؟؟؟ خلاصه سال دیگه تمام عزمم را جمع کردم که برم آموزشگاه پورگل و رفتم. دیگه از اون به بعد تا سالها شاگرد اون آموزشگاه بودم. البته تا چند سال شاگرد خود آقای پورگل که موسس آموزشگاه دکتر معین رشت بودن، نشدم. اما ترم 5 را از دورهی 6 ترمی گرامر اون زمان را تو کلاس ایشون بودم. خدایی دبیر خیلی خوبی بود. کلاسش هم شاد بود و هم علمی. خیلی شوخ بود. اتفاقا ً اون ترم با نمرهی 91 شاگرد اول هم شدم. فکر کنم اول یا دوم دبیرستان بودم. به هر حال دیگه مدتها از ایشون خبری نداشتم تا دیشب اتفاقی اعلامیهی فوتشون را دیدم و یادم افتاد که بعد قبولی دانشگاه سالها دلم ميخواست برم یه سری بهشون برنم و جویای احوالشون بشم. اما نشد تا... . ميدونم خیلی از بچههای رشت چه دختر و چه پسر یادگیری زبان انگلیسی را تو آموزشگاه آقای پورگل شروع کردن. من یه جورایی خودم را مدیون ایشون میدونم و از فوتشون متاثر شدم و این بهانهای شد تا یادی از ایشون کنم و به خودم و بقیه یادآوری کنم که ممکنه فردا برای سرزدن به عزیزانی که به گردنمون حق دارن دیر باشه. همین امروز را دریابیم... .
روحش شاد
هفتهی قبل برای ویزیت به منزل یکی از معلمهای قدیمی دوران دبیرستانم رفتم. راستش شاید این بچههای جدید ندونن اما همدورهای های ما حتماً یادشونه که اون موقع معلمها، مدیر و ناظمها یه ارج و قربی پیش شاگردها داشتن. ما هم ازشون حساب میبردیم و هم بهشون احترام میذاشتیم. به هر حال این آقای معلم ما یکی از معروفترین دبیرهای شهر تو رشتهی خودش بود. یادمه من سال آخر رفته بودم غیرانتفاعی. برای این درس خاص این آقا معلم یه کلاس عمومی داشت که یه چیزی حدود 100 نفر شاگرد داشت و منو قبول نمیکردن. من خودم را بهزور چپونده بودم تو کلاس و چون جا نداشت اون جلوی کلاس روی یه نیمکت عمود بر تابلو می نشستم، تازه باید دفترم را روی پام میذاشتم چون میز نداشت. به هر حال من تو همون کلاس صد نفرهی کنکور درس خوندم و اتفاقاً همون درس را هم تو کنکور 100٪ جواب دادم. همین مساله باعث شد که با این دبیرم نزدیکتر بشم و بعد از قبولی هم گاهی بهشون سر میزدم. یه چند سالی ازشون بیخبر بودم تا چند ماه قبل جلوی مطب دیدمشون و دوباره ارتباطمون برقرار شد. هر از گاهی برای ویزیت به من سر میزدن تا این بار که یه کم بد حال شدن من رفتم خونهشون. راستش خیلی حالم بد شد وقتی رفتم خونهشون. دیگه از اون شوکت و جلال خبری نبود. ایشون با داشتن فزرندهای جوان هنوز اجاره نشین هستن. چند سالیه که بازنشسته شدن. چون عضو هیچ گروهی نبودن جذب مدارس غیر انتفاعی هم نشدن و الان هم اگه تو این مدارس نباشی شاگرد خصوصی هم نداری. با اون مبلغ حقوق بازنشستگی هم زندگی سخت میگذره. تازه وقتی یه پسر محصل تو مدرسهی غیرانتفاعی داری و یکی دانشجوی دانشگاه آزاد و... . عجب زمونهای شده. هیچ کاری از دستم بر نیومد جز یه ویزیت ساده و گاهی سر زدن. از پسرشون خواستن که یه عکس یادگاری ازمون بگیره و افتخار میکرد به حضور من. من هم صادقانه بهشون گفتم که من بهایشون و سایر دبیرهام احساس دین میکنم و افتخار میکنم که روزی شاگردشون بودم و چشمشون پر اشک شد. گرچه نمیتونیم مشکلات اقتصادی آدمهای دور و برمون را حل کنیم اما اگه هر از گاهی از این آدمها یادی کنیم ازمون کم نمیشه.
