تبليغاتX
دستخط یک زن... - شهر بازی

دستخط یک زن...

در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است

شهر بازی

روز جمعه چون به پسرم قول داده بودم٬بردمش سهر بازی.

شاید باور نکنین اما شاید بیش از ۱۰ یا ۱۵ سال بود که به شهر بازی شهرمون نرفته بودم. شاید آخرین بار یه بار بعد قبولی دانشگاه بود. به هر حال برام جالب بود. گرچه هیراد را به پارک های مختلفی برده بودم اما این بار چون خاطرات گذشته خودم برام تازه شد حس خوبی گرفتم.

تاره بعد مدتها هوس کردم خودم هم برم یه چیزی سوار شم.با اینکه خیلی شلوغ بود پسرم را سپردم به مامانم و رفتم تو صف و سوار سفینه و کشتی سبا شدم. راستش نمی دونم چرا اما تو صف نگران بودم توسط یه آشنا رصد بشم. نمی دونم چرا یه کم معذب بودم. اما به هر حال وقتی سوارشدم به اطرافیانم نگاه می کردم. اکثرا دختر خانم های ۱۶  تا ۲۰ ساله .سر حال و شلوغ و پر انرژی. از همون اول شروع کردن به شلوغ کاری و جیغ کشیدن الکی.

یادمه من هر وقت سفینه سوار میشدم جیغ را می ترکوندم. اما الان حسش نبود. راستش یه کم فکر می کردم دیگه در شان من و سن و سالم نیست!!! نه اینکه فکر کنم پیرما نه! اگه این حس را داشتم عمرا سوار این وسیله ها نمی شدم اما دیگه شلوغ کاری کار من نیست اما از شادی اون بچه ها واقعا به وجد امدم. خوشحالم که رفتم پارک. هم پسرم شاد شد و هم خودم یاد ایامی کردم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 22:58  توسط یک زن  |