یه سال دیگه از عمر...
دیروز -دوم دی- من رسما ۳۵ ساله شدم.
اشتباه نوشت اول:نه ببخشید رسما نه چون بر اساس شناسنامه شهریور ماه ۳۵ ساله شده بودم!
خیلی دلم می خواست درباره یه سال گذشته بنویسم اما راستش حسش را ندارم. فقط دیشب که با چند تا از دوستام دور هم بودیم و داشتم به سال های گذشته عمر فکر می کردم به ذهنم رسید اگه من تو این سال ها هیچ چیزی به دست نیاورده باشم (که البته این طور فکر نمی کنم) یه چیز باارزش دارم که به نظرم از اعتبار و مال و جاه خیلی مهمتره و اون هم داشتن دوست های خوبه که به داشتنشون افتخار می کنم و احساس می کنم این حس عشق و تعلق متقابله. شاهدم هم تلفن ها و پیامک های تبریک تولدمه که نشونم داد یه دوستی یه جایی با تمام مشغله های زندگیش به یادمه و این برا من خیلیه. البته عزیزانی هم کنارم بودن که حضورشون ارزش ویژه داره. من با تمام وجود به داشتن این دوست ها و نیز خونواده خیلی خوبم افتخار می کنم و از خدا برای داشتن همه داده هاش سپاسگزارم.
درباره سالی که پشت سر گذاشتم هم شاید بتونم بگم درسته الان خودم را تو جایی که سال قبل چنین روزی آرزو داشتم که امروز به اونجا برسم٬ نمی بینم. اما سال پرکاری بود با دستاورد های خیلی مهم. شاید یه جورایی سال شکستن تابوهای زندگی و به قول سهراب " شستن چشم ها" بود و این به نظرم مهمترین اتفاق همه عمرم بود.
کار و زندگی هم با تمام تلاطم ها پیش رفت...
دلم می خواد در سال پیش روم٬ عاقل تر٬ عاشق تر٬ وظیفه شناس تر و خدمتگزارتر باشم. یه جورایی مثل کسی که انگار داره به آخر خط می رسه٬ موتورهام داره می افته تو دور تند. اما تلاش می کنم از کرامت انسانی دور نشم و به قولی زندگی کنم و فقط زنده نباشم...
