تبليغاتX
دستخط یک زن... - چالش‌های من با هیراد (تفاوت نسل؟؟؟)

دستخط یک زن...

در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است

چالش‌های من با هیراد (تفاوت نسل؟؟؟)

زمستون 72 تازه دانشجو شده بودیم تو یه شهر غریب. خاله‌ی یکی از دوستای صمیمی‌مون که ساکن اون‌ شهر بود گاهی تو مناسبت‌ها دعوتمون مي‌کردن خونه‌شون. خاله‌خانم مهربون دوتا پسر کوچولوی 3 و 4 ساله به نام حمید و علی هم داشتن. من که همیشه رابطه‌ام با بچه‌ها خوب بود معمولاً تو مهمونی‌ها سعی می‌کردم فداکاری کنم! و بچه‌ها را دور خودم جمع کنم تا بقیه در آسایش باشن. تو این مهمونی‌ها هم کارم همین بود. حمید و علی را کنارم می‌نشوندم تا براشون قصه بگم. اما پیدا کردن قصه‌ی مورد علاقه‌ی اون‌ها خیلی سخت بود. هر چه سعی می‌کردم علاقه‌شون را به قصه‌هام جلب کنم نمی‌شد که نمی‌شد. هر دوشون عاشق قصه‌های جنگی و فضایی بودن که من بلد نبودم. خلاصه اون‌قدر تو حافظه‌ام جست‌و‌جو کردم تا موفق شدم. اون موقع فیلم ترمیناتور آرنولد تازه گل کرده بود. یه قصه‌ی تلفیقی ساختم و خلاصه حل شد. اما به سختی...

حالا 18 سال از اون تاریخ می‌گذره و من یه پسر 5 ساله دارم که از وقتی که تونست بفهمه قصه‌ چیه هرشب قبل از خواب براش قصه ‌گفتم. از داستان‌های ساده شروع کردم. اول قصه‌های ساده از حیوانات. بعد یه پسر بد به اسم «مراد»، (بر ‌وزن هیراد) آفریدم که تمام کارهای بدی را که یه بچه نباید بکنه انجام می‌داد. بعد این وظیفه به «پیشی منگول» محول شد. بعد در کنار قصه‌گویی «کتاب قصه‌خونی» هم شروع شد تا علاقه‌اش به کتاب جلب شه. بعد قصه‌هام رفت طرف شغل‌های مورد علاقه‌اش: پلیسی و خلبانی. این‌جا بود که «پلیس جان» متولد شد. قصه‌های مادربزرگم را هم براش تعریف می‌کردم و خلاصه... اما با تمام تلاش‌هام هیراد فقط قصه‌ها‌ی جنگی دوست داره. تمام شخصیت‌های کارتونی مورد علاقه‌اش بت‌من، اسپایدرمن، سوپرمن، زورو، بن‌تن، لاک‌پشت‌های نینجا و... همه جنگی‌ان. حتی این وسط سعی کردم با داستان‌‌گویی او را با ادبیات ایران آشنا کنم. اما فقط داستان‌های شاهنامه که جنگی بود نظرش را جلب کرد و یه مدت رستم شد قهرمانش. خداییش فکر نمی‌کردم این هم مثه علی و حمید بشه...

حالا کار من شده شناختن شخصیت‌های کارتونی او. دیروز کلی باهام کار کرد تا من بتونم چهار تا لاک‌پشت نینجا را از رو رنگ نقاب‌هاشون بشناسم. لئوناردو آبی، مایکل آنجلو نارنجی، رافائل قرمز و داناتلو بنفش. منم تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که عکس این نقاش‌ها را دانلود کنم و از زندگی‌شون یه مختصر براش بگم. نمی‌دونم این ناشی از تفاوت نسل‌هاست یا چیز دیگه. دیگه قصه‌ی «علی‌مردان خان» پسر لوس و ننر «عباس قلی خان و شازده قمصورالملوک‌السلطنه» برای هیراد و بچه‌های نسل او جالب نیست. من حتی تمام قصه‌های 48 داستان دوره‌ی خودمون را براش خریدم تا گوش کنه. ‌وقتی براش از اسب سیاه زورو می‌گم میگه من داستان «اِل زورو»» را دوست دارم (که نوه‌ی اون دلاوگای معروف دوران ماست) که با موتور سیکلت می‌ره به جنگ دشمن‌هاش!

خلاصه این که  بد زمونه‌ای شده دوستان. دارم تلاش می‌کنم به فرزندم و علائقش نزدیک بشم. بدم نیست یه چیزهایی هم یاد می‌گیرم ولی باز هم عقبم.

پ.ن: یه مشکل گنده‌ام اینه که چون قصه‌هام را فی‌البداهه می‌سازم و اکثر اوقات خسته و خواب آلودم تو تکرار، ماجرای قصه یادم می‌ره و هی هیراد میگه: اِ مامان اشتباه گفتی و من هی باید بگم می‌خواستم امتحانت کنم ببینم یادت مونده یا نه!!!

راستی شما با بچه‌هاتون چه کار می‌کنین؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 22:3  توسط یک زن  |