<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دستخط یک زن... </title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com</link>
<description>در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 May 2012 22:18:37 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>روز مادر و روز زن بر تمام شیرزنان هم وطنمان مبارک.

</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 22:18:37 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حق من کجاست؟</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;1.    تو خیابون دنبال یک جای پارک می‌گردم. سه دور چرخیدم تا دیدم یک آقای مسنی داره ماشینش را از پارک درمیاره که بره. دو قدم جلوتر فلاشرم را روشن کردم آماده‌ی دوبله پارکم. تا این ماشینه بره یه آقاهه از فرصت استفاده می‌کنه و میاد سریع از جلو پارک می‌کنه.&lt;br /&gt;عصبانی شدم. یعنی پیش خودش چی فکر کرده؟ زرنگه؟ طرف خانمه، حرف نمي‌زنه؟ یا فکر کرده خانم‌ها که پارک دوبله نمي‌کنن!! این یکی بیشتر عصبانیم کرد. یه لحظه وقت داشتم تصمیم بگیرم و گرفتم. دنده عقب رفتم و موازی باهاش ایستادم. دیدم پُررو داره با موبایل حرف می‌زنه. بوق زدم. شیشه را کشید پایین. گفتم حق تقدم با دوبله پارکه! (هنوز آیین نامه یادمه!) متعجب نگام کرد، از رو نرفتم و بِرّ و بِّر نگاش کردم. گفت چشم خانم الان میرم. &lt;br /&gt;از جا پارک در اومد و من با یه فرمون دوبله پارک کردم. اعتراف می‌کنم که طبق معمول یه لحظه واستادم تا روسریم نیفته اما حس خوبی داشتم. انگار شاخ غوله را شکستم و حق خودم را گرفتم. &lt;br /&gt;2.    بعد از احساس موفقیتم! رفتم تو بانک. نوزده نفر تو صفن. ای خدا! از 7 تا باجه دوتا دارن کار می‌کنن اون‌ هم با ناز. دو تاشون دارن با تلفن حرف می‌زنن. یکی جلوش نوشته باجه‌ی ارزی و کارمندش داره به ملت نگاه می‌کنه. یکی هم باجه‌ی اعتباراته و مردمی که در‌به‌در دنبال وامن جلوش صف کشیدن، آخری هم تعطیله. مُرَددم برم به رئیس بانک بگم این چه وضعشه یا نه؟ پا شدم. رئیس نیست. معاون بداخلاقش هست. اعصابشو ندارم. دو دلم. یعنی چی؟ بهتره برم بگم آقا کار مردم را راه بندازین یا باید منتظر بمونم تو صف؟ به خودم می‌گم دختر مَشتی نشو. یه بار حقت را گرفتی بسّه. رو دل می‌کنی!!! برگشتم نیم ساعت منتظر نشستم تا نوبتم شد. این بار احساس بدی دارم. نمی‌دونم مغبونم یا بی‌عرضه.&lt;br /&gt;3.    برگ تعرفه‌ی جدید درمان بعد از 4 سال به دست‌مون رسید. آخریش مربوط به سال 87 بود با مبلغ 70 تومان برای درمان یک ماهه. امسال بعد از 4 سال و این همه تورم و افزایش قیمت‌ بنزین، اجاره‌بها و شارژ و... اگه گفتین قیمت اعلام شده چند بود. بگم؟&lt;br /&gt;بگم؟&lt;br /&gt;بگم؟&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;(خوب می‌گم. چرا انگ سیاسی می‌زنین!) شد 71 تومن. خداییش حال می‌کنین. برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری و انتخاب دقیق را؟؟ معلومه مسئولین محترم کاملاً اجحاف دارن به مسائل و تمام ریزه‌کاری‌ها را با دقت نظر بررسی کردن. از صبح ده تا همکار زنگ زدن و ازم نظر خواستن. مثلاً نماینده‌ی صنفی‌ام. یه عده می‌گن چه کنیم؟ اعتراض کنیم؟ یه عده می‌گن آخه اعتراض‌مون به کجا می‌رسه. در جواب می‌گم حق دادنی نیست. گرفتنیه. اگه نریم دنبالش وضعمون از اینی که هست بدتر می‌شه. (مثه تو بانک).&lt;br /&gt;4.    دیروز یه برنامه‌ای می‌دیدم درباره‌ی انتخابات فرانسه. دو نفر که هر کدوم طرفدار یکی از نامزد‌ها بودن، اومده بودن و درباره‌ی عقایدشون حرف می‌زدن بدون ترس و واهمه از این که فردا یکی از اون دو نفر رئیس جمهوره و هزار تا اتفاق ممکنه بعدش بیفته ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه...&lt;br /&gt;این‌ها فقط نمونه‌ای از چالش‌های روزانه‌ی منه. حتماً شما هم با این مسائل یا مشکلات مشابه رو‌به‌رو هستین. این‌که کجا باید اعتراض کرد و کجا باید سکوت کرد. هنوز خیلی‌چیزها را نمی‌دونم. علت این سر در گمی را هم نمی‌دونم. کسی ما را با حق‌مون آشنا نکرده. کسایی هم که رفتن سراغ حق‌شون سر از ناکجا آباد درآوردن. مسخره‌است اما گاهی برای نوشتن تو همین وبلاگ هم می‌ترسم. باور می‌کنید یا نمی‌کنید نمی‌دونم اما در مورد خیلی از مسائل درگیر این چالش‌هام و نمی‌دونم حق من کجاست؟ شما چطور؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 May 2012 19:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم‌های اسکاری را دیدین؟؟؟؟</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیروز فیلم &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://caffecinema.com/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=5310&amp;Itemid=116&quot;&gt;«نیمه شب در پاریس»&lt;/a&gt; را دیدم. جالب بود. این سومین فیلم اسکاریه که می‌بینیم. اولیش «جدایی نادر از سیمین» بود که درباره‌اش نوشته بودم. دومین فیلم «خدمتکار» بود که  حس جالبی در آدم ایجاد می‌کرد. برام جالب بود که فیلم دوران 1963 و ترور «جان اف. کندی» را نشون می‌داد و تو اون موقع هم تو امریکا بحث برده داری و تبعیض نژادی تو ایالت می‌سی‌سی‌پی مطرح بوده. مسخره است که واقعاً از تاریخ و دنیا بی‌خبرم. فکر می‌کردم بعد جنگ شمال و جنوب جریان برده داری و تبعیض نژادی تموم شده. حداقل تو امریکا که مهد دموکراسیه! بگذریم. &lt;br /&gt;من منتقد نیستم و خیلی هم از اصول فیلم سر در نمی‌ارم و آن‌چه درباره‌ي فیلم‌ها می‌نویسم فقط احساسیه که به‌عنوان یک بیننده و تماشاگر از اون فیلم می‌گیرم. مثلاً نمی‌دونم چرا فیلم‌نامه‌ی این فیلم اسکار گرفت و چه‌می‌دونم چرا موسیقیش نه، اما‌  فکر می‌کنم این‌جایزه‌ها به یه آدمی  مثه من کمک می‌کنن که یه فیلم خوب ببینن گرچه تحمل تموم کردن یه فیلمی مثه &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C_%28%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%29&quot;&gt;درخت زندگی&lt;/a&gt; را نداشتم.&lt;br /&gt; تو این فیلم بیشتر روابط انسانی آدم‌ها برام جالب بود. ارتباط شخصیت اول فیلم «گیل پندر» با نامزدش «اینز» و تضادهای واضحشون. بعد حضور اون آقای موشکاف یا به‌اصطلاح خودم «همه چیزدان». راستش یه جورایی فکر کردم این‌جور مردهای همه‌چیز دان برای خیلی از زن‌ها جالبن. شاید برای خودم هم، اما تحملشون در مجموع سخته. بعد به این هم فکر کردم که چرا ما آدم‌ها دور و برمون  را خوب نمی‌بینیم. مثلاً بیننده متوجه می‌شه که نامزد گیل به سمت پاول جذب شده اما خودش نمی‌فهمه یا شاید نمی‌خواد بفهمه تا همینگوی بهش می‌گه. همه‌اش برام سوال بود این زوج با این همه اختلاف چرا با همن؟ شاید شخصیت گیل به‌عنوان یک نویسنده و آدم رمانتیک یه زمانی آدم‌ها را به سویش جلب کنه اما این دوران برای نامزدش تموم شده و او عملاً ازش انتقاد می‌کنه و همه‌اش می‌خواد ببردش به سویی که او فکر می‌کنه حتماً توش موفقه. البته خود گیل معتقد بود که تو مسائلی با هم هم‌نظرن از جمله علاقه به یک نوع نان خاص هندی! &lt;br /&gt;اما درباره‌ي زندگی در زمان‌های دیگه. همون‌طور که گیل  تو فیلم می‌گه هر ادمی یه زمان دیگه را دوست داره چون تو زندگیش احساس لذت و خوشبختی نمی‌کنه. مثلاً گیل دهه‌‌ی 20 را دوست داشت و اون خانم سده‌ی 19 را و اون زماني‌ها هم عاشق رنسانس بودن. به هر حال روال فیلم انقدر خوب پیش می‌ره که برات عجیب نیست که وسط پاریس دو هزار و ده، یه دفعه با یه ماشین بری به عصر همینگوی و فیتزجرالد  و هر شب هم این جریان با ضربه‌های ساعت 12 شب تکرار ‌شه.&lt;br /&gt;اما فضای فیلم، خیلی شاد و دل‌چسبه. آدم عاشق اون فضای شاد می‌شه. دیدن اون همه ادم جالب و ارتباطاتشون حس خوبی به آدم می‌ده. انگار آدم‌های قدیم شادتر بودن. انگار مشکلاتشون کمتر بود. همون‌طور که مردم سال‌های 1800 بیشتر مي‌خندیدن و می‌رقصیدن. یه چیز جالب به‌نظرم زود اخت شدن ادم‌های قدیمی با هم بود. این‌که خیلی راحت اون‌ شب اول یه گروهی گیل را سوار ماشین کردن و شب آخر یه خانم و آقا اون‌ها را سوار درشکه کردن و چقدر هم تو مهمونی خوب تحویلشون گرفتن و..&lt;br /&gt;و آخر از همه این که باز  ظاهر آدم‌هاست که باعث جذب شدن‌شون به سوی هم میشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ّ&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 04 Apr 2012 10:07:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز 91 فرخنده باد</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;h4&gt;&lt;span id=&quot;.D8.A8.D8.B1.D8.A2.D9.85.D8.AF_.D8.A8.D8.A7.D8.AF_.D8.B5.D8.A8.D8.AD_.D9.88_.D8.A8.D9.88.DB.8C_.D9.86.D9.88.D8.B1.D9.88.D8.B2&quot; class=&quot;mw-headline&quot;&gt;برآمد باد صبح و بوی نوروز&lt;/span&gt;&lt;/h4&gt;
&lt;p&gt;برآمد باد صبح و بوی نوروز **به کام دوستان و بخت پیروز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مبارک بادت این سال و همه سال **همایون بادت این روز و همه روز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چو آتش در درخت افکند گلنار **دگر منقل منه آتش میفروز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست **حسدگو دشمنان را دیده بردوز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهاری خرمست ای گل کجایی **که بینی بلبلان را ناله و سوز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جهان بی ما بسی بودست و باشد **برادر جز نکونامی میندوز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکویی کن که دولت بینی از بخت **مبر فرمان بدگوی بدآموز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منه دل بر سرای عمر سعدی **که بر گنبد نخواهد ماند این گوز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دریغا عیش اگر مرگش نبودی **دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با ارزوی سربلندی, آزادگی و سلامتی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2012 16:26:53 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واپسین روزهای  سال 90، سرد، برفی اما قشنگ</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امشب آخرین برف زمستانی شهرمون را زیباتر کرد. ظهر به‌علت هوای برفی و شلوغی دم عید خیابون‌ها، رانندگی سخت بود، برای همین تصمیم گرفتم عصر ماشین نبرم مطب. شب هم سَروَر یادش رفت بیاد دنبالم و من تصمیم گرفتم پیاده بیام خونه و این فرصتی شد برام که زیر برف راه برم و فکر کنم. شاید باورتون نشه اما حس خیلی خوبی پیدا کردم و از همون اول که یه ماشین گِل پاشید به سر تا پام غر نزدم. یاد سالی افتادم که کلاس اول دبیرستان بودم. بیست و هفتم اسفند، جمعه بود و ما مهمونی دعوت بودیم و من امتحان شیمی ثلث دوم داشتم. تمام مهمونی را تو اتاق موندم و درس خوندم. آخرش فردا مدرسه تعطیل شد و امتحان موند برای چهاردهم و سیزده بدرمون را هم خراب کرد!&lt;br /&gt; امشب سرم را بالا گرفتم و به آسمون نگاه کردم. دستم را باز کردم و داد زدم خدایا متشکرم، برای همه چیز. برای این‌که این برف می‌باره! برای این‌که من سالمم و انگشت شکسته‌ام خوب شده و مي‌تونم تو برف راه برم. برای این‌که کلاهم رو سَرَمه.&lt;br /&gt;راستش یک ساله که من این پالتو را دارم اما از قیافه‌ی کلاهش خوشم نمی‌اومد و هرگز سرم نمی‌کردم. امروز هم با اکراه سرم کردم اما این قدر گرم و خوب بود که از کلاهم خجالت کشیدم که نادیده گرفتمش! تازه چون گُنده بود کشیدم جلوی صورتم تا کسی منو نبینه و راحت باشم.&lt;br /&gt; امشب فرصتی شد تا حتی به کلاهم فکر کنم و به افراد و چیزهایی که مثه کلاهم بارها نادیده گرفتمشون. امشب بی‌دلیل با مردم حرف می‌زدم. مثلاً این‌که از عمق چاله‌ي آبی که باید ازش رد شم سوال کنم یا این‌که با هاشون پشت سر شهردار غُر زدیم. وقت جالبی بود برای این‌که دست یه خانم همشهری را بگیرم و کمکش کنم تا از یه مسیری رد شه و با هم، هم قدم بشیم و حرف بزنیم. همین و همین و همین.&lt;br /&gt; این‌ها دلایل خوبی برای شاد بودنه. دلایلی که خیلی وقت‌ها ازش راحت رد مي‌شم و بهش توجه نمی‌کنم. نه تنها من بلکه خیلی‌ از مردم این‌طورن و امشب برای من فرصت مغتنمی بود. راستش به خیلی چیزها فکر کردم که مثلاً کاش با دوستام قدم می‌زدیم و حرف می‌زدیم و به هم برف می‌زدیم. شاید من هُلشون می‌دادم و اونا نمي‌افتادن اما اگه یه گلوله‌ی برف به من می‌زدن من پخش و پلا می‌شدم و با هم مي‌خندیدیم. &lt;br /&gt;بعد دلم می‌خواست... . خیلی چیزها دلم خواست. همین‌&lt;br /&gt;احساس می‌کنم دارم یاد می‌گیرم که تنهایی‌هام بد نباشه. مثه عصر امروز که چند تا مقاله را دقیق خوندم و لذت بردم. چند تا شعر هم از دیوان پروین خوندم و با منشیم درباره‌ی مراسم نامزدی دیروزش صحبت کردم. خوشحالم و امیدوارم این خوشحالی ادامه پیدا کنه. برای همه... .&lt;br /&gt;همیشه آخر سال و روز تولدم به کارنامه‌ام نگاه می‌کنم. می‌دونم که خیلی‌ها این‌طورن. نمی‌خوام بگم چنین کردم و چنان کردم اما حس می‌کنم تو این چند ساله یه کم روند زندگیم عوض شده، شاید چون بزرگتر شدم! نمی‌گم پیر، چون احساس نمی‌کنم دارم به سمت میان‌سالی می رم. دغدغه‌هام دارن زیاد می‌شن. یه جور انگار دارم از دغدغه‌ی من به دغدغه‌های ما می‌رسم اما هنوز اول راهم. برای همه آرزوی خوب دارم. هر خوبی که خودشون آرزو دارن همراه با شادی و سلامتی. &lt;br /&gt;امیدوارم سال تو همه چی نو بشه الا غصه‌ها.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نوروز همه پیشاپیش خجسته.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Sun, 18 Mar 2012 11:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالژی</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مادر و پدرم که ازدواج کردند، زندگی‌شون رو تو خونه‌ی پدربزرگم شروع کردند. مامانم منو باردار بود که خونه خریدن و از خونه‌ی پدرشوهر در اومدن؛ به همین دلیل مامان همیشه به من می‌گه تو خوش‌قدم بودی! تا 10 سالگیم تو همون‌جا بودیم تا خونه‌مون رو عوض کردیم و یه خونه‌ی بزرگ‌تر گرفتیم که به شکر خدا هنوز هم پابرجاست. نمی‌دونم چرا اما من تمام خاطراتم مال این خونه است. همیشه وقتی خواب خونه‌ی پدری رو می‌بینم اون‌جام. حتی تو بارداری خودم خواب دیدم بچه‌ام تو خونه‌ی بابا اینا داره چهار دست و پا راه می‌ره! القصه اینا رو گفتم تا بگم این خونه یه کمدی داره قد یه دریا که همه‌چیزی اون تو پیدا می‌شد. یه چیزی تو مایه‌ی کمد آقای ووپی! از شیر مرغ تا جون آدمیزاد. من هم هرچی رو که تو خونه‌ی خودمون جا نمی‌شد می‌بردم اون‌جا تا این‌که صبر مامان جان به سر رسید و طاقتش تموم شد و دیروز با داد و قال و تهدید و... منو خواست که یا میای آشغالات رو می‌بری یا خودم می‌گذارمش تو کوچه! من هم دیروز رفتم اون‌جا برا خونه‌تکونی. باورتون نمیشه که چه گنجینه‌های داشتم و مجبور شدم بریزمش دور. البته یه چیزهایی رو نگه داشتم. از دفتر املای کلاس اولم گرفته تا کتاب‌های درسی تمام سال‌های دبیرستانم و البته جزوات کلاسی و کنکور. مجلات دانشمند اون زمان. تست‌های کنکور، شیمی علوی، روزنامه‌ی قبولی دانشگاه، جزواتی که خودم تو دوران دانشگاه مسوول نوشتن و پیاده کردنش بودم، یه مجموعه‌ی کامل از مجله‌ی دنیای ورزش از 68 تا 72، کلی کتاب و کارت پستال و عکس و... . حالا فکر کنین من با چه دلی باید این‌ها رو دور بریزم؟؟؟ خلاصه تونستم ازشون یه چند تا عکس بگیرم و با آه و افسوس بریزمشون دور. البته صفحه‌یی از روزنامه‌ی کنکور که اسمم توش بود، دفتر املای کلاس اول و کتاب‌های بچگیم رو نگه داشتم تا به ‌هیراد نشون بدم. تازه یه عالمه کارهای هنری هم داشتم مربوط به طرح کاد؛ کلی گلدوزی و دامن کوچولوهايی که دوخته بودم. بیچاره مامان مونده بود به من اخم کنه یا به این کارهای من بخنده. نمی‌دونین با چه ذوق نگاه‌شون می‌کردم. تو تک تک اون‌ها کلی خاطره داشتم که برای خودم خیلی ازرش داره اما نگهداری از اون‌ها هم سخت بود. سعی کردم یه دور خاطراتم رو مرور کنم تا تو ذهنم تازه شه. حتماً همه‌ی شما هم این حس رو تجربه کردین. خیلی شیرین و دلچسب بود. یادش به خیر...&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Mar 2012 11:49:46 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> چالش‌های من با هیراد (تفاوت نسل؟؟؟)</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>
 &lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;زمستون 72 تازه
دانشجو شده بودیم تو یه شهر غریب. خاله‌ی یکی از دوستای صمیمی‌مون که ساکن اون‌ شهر
بود گاهی تو مناسبت‌ها دعوتمون مي‌کردن خونه‌شون. خاله‌خانم مهربون دوتا پسر
کوچولوی 3 و 4 ساله به نام حمید و علی هم داشتن. من که همیشه رابطه‌ام با بچه‌ها
خوب بود معمولاً تو مهمونی‌ها سعی می‌کردم فداکاری کنم! و بچه‌ها را دور خودم جمع
کنم تا بقیه در آسایش باشن. تو این مهمونی‌ها هم کارم همین بود. حمید و علی را
کنارم می‌نشوندم تا براشون قصه بگم. اما پیدا کردن قصه‌ی مورد علاقه‌ی اون‌ها
خیلی سخت بود. هر چه سعی می‌کردم علاقه‌شون را به قصه‌هام جلب کنم نمی‌شد
که نمی‌شد. هر دوشون عاشق قصه‌های جنگی و فضایی بودن که من بلد نبودم. خلاصه اون‌قدر
تو حافظه‌ام جست‌و‌جو کردم تا موفق شدم. اون موقع فیلم ترمیناتور آرنولد تازه گل
کرده بود. یه قصه‌ی تلفیقی ساختم و خلاصه حل شد. اما به سختی... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;حالا 18 سال از اون
تاریخ می‌گذره و من یه پسر 5 ساله دارم که از وقتی که تونست بفهمه قصه‌ چیه هرشب
قبل از خواب براش قصه ‌گفتم. از داستان‌های ساده شروع کردم. اول قصه‌های ساده از
حیوانات. بعد یه پسر بد به اسم «مراد»، (بر ‌وزن هیراد) آفریدم که تمام کارهای بدی
را که یه بچه نباید بکنه انجام می‌داد. بعد این وظیفه به «پیشی منگول» محول شد.
بعد در کنار قصه‌گویی «کتاب قصه‌خونی» هم شروع شد تا علاقه‌اش به کتاب جلب شه. بعد
قصه‌هام رفت طرف شغل‌های مورد علاقه‌اش: پلیسی و خلبانی. این‌جا بود که «پلیس جان»
متولد شد. قصه‌های مادربزرگم را هم براش تعریف می‌کردم و خلاصه... اما با تمام تلاش‌هام
هیراد فقط قصه‌ها‌ی جنگی دوست داره. تمام شخصیت‌های کارتونی مورد علاقه‌اش بت‌من، اسپایدرمن،
سوپرمن، زورو، بن‌تن، لاک‌پشت‌های نینجا و... همه جنگی‌ان. حتی این وسط سعی کردم
با داستان‌‌گویی او را با ادبیات ایران آشنا کنم. اما فقط داستان‌های شاهنامه که
جنگی بود نظرش را جلب کرد و یه مدت رستم شد قهرمانش. خداییش فکر نمی‌کردم این هم
مثه علی و حمید بشه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;حالا کار من شده
شناختن شخصیت‌های کارتونی او. دیروز کلی باهام کار کرد تا من بتونم چهار تا لاک‌پشت
نینجا را از رو رنگ نقاب‌هاشون بشناسم. لئوناردو آبی، مایکل آنجلو نارنجی، رافائل
قرمز و داناتلو بنفش. منم تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که عکس این نقاش‌ها
را دانلود کنم و از زندگی‌شون یه مختصر براش بگم. نمی‌دونم این ناشی از تفاوت نسل‌هاست
یا چیز دیگه. دیگه قصه‌ی «علی‌مردان خان» پسر لوس و ننر «عباس قلی خان و شازده
قمصورالملوک‌السلطنه» برای هیراد و بچه‌های نسل او جالب نیست. من حتی تمام قصه‌های
48 داستان دوره‌ی خودمون را براش خریدم تا گوش کنه. ‌وقتی براش از اسب سیاه زورو
می‌گم میگه من داستان «اِل زورو»» را دوست دارم (که نوه‌ی اون دلاوگای معروف دوران
ماست) که با موتور سیکلت می‌ره به جنگ دشمن‌هاش! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خلاصه این که  بد زمونه‌ای شده دوستان. دارم تلاش می‌کنم به فرزندم و علائقش نزدیک بشم. بدم
نیست یه چیزهایی هم یاد می‌گیرم ولی باز هم عقبم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پ.ن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;: یه مشکل گنده‌ام
اینه که چون قصه‌هام را فی‌البداهه می‌سازم و اکثر اوقات خسته و خواب آلودم تو
تکرار، ماجرای قصه یادم می‌ره و هی هیراد میگه: اِ مامان اشتباه گفتی و من هی باید
بگم می‌خواستم امتحانت کنم ببینم یادت مونده یا نه!!! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;راستی شما با بچه‌هاتون
چه کار می‌کنین؟؟؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 09 Feb 2012 22:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فردا دیر است...</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>
 &lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;تابستان سالی که می‌رفتم
اول راهنمایی اسمم را کلاس تقویتی زبان انگلیسی نوشتن. اولین کلاس انگلیسیم بود و
کلی ذوق و شوق داشتم. هم از رفتن به کلاس و هم از یادگیری زبان خوشحال بودم. یه
ماه از دوماه کلاس را رو حروف بودیم و هر روز کلی مشق&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;تو دفتر دو خط می‌نوشتیم. یادمه اولین املای انگلیسیم را 19 شدم که خیلی هم
برام گرون تموم شد. به جای &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;p &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نوشته بودم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;q &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یا بر عکس.
به هر حال تابستون تموم شد و رفتیم مدرسه. دبیر زبانمون اول سال از تک تک بچه‌ها
می‌پرسید که آشنایی با زبان انگلیس دارن یا نه. من با افتخار پاشدم&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;و گفتم : آموزشگاه «م» رفتم و تا درس 3 کتاب را
خوندم. اوضاع بد نبود تا این‌که یکی از بچه‌ها پاشد و گفت آموزشگاه «پورگل» رفتم و
تا درس 8 خوندم. خانم معلم هم کلی تشویقش کرد که آفرین. آموزشگاه خیلی خوبیه. خیلی
لجم گرفت. پس من چرا این آموزشگاه نرفته بودم؟؟؟ خلاصه سال دیگه تمام عزمم را جمع
کردم که برم آموزشگاه پورگل و رفتم. دیگه از اون به بعد تا سال‌ها شاگرد اون
آموزشگاه بودم. &lt;span&gt; &lt;/span&gt;البته تا چند سال شاگرد
خود آقای پورگل که موسس آموزشگاه دکتر معین رشت بودن، نشدم. اما ترم 5 را از دوره‌ی
6 ترمی گرامر اون زمان را تو کلاس ایشون بودم. خدایی دبیر خیلی خوبی بود. کلاسش هم
شاد بود و هم علمی. خیلی شوخ بود. اتفاقا ً اون ترم با نمره‌ی 91 شاگرد اول هم
شدم. فکر کنم اول یا دوم دبیرستان بودم. به هر حال دیگه مدت‌ها از ایشون خبری
نداشتم تا دیشب اتفاقی اعلامیه‌ی فوت‌شون را دیدم و یادم افتاد که بعد قبولی
دانشگاه سال‌ها دلم مي‌خواست برم یه سری بهشون برنم و جویای احوالشون بشم. اما نشد
تا... . مي‌دونم خیلی از بچه‌های رشت چه دختر و چه پسر یادگیری زبان انگلیسی را تو
آموزشگاه آقای پورگل شروع کردن. من یه جورایی خودم را مدیون ایشون می‌دونم و از
فوتشون متاثر شدم و این بهانه‌ای شد تا یادی از ایشون کنم و به خودم و بقیه
یادآوری کنم که ممکنه فردا برای سرزدن به عزیزانی که به گردن‌مون حق دارن دیر
باشه. همین امروز را دریابیم... .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;روحش شاد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;


 &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 00:04:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معلم من</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>
 &lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;هفته‌ی
قبل برای ویزیت به منزل یکی از معلم‌های قدیمی دوران دبیرستانم رفتم. راستش شاید
این بچه‌های جدید ندونن اما هم‌دوره‌ای های ما حتماً یادشونه که اون موقع معلم‌ها،
مدیر و ناظم‌ها یه ارج و قربی پیش شاگردها داشتن. ما هم ازشون حساب می‌بردیم و هم
بهشون احترام می‌ذاشتیم. به هر حال این آقای معلم ما یکی از معروف‌ترین دبیرهای
شهر تو رشته‌ی خودش بود. یادمه من سال آخر رفته بودم غیرانتفاعی. برای این درس خاص
این آقا معلم یه کلاس عمومی داشت که یه چیزی حدود 100 نفر شاگرد داشت و منو قبول
نمی‌کردن. من خودم را به‌زور چپونده بودم تو کلاس و چون جا نداشت اون جلوی کلاس
روی یه نیمکت عمود بر تابلو می نشستم، تازه باید دفترم را روی پام می‌ذاشتم چون
میز نداشت. به هر حال من تو همون کلاس صد نفره‌ی کنکور درس خوندم و اتفاقاً همون
درس را هم تو کنکور 100&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;;&quot;&gt;٪&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt; جواب دادم. همین
مساله باعث شد که با این دبیرم نزدیک‌تر بشم و بعد از قبولی هم گاهی بهشون سر می‌زدم.
یه چند سالی ازشون بی‌خبر بودم تا چند ماه قبل جلوی مطب دیدمشون و دوباره
ارتباطمون برقرار شد. هر از گاهی برای ویزیت به من سر می‌زدن تا این بار که یه کم بد
حال شدن من رفتم خونه‌شون. راستش خیلی حالم بد شد وقتی رفتم خونه‌شون. دیگه از اون
شوکت و جلال خبری نبود. ایشون با داشتن فزرند‌های جوان هنوز اجاره نشین هستن. چند
سالیه که بازنشسته شدن. چون عضو هیچ گروهی نبودن جذب مدارس غیر انتفاعی هم نشدن و
الان هم اگه تو این مدارس نباشی شاگرد خصوصی هم نداری. با اون مبلغ حقوق بازنشستگی
هم زندگی سخت می‌گذره. تازه وقتی یه پسر محصل تو مدرسه‌ی غیرانتفاعی داری و یکی
دانشجوی دانشگاه آزاد و‌... . عجب زمونه‌ای شده. هیچ کاری از دستم بر نیومد جز یه
ویزیت ساده و گاهی سر زدن. از پسرشون خواستن که یه عکس یادگاری ازمون بگیره و
افتخار می‌کرد به حضور من. من هم صادقانه بهشون گفتم که من به‌ایشون و سایر
دبیرهام احساس دین می‌کنم و افتخار می‌کنم که روزی شاگردشون بودم و چشمشون پر اشک
شد. گرچه نمی‌تونیم مشکلات اقتصادی آدم‌های دور و برمون را حل کنیم اما اگه هر از
گاهی از این آدم‌ها یادی کنیم ازمون کم نمی‌شه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 16:07:50 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انگشت نما</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>
سلام&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;راستش چند روز پیش داشتم با یکی از همکاران صحبت می‌کردم. ازش درباره‌ی یه نفر سومی پرسیدم. در پاسخ گفت چرا چنین سوال را مطرح کردی؟ گفتم یه نفر چهارمی خواست قصه‌ای برام تعریف کنه که البته من نشنیدم اما کل ماجراش منو به شک انداخت. در پاسخ بهم گفت بی‌خیال. مشکل از اون چهارمیه است. اما جمله‌ی جالب ‌ترش این بود:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی می‌خواهیم کسی را با انگشت نشون بدیم و بگیم اینه، یادمون باشه که فقط انگشت اشاره‌مون به طرف اونه اما سه انگشت دیگه‌مون برگشته طرف خودمون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیدم راست مي‌گه. می‌گین نه؟ امتحان کنین!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 04:05:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

