<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دستخط یک زن... </title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com</link>
<description>در نظر مردم سخن سنج، ارزش سخن بيش از گنج است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 22:03:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> چالش‌های من با هیراد (تفاوت نسل؟؟؟)</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>
 &lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;زمستون 72 تازه
دانشجو شده بودیم تو یه شهر غریب. خاله‌ی یکی از دوستای صمیمی‌مون که ساکن اون‌ شهر
بود گاهی تو مناسبت‌ها دعوتمون مي‌کردن خونه‌شون. خاله‌خانم مهربون دوتا پسر
کوچولوی 3 و 4 ساله به نام حمید و علی هم داشتن. من که همیشه رابطه‌ام با بچه‌ها
خوب بود معمولاً تو مهمونی‌ها سعی می‌کردم فداکاری کنم! و بچه‌ها را دور خودم جمع
کنم تا بقیه در آسایش باشن. تو این مهمونی‌ها هم کارم همین بود. حمید و علی را
کنارم می‌نشوندم تا براشون قصه بگم. اما پیدا کردن قصه‌ی مورد علاقه‌ی اون‌ها
خیلی سخت بود. هر چه سعی می‌کردم علاقه‌شون را به قصه‌هام جلب کنم نمی‌شد
که نمی‌شد. هر دوشون عاشق قصه‌های جنگی و فضایی بودن که من بلد نبودم. خلاصه اون‌قدر
تو حافظه‌ام جست‌و‌جو کردم تا موفق شدم. اون موقع فیلم ترمیناتور آرنولد تازه گل
کرده بود. یه قصه‌ی تلفیقی ساختم و خلاصه حل شد. اما به سختی... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;حالا 18 سال از اون
تاریخ می‌گذره و من یه پسر 5 ساله دارم که از وقتی که تونست بفهمه قصه‌ چیه هرشب
قبل از خواب براش قصه ‌گفتم. از داستان‌های ساده شروع کردم. اول قصه‌های ساده از
حیوانات. بعد یه پسر بد به اسم «مراد»، (بر ‌وزن هیراد) آفریدم که تمام کارهای بدی
را که یه بچه نباید بکنه انجام می‌داد. بعد این وظیفه به «پیشی منگول» محول شد.
بعد در کنار قصه‌گویی «کتاب قصه‌خونی» هم شروع شد تا علاقه‌اش به کتاب جلب شه. بعد
قصه‌هام رفت طرف شغل‌های مورد علاقه‌اش: پلیسی و خلبانی. این‌جا بود که «پلیس جان»
متولد شد. قصه‌های مادربزرگم را هم براش تعریف می‌کردم و خلاصه... اما با تمام تلاش‌هام
هیراد فقط قصه‌ها‌ی جنگی دوست داره. تمام شخصیت‌های کارتونی مورد علاقه‌اش بت‌من، اسپایدرمن،
سوپرمن، زورو، بن‌تن، لاک‌پشت‌های نینجا و... همه جنگی‌ان. حتی این وسط سعی کردم
با داستان‌‌گویی او را با ادبیات ایران آشنا کنم. اما فقط داستان‌های شاهنامه که
جنگی بود نظرش را جلب کرد و یه مدت رستم شد قهرمانش. خداییش فکر نمی‌کردم این هم
مثه علی و حمید بشه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;حالا کار من شده
شناختن شخصیت‌های کارتونی او. دیروز کلی باهام کار کرد تا من بتونم چهار تا لاک‌پشت
نینجا را از رو رنگ نقاب‌هاشون بشناسم. لئوناردو آبی، مایکل آنجلو نارنجی، رافائل
قرمز و داناتلو بنفش. منم تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که عکس این نقاش‌ها
را دانلود کنم و از زندگی‌شون یه مختصر براش بگم. نمی‌دونم این ناشی از تفاوت نسل‌هاست
یا چیز دیگه. دیگه قصه‌ی «علی‌مردان خان» پسر لوس و ننر «عباس قلی خان و شازده
قمصورالملوک‌السلطنه» برای هیراد و بچه‌های نسل او جالب نیست. من حتی تمام قصه‌های
48 داستان دوره‌ی خودمون را براش خریدم تا گوش کنه. ‌وقتی براش از اسب سیاه زورو
می‌گم میگه من داستان «اِل زورو»» را دوست دارم (که نوه‌ی اون دلاوگای معروف دوران
ماست) که با موتور سیکلت می‌ره به جنگ دشمن‌هاش! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خلاصه این که  بد زمونه‌ای شده دوستان. دارم تلاش می‌کنم به فرزندم و علائقش نزدیک بشم. بدم
نیست یه چیزهایی هم یاد می‌گیرم ولی باز هم عقبم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پ.ن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;: یه مشکل گنده‌ام
اینه که چون قصه‌هام را فی‌البداهه می‌سازم و اکثر اوقات خسته و خواب آلودم تو
تکرار، ماجرای قصه یادم می‌ره و هی هیراد میگه: اِ مامان اشتباه گفتی و من هی باید
بگم می‌خواستم امتحانت کنم ببینم یادت مونده یا نه!!! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;راستی شما با بچه‌هاتون
چه کار می‌کنین؟؟؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 09 Feb 2012 22:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فردا دیر است...</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>
 &lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;تابستان سالی که می‌رفتم
اول راهنمایی اسمم را کلاس تقویتی زبان انگلیسی نوشتن. اولین کلاس انگلیسیم بود و
کلی ذوق و شوق داشتم. هم از رفتن به کلاس و هم از یادگیری زبان خوشحال بودم. یه
ماه از دوماه کلاس را رو حروف بودیم و هر روز کلی مشق&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;تو دفتر دو خط می‌نوشتیم. یادمه اولین املای انگلیسیم را 19 شدم که خیلی هم
برام گرون تموم شد. به جای &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;p &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نوشته بودم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;q &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یا بر عکس.
به هر حال تابستون تموم شد و رفتیم مدرسه. دبیر زبانمون اول سال از تک تک بچه‌ها
می‌پرسید که آشنایی با زبان انگلیس دارن یا نه. من با افتخار پاشدم&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;و گفتم : آموزشگاه «م» رفتم و تا درس 3 کتاب را
خوندم. اوضاع بد نبود تا این‌که یکی از بچه‌ها پاشد و گفت آموزشگاه «پورگل» رفتم و
تا درس 8 خوندم. خانم معلم هم کلی تشویقش کرد که آفرین. آموزشگاه خیلی خوبیه. خیلی
لجم گرفت. پس من چرا این آموزشگاه نرفته بودم؟؟؟ خلاصه سال دیگه تمام عزمم را جمع
کردم که برم آموزشگاه پورگل و رفتم. دیگه از اون به بعد تا سال‌ها شاگرد اون
آموزشگاه بودم. &lt;span&gt; &lt;/span&gt;البته تا چند سال شاگرد
خود آقای پورگل که موسس آموزشگاه دکتر معین رشت بودن، نشدم. اما ترم 5 را از دوره‌ی
6 ترمی گرامر اون زمان را تو کلاس ایشون بودم. خدایی دبیر خیلی خوبی بود. کلاسش هم
شاد بود و هم علمی. خیلی شوخ بود. اتفاقا ً اون ترم با نمره‌ی 91 شاگرد اول هم
شدم. فکر کنم اول یا دوم دبیرستان بودم. به هر حال دیگه مدت‌ها از ایشون خبری
نداشتم تا دیشب اتفاقی اعلامیه‌ی فوت‌شون را دیدم و یادم افتاد که بعد قبولی
دانشگاه سال‌ها دلم مي‌خواست برم یه سری بهشون برنم و جویای احوالشون بشم. اما نشد
تا... . مي‌دونم خیلی از بچه‌های رشت چه دختر و چه پسر یادگیری زبان انگلیسی را تو
آموزشگاه آقای پورگل شروع کردن. من یه جورایی خودم را مدیون ایشون می‌دونم و از
فوتشون متاثر شدم و این بهانه‌ای شد تا یادی از ایشون کنم و به خودم و بقیه
یادآوری کنم که ممکنه فردا برای سرزدن به عزیزانی که به گردن‌مون حق دارن دیر
باشه. همین امروز را دریابیم... .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;روحش شاد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;


 &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 00:04:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معلم من</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>
 &lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt;هفته‌ی
قبل برای ویزیت به منزل یکی از معلم‌های قدیمی دوران دبیرستانم رفتم. راستش شاید
این بچه‌های جدید ندونن اما هم‌دوره‌ای های ما حتماً یادشونه که اون موقع معلم‌ها،
مدیر و ناظم‌ها یه ارج و قربی پیش شاگردها داشتن. ما هم ازشون حساب می‌بردیم و هم
بهشون احترام می‌ذاشتیم. به هر حال این آقای معلم ما یکی از معروف‌ترین دبیرهای
شهر تو رشته‌ی خودش بود. یادمه من سال آخر رفته بودم غیرانتفاعی. برای این درس خاص
این آقا معلم یه کلاس عمومی داشت که یه چیزی حدود 100 نفر شاگرد داشت و منو قبول
نمی‌کردن. من خودم را به‌زور چپونده بودم تو کلاس و چون جا نداشت اون جلوی کلاس
روی یه نیمکت عمود بر تابلو می نشستم، تازه باید دفترم را روی پام می‌ذاشتم چون
میز نداشت. به هر حال من تو همون کلاس صد نفره‌ی کنکور درس خوندم و اتفاقاً همون
درس را هم تو کنکور 100&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;;&quot;&gt;٪&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;B Mitra&quot;;&quot;&gt; جواب دادم. همین
مساله باعث شد که با این دبیرم نزدیک‌تر بشم و بعد از قبولی هم گاهی بهشون سر می‌زدم.
یه چند سالی ازشون بی‌خبر بودم تا چند ماه قبل جلوی مطب دیدمشون و دوباره
ارتباطمون برقرار شد. هر از گاهی برای ویزیت به من سر می‌زدن تا این بار که یه کم بد
حال شدن من رفتم خونه‌شون. راستش خیلی حالم بد شد وقتی رفتم خونه‌شون. دیگه از اون
شوکت و جلال خبری نبود. ایشون با داشتن فزرند‌های جوان هنوز اجاره نشین هستن. چند
سالیه که بازنشسته شدن. چون عضو هیچ گروهی نبودن جذب مدارس غیر انتفاعی هم نشدن و
الان هم اگه تو این مدارس نباشی شاگرد خصوصی هم نداری. با اون مبلغ حقوق بازنشستگی
هم زندگی سخت می‌گذره. تازه وقتی یه پسر محصل تو مدرسه‌ی غیرانتفاعی داری و یکی
دانشجوی دانشگاه آزاد و‌... . عجب زمونه‌ای شده. هیچ کاری از دستم بر نیومد جز یه
ویزیت ساده و گاهی سر زدن. از پسرشون خواستن که یه عکس یادگاری ازمون بگیره و
افتخار می‌کرد به حضور من. من هم صادقانه بهشون گفتم که من به‌ایشون و سایر
دبیرهام احساس دین می‌کنم و افتخار می‌کنم که روزی شاگردشون بودم و چشمشون پر اشک
شد. گرچه نمی‌تونیم مشکلات اقتصادی آدم‌های دور و برمون را حل کنیم اما اگه هر از
گاهی از این آدم‌ها یادی کنیم ازمون کم نمی‌شه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 16:07:50 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انگشت نما</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>
سلام&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;راستش چند روز پیش داشتم با یکی از همکاران صحبت می‌کردم. ازش درباره‌ی یه نفر سومی پرسیدم. در پاسخ گفت چرا چنین سوال را مطرح کردی؟ گفتم یه نفر چهارمی خواست قصه‌ای برام تعریف کنه که البته من نشنیدم اما کل ماجراش منو به شک انداخت. در پاسخ بهم گفت بی‌خیال. مشکل از اون چهارمیه است. اما جمله‌ی جالب ‌ترش این بود:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی می‌خواهیم کسی را با انگشت نشون بدیم و بگیم اینه، یادمون باشه که فقط انگشت اشاره‌مون به طرف اونه اما سه انگشت دیگه‌مون برگشته طرف خودمون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیدم راست مي‌گه. می‌گین نه؟ امتحان کنین!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 04:05:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;سلام&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
 &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;

&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;strong&gt;اول نوشت:&lt;/strong&gt; هر کاری حس و حال مي‌خواد اما برای نوشتن بیشتر
باید تو &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;mood&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ِش باشی! خب به سرحالی خودتون ببخشین. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;

&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;راستش این چند روزه که نزدیک «شب یلدا» بودیم یه
عباراتی تو پیامک‌ها ارسال مي‌شد یا تو فیس بوک به اشتراک گذاشته می‌شد دراین‌باره
که بیاین به جای شمردن جوجه‌ها کارهای خوب و بدمون را بشمریم. خیلی از این مضمون
خوشم اومد و یه جورایی فکرم را مشغول کرد به‌ویژه که امروز تولدمه. سی و شش ساله
شدم. روز تولد را دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. نه برا تبریک‌ها و هدیه‌هاش. نه
برای این‌که کسانی که یه سال ازشون بی‌خبر بودی با یه تبریک شادت مي‌کنن. بیشتر برای
این‌که تولد برام یه نقطه‌ی عطفه یا یه شنبه. منتها نه از اون شنبه‌هایی که هرگز
نمی‌رسه. یه شنبه‌ای که رسیده! معمولا تو این دنیای شلوغ و پرکار من روز تولد را اختصاص می‌دم به مرور
به کارهای سال گذشته‌ام و این‌که چه کردم و اگه نکردم از امروز انجامش بدم. دلم مي
خواد سرم را بالا بگیرم و بگم خوبه. حالا اگه نتونستی، لااقل خراب‌کاری هم نکردی،
سازش نکردی و ذلیل هم نشدی و..&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;

&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دعا مي‌کنم برای خودم و برای دوستانم و برای‌همه
اون‌هایی که دوست‌شون دارم که اگه آزاد نیستن لااقل آزاده باشن.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;

&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 23 Dec 2011 13:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایمیل فورواردی، آری یا نه؟!!!! </title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>
 &lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یادم
نیست چه سالی بود اما خواهر سرور برام خبر آورده بود که یه جور نامه نگاری
کامپیوتری اومده که‌ می‌شه تو یه لحظه با دوستات از این‌ور تا اون ور دنیا تماس
بگیری و حتی می‌تونی عکس هم بفرستی. تازه خودش هم یکی از اون‌ها که ایمیل&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;
نامیده می‌شه باز کرده! خیلی نظرم جلب شد. راستش اون وقت‌‌ها هنوز تو خونه
کامپیوتر نداشتیم. آشنایی‌مون هم با کامپیوتر زیاد نبود اما تو اولین فرصت از طریق
یکی از بستگان که کلی کامپوتردان! بود من هم ایمیل‌دار شدم. چند سال بعد که درسم
تمام شد و داشتم طرحم را می‌گذروندم، تو محل کار یه دوره‌ی آموزش اینترنت گذاشتن و
من اون‌جا جزء باسواداش بودم: ایمیل داشتم، اتچ&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;کردن بلد بودم، تازه می‌تونستم
تو گوگل سرچ&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt; کنم و در غیاب آقای مهندس (که ناظر کلیه‌ی اقدامات اینترنتی
بود و یه جورایی نقش فیلتر را ایفا می‌کرد!!) با بچه‌ها خلاف می‌کردیم و براشون
مدل لباس عروس تو دنیای اینترنت پیدا می‌کردم...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;حالا بیش از 15 سال از اون دوران می‌گذره. بچه‌های نسل جدید
بیشتر از وقتی که با خونواده‌اشون می‌گذرونن تو فیس بوکن. ارتباط دوستان بیشتر چتی
و ایمیلیه و قطع اینترنت به اهمیت قطع برق در دوران ماست (یادمه ما به خاطر دیدن
سریال اُشین یا جنگ‌جویان کوهستان موقع قطع برق می‌رفتیم خونه‌ی فامیل‌ها). اگرچه من
برای بخشی از کارهام لزوماً با اینترنت سر و کار دارم اما غیر از اون هم روزی نیست
که به اینترنت سر نزنم یا ایمیلم را چک نکنم و البته غیر ایمیل‌های کاری کلی ایمیل
فورواردی&lt;sup&gt;* &lt;/sup&gt;از دوست و آشنا دارم که من هم به نوبت خودم می‌فرستم برای
آدرس‌های تو میل باکس&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt; م. امروز با یکی از دوستان درباره‌ی فوروارد
کردن ایمیل صحبت می‌کردم. ازم پرسید چرا ایمیل فوروارد می‌کنی؟ گفتم نمي‌دونم. خوب
شاید عادته یا پاسخ به دریافت ایمیل از دوستان. گاهی مثلاً هشدار پلیسیه، گاهی
نکات روان‌شناسیه و گاهی فقط مطالب بامزه و خنده داری که دوست داری برای دوستات
بفرستی و بخندونیشون و گاه می‌خواهی ماجراهای غم‌انگیز و مشکلات جامعه را باهاشون
مطرح کنی. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نمی‌دونم دوستان شما ایمیل فوروارد می‌کنین یا نه. اما اگه
این کار را می‌کنین یه دلیلی داره می‌خوام با هم صحبت کنیم تا به جنبه‌های مختلفش
از زوایای گوناگون نگاه کنیم. تو پست&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt; بعدی بیشتر درباره‌اش حرف می‌زنم.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;* ببخشید می‌شد معادل فارسی به کار ببرم اما احساس کردم این
واژه‌ها آشناتر به نظر میان.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 18 Dec 2011 00:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Sat, 03 Dec 2011 00:24:44 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفی یک کتاب</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;«&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/The_Feast_of_the_Goat&quot;&gt;سوِر بُز&lt;/a&gt;» هم تمام شد. شاهکار &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D8%B3_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%A7&quot;&gt;ماریوس بارگاس یوسا&lt;/a&gt;. راستش 80 صفحه‌ی اول را به سختی پیش بردم اما بعد افتاد تو غلتک. این کتاب داستان دختری است که بعد از سال‌ها به جمهوری دومینیکن، زادگاهش بر می‌گردد و در یادآوری خاطراتش بخش‌هایی از اتفاقاتی را که در اواخر دوران «&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://tarikhirani.ir/fa/news/2/bodyView/907/0/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88.%D8%A8%D8%A7.%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C.%DA%A9%D9%87.%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1.%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%86.%D8%B1%D8%A7.%DA%A9%D8%B4%D8%AA.html&quot;&gt;تروخیو&lt;/a&gt;» یکی از ظالم‌ترین دیکتاتورهای امریکای لاتین که حدود 30 سال بر مردم دومینیکن حکومت کرد و در سال 1961 هم ترور شد، بازگو می‌کند. بخش‌هایی از کتاب که جزئیات شکنجه‌ی دیوانه‌وار عُمّال نظام و پسر تروخیو است با کسانی که قاتلین « ژنرالیسمو» نامیده می‌شدند، وحشتناک و تکان‌دهنده است (حتی برای من که پزشکم مشمئزکننده به نظر رسید) اما نکته‌هایی دارد که انسان را به فکر می‌برد.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;همکاران پزشکم حتماً بیماری &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D8%AA%E2%80%8C%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C&quot; title=&quot;اکرومگالی&quot;&gt;اکرومگالی&lt;/a&gt; را به یاد دارند. جمله‌ای جالب درباره‌ی این بیماری این است که مبتلایان بیشتر شبیه همدیگر می‌شوند تا شبیه افراد خانواده و بستگان‌. به‌نظر من رژیم‌های دیکتاتوری و رفتارشان بیشتر شبیه هم است. حتی با کیلومترها فاصله از هم و تفاوت فرهنگ‌ها همه مثل هم رفتار می‌کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;بعد از ترور ژنرالیسمو تروخیو قرار بود کودتایی به سرپرستی رئیس ارتش شکل گیرد اما وقتی لحظه به لحظه چندماه زندگی ژنرال رومان رئیس ارتش را می‌خوانیم می‌بینیم که علی‌رغم آگاهی‌اش نسبت به نیاز به اقدام به کودتا، فلج می‌شود و قادر نیست دست به هیچ کاری بزند: «&lt;font face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font color=&quot;#999999&quot;&gt;چرا آن‌طور که بایست عمل نکردی؟ این پرسش آزارش بیش از شکنجه‌هایی بود که با شجاعت بسیار تحمل کرد... غرق در حالتی مثل هیپنوتیسم به خود می‌گفت بی‌عملی‌اش نتیجه‌ی این واقعیت است که اگرچه تروخیو جسماً مرده اما روح او، سایه‌ی او، یا هر چیز دیگرش، هنوز او را زیر سلطه دارد&lt;/font&gt;.&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;»&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;*۱&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; اطرافیان دیکتاتور روح‌شان را به او می‌فروشند و می‌پذیرند که هیچ انتخاب دومی غیر آن‌چه رئیس بگوید وجود ندارد. حکم آن‌چه تو فرمایی...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;و اما مَردُم. بخش اصلی جامعه. مردمی که ظلم دیکتاتور و فشارهای اقتصادی و اجتماعی بر روی آن‌هاست و تمام اقدامات آزادی‌خواهان علیه رژیم، تلاش برای احیای حقوق بشر، همه‌ي‌ رشادت‌های انقلابیون، تحمل شکنجه و تبعید و... (یا حداقل بخش زیادی از آن) به نیت رهایی این مردم از استبداد و تثبیت آزادی است. اماهمین مردم چه زود خو می‌گیرند و چه ساده فراموش می‌کنند.  &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قاتلان تروخیو انتظار داشتند که بعد از آگاهی از خبر مرگ دیکتاتور مردم شادمان به خیابان بریزند و جشن بگیرند اما آن‌چه دیده شد &lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font color=&quot;#999999&quot;&gt;صف بلندی از دومینیکنی‌ها بی‌شمار از هر سن و سال و حرفه و نژاد و طبقه‌ی اجتماعی که ساعت‌ها زیر آفتاب بی‌امان منتظر می‌ماندند تا از پله‌های کاخ بالا بروند و با ضجه‌های دیوانه‌وار، با غش و ضعف و با پیشکش و نذر برای آخرین بار به رئیس، انسان، ولی نعمت، ژنرالیسمو و پدر ادای احترام کنند&lt;/font&gt;. &lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;*۲&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;مردم  به راحتی دست از حمایت برمی‌دارند. بسیاری از ‌آن‌ها به آسانی و به بهانه‌ی حفظ جان و مال خود از دست رژیم حاضر به پناه‌دادن به قاتلین که از دوستان و هم‌فکران سابق هم بودند، نشدند و خیلی ها برای پیداکردن و لو دادن محل اختفای‌شان به جاسوسان کمک کردند اما درست چند ماه بعد با پایان رژیم دیکتاتوری این قاتلین به ستاره و قهرمان بدل شدند و  همین مردم هم به بهترین هواداران آنان.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و ...صبر، حوصله و پرهیز از خشم از مشخصات رئیس‌جمهور اسمی است که با مرگ دیکتاتور تلاش می‌کند تا حکومت را به سمت دموکراسی پیش برد. مردی که جاه‌طلب نبود و به تعبیر دیکتاتور:&lt;font color=&quot;#999999&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#999999&quot;&gt;یک چیز غیر انسانی در شما هست دکتر بالاگر...شما آن حرص و ولع طبیعی آدم‌ها را ندارید... زندگی‌تان پرهیزکارانه تر از نماینده‌ی پاپ است، شما مشروب نمی‌خورید، سیگار نمی‌کشید، غدا نمی‌خورید، دنبال زن یا پول یا قدرت نیستید. یعنی شما واقعاً این‌جور هستید یا این‌ها همه‌اش نقشه‌ای است با اهداف پنهانی؟&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;*۳&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; اما زنان در این کتاب. شاید در وقتی دیگر و به تفصیل.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt; بابت خیلی مرتبط نبودن لینک‌ها پوزش می‌خوام اما نمی‌دونم چرا اکثر لینک‌های مرتبط فیلتر بود!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;*۱ :&lt;/strong&gt; از متن کتاب. ص 497&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;*۲:&lt;/strong&gt; از متن کتاب. ص 508&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;strong&gt;*۳:&lt;/strong&gt; از متن کتاب. ص۳۴۹&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#999999&quot;&gt;سورِ بُز&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#999999&quot;&gt;نوشته ماریو بارگاس یوسا&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#999999&quot;&gt;ترجمه: عبداله کوثری &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#999999&quot;&gt;انتشارات علم. قیمت۱۲۵۰۰ تومان&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 02 Dec 2011 21:57:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>90/09/09</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیروز نهم آذر نود بود. هی منتظر بودم از اون اس ام اس‌ها که در تاریخ 2011/11/11 به دستم رسید دریافت کنم که مثلا این تاریخ جالبیه و تا 99/09/09 خبری از این تاریخ‌ها نیست و آرزو کنین و ال می‌شه و بل می‌شه دیدم نه خبری نشد. گویا مردم گرفتارتر از این حرفان یا دل‌خوشی‌های بهتری دارن. به سرور گفتم. گفت خودت چرا به کسی یادآوری نکردی؟ گفتم اتفاقاً من دیروز وقتی تو پرونده‌های مریض‌هام تاریخ می‌ردم بهشون یادآوری می‌کردم اما کسی تحویلم نگرفت!!!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 02 Dec 2011 00:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خلاصه‌ی زندگی‌نامه‌...</title>
<link>http://pattern-lady.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;اول نوشت:&lt;/strong&gt; ببخشید ماجرا تکراریه. اما دلم نیومد ننویسمش...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یک‌شنبه 6 آذر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;با صدای تلفن پاشدم. حالم خوب نیست و بس که آنتی هیستامین خوردم هنوز خوابم. گوشی را پیدا کردم. &lt;br /&gt;-الو، سلام ببین نماز جمعه چند رکعته؟&lt;br /&gt;-؟؟؟؟ الو.... تویی؟ دو رکعت. چه خبره؟&lt;br /&gt;- بخون برام.&lt;br /&gt;-نمی‌شه الان یه شنبه است.&lt;br /&gt;-مسخره‌بازی در نیار. دارم می‌رم مصاحبه‌ی کاری یالا...&lt;br /&gt;نماز جمعه، نماز آیات، نماز میت، اعیاد مهم مسلمانان، اصول و فروع دین ...خلاصه همه را با هم یه دور مرور کردیم. آخرش گفت همه‌ی نماز‌ها را گفتی؟&lt;br /&gt;گفتم آره. گفت پس نماز وحشت چی؟ گفتم بابا اون که مال شب اول قبره. نمی‌پرسن ازت. گفت قبل خداحافظی یه جمله بگم؟&lt;br /&gt;گفتم بگو. اگه مُردم شب اول قبر برام نماز وحشت بخون. قبولت دارم!!!&lt;br /&gt;داد زدم: واقعاً که مسخره‌‌ای! !!&lt;br /&gt;یکی از نزدیک‌ترین دوستامه. از دانشگاه هم‌کلاس بودیم. الان متخصصه و با همسر و فرزندش تو یکی از شهر‌های دور کار می‌کنه. دکتر خوبیه از اون مهم‌تر آدم خوبیه. اصلا می‌شه گفت از معدود افرادیه که آدمه.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سه شنبه8 آذر:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دو باره زنگ تلفن. دوستمه. قبل سلام پرسیدم از مصاحبه‌ چه خبر.&lt;br /&gt; بد نبود. نماز آیات را پرسیدن جواب دادم. یه وضو گرفتم براشون. نماز مغرب را هم براشون خوندم. تازه از.....&lt;br /&gt;خلاصه یه عالمه حرف و حدیث. سوال‌هایی که می‌شد خیلی راحت بهشون به دروغ جواب داد و به نظرم پرسیدنشون مسخره‌ که چه عرض کنم......است. و خیلی سوال‌های اعتقادی شخصی که پاسخ بهش یه جور تفتیش عقیده به نظر می‌آد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما به نظرم عجیب‌تر از همه این بود که ازش پرسیدن موقع نماز خوندن چه حسی داری؟&lt;br /&gt;حالا من این‌ور تلفن دارم خودم را تکه پاره می‌کنم که باید این را می‌گفتی و اون را می‌گفتی. خندید. گفت بهش گفتم خانم، من برا دل خودم نماز می‌خونم. حسم به خدا هم به خودم مربوطه. یه حس شخصیه! سوالای دیگر هم کردن که مثلاً چند بار نمازت قضا شده. چند بار دعای کمیل رفتی و... که جواب داد خانم من از 6 تا تعطیلی ماه قبل 5 تاش را کشیک بیمارستان بودم. شما انتظار دارین من اون یه روز تعطیل باقی مونده را به جای این‌که با همسر و بچه‌ام باشم و به خونه زندگیم برسم برم دعای کمیل؟ من اصلاً تلویزیون نگاه نمی‌کنم. چون وقت ندارم. شاید سرخط اخبار را گاهاً تو رادیوی ماشین بشنوم. از دنیا بی‌خبرم شما از من درباره‌ی مُد لباس می‌پرسین؟ راستی مگه امسال چی مُده؟ &lt;br /&gt;خلاصه خانمه آخرش بهش گفته که ما شما را خوب می‌شناسیم و پرونده‌تون نشان‌گر رفتارتونه. ما شنیدیم که شما حتی مریض‌های فقیر را رایگان ویزیت می‌کنین اما با همه‌ی این‌ها یه نظرم بخش مطهرات و تقلید رساله را یه بار دیگه برای خودتون مطالعه کنین. ضمناً اگه این ریشه‌ی موهاتون از تو مقنعه در نیاد به نظرتون زیباتر نمی‌شین؟ دوستم در جواب گفت آخ این ریشه‌های سفید موهام را می‌گین؟ راس گفتین!!! اما به نظرم بیمار نباید به زیبایی ظاهر دکترش توجه کنه! &lt;br /&gt;آخرش ازش خواستن یه خلاصه از زندگیش بنویسه. نوشت: «&lt;strong&gt; مدرسه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; رفتم&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;. درس خواندم. دکتر شدم. و تا امروز کار کردم.»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt; می‌گم خداییش اگه ما تو مملکت چنین تیم گزینشی قوی، باشعور، متعهد و با احساسی نداشتیم چی می‌شد؟ راستی اینا که اختلاس‌های میلیاردی کردن گزینش نشده‌بودن؟&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 29 Nov 2011 18:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>pattern-lady</dc:creator>
<guid>http://pattern-lady.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

